وسریا بهترین و جدیدترین مطالب و اخبار فارسی

مـاه را به هیچ . نمی دهـم !

آخرین مطالب مـاه را به هیچ . نمی دهـم ! به صورت خودکار دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده دارای مطالب نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



درخواست حذف اطلاعات
و خدا خواست که یک عمر نبیند یعقوب  شهر بی یار ، مگر ارزش  دیدن دارد ؟! شهریار ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bafrin19.persianblog.ir/post/109




(بدون عنوان)

درخواست حذف اطلاعات
همیشه یه کارای ناتمومی هست که پاتو برا رفتن سست میکنه همیشه یه فکرای دلنگرونی هست که دلت عقبشون می مونه ..که نه میارن توو کار رفتن ! دلم میخواست این کارای ناتموممو نداشتم  + صدای قصیده ی مسجد شروع شده ...... +چشمام اذیتن.... + امروز یه ایه ای خوندم نوشته بود ..خدا بهترین تدبیرکنندگان است ...دقیقا وقتی که کاملا خودمو  توی بن بست حس می. دقیقا همون لحظات ..!! + دلم گرفته ...، ولی بدم نیست، دلم که میگیره میشینم یه ریز با خدا حرف میزنم با زبون خودم با کلمات خودم ...از ته دل خودم .... بخودم میام اونقد اشکم اومده خودم حیرت میکنم ..از دیدن چشمای پرخونم توو اینه ... بهم گوش مید?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bafrin19.persianblog.ir/post/107




(بدون عنوان)

درخواست حذف اطلاعات
و خدا خواست که یک عمر نبیند یعقوب  شهر بی یار ، مگر ارزش  دیدن دارد ؟! شهریار ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bafrin19.persianblog.ir/post/109




(بدون عنوان)

درخواست حذف اطلاعات
همیشه یه کارای ناتمومی هست که پاتو برا رفتن سست میکنه همیشه یه فکرای دلنگرونی هست که دلت عقبشون می مونه ..که نه میارن توو کار رفتن ! دلم میخواست این کارای ناتموممو نداشتم  + صدای قصیده ی مسجد شروع شده ...... +چشمام اذیتن.... + امروز یه ایه ای خوندم نوشته بود ..خدا بهترین تدبیرکنندگان است ...دقیقا وقتی که کاملا خودمو  توی بن بست حس می. دقیقا همون لحظات ..!! + دلم گرفته ...، ولی بدم نیست، دلم که میگیره میشینم یه ریز با خدا حرف میزنم با زبون خودم با کلمات خودم ...از ته دل خودم .... بخودم میام اونقد اشکم اومده خودم حیرت میکنم ..از دیدن چشمای پرخونم توو اینه ... بهم گوش مید?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bafrin19.persianblog.ir/post/107




یک گذر !

درخواست حذف اطلاعات
چیدن سفره ی افطار با منه.. نه روو میز ناهار خوری نه رو میزی که توو اشپزخونه س، بلکه سفره برمیدارم میارم توو هال ، مسلط به تلویزیون و موازی پنجره ی روو به فضای باز میچینمش ، روو زمین ...اولا مامان اعتراض میکرد اما چون اینجوری پای خودشم کمتر اذیته پذیرفت  اونجوری ماه عسل و ربنا و تواشی عربی و  پخش قرآن و برنامه های دم افطار هم سنجاق میشن به سفره ی افطاری مون  ماه عسل توو تایم پایانیشه که منم سفره رو میچینم و چون نمیخام برنامه رو از دست بدم میفتم روو دور تند ... ، مسیر هال و اشپزخونه و پای سفره و نگاه به قاب ماه عسل ..امروزم که اشکمو درآوردن اون چند تا خواهر ور?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bafrin19.persianblog.ir/post/104




(بدون عنوان)

درخواست حذف اطلاعات
" هر گاه بندگانم ،از تو درباره ی من بپرسند (بگو) من نزدیکم ، و دعای دعاکننده را ، به هنگامی که مرا بخواند ، اجابت میکنم ..پس انان نیز درخواست مرا بپذیرند ، و به من ایمان آورند .باشد که راه یابند " 186_بقره ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bafrin19.persianblog.ir/post/106




.انه

درخواست حذف اطلاعات
خونه شده بود بازار شام! این چند وقت پشت سر هم مهمون هم داشتیم دیگه جوری شده بود که شتر با بارش گم میشد وسط هال ما! عصر مامان و بابا رفتن بیرون ، تنها بودم ، گفتم واسه لبخند مامانمم شده خودم یه دستی به روی خونه بکشم تا بخواد ا. هفته اون خانوم بیاد  یه گرد گیری مختصر و البته مفید و جمع و جور . وسایلا و ریخت و پاشا و یه دستی به آشپزخونه هم کشیدم ..برق میزنه حالا :) حالا نوبت جاروی کف هال و اتاقا بود ..رفتم جارو برقی رو اوردم و زدم به پریز اما هرچی . روشن نشد که نشد ! بابا تو که سالم بودی لجت سر چیه ؟ هیچی دیگه باید منتظر می موندم تا بابا بیاد و ببینه درد این چیه ، کا... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bafrin19.persianblog.ir/post/103




درخواست حذف اطلاعات
  حضرت موسی (ع)  خطاب به خداوند در کوه طور فرمودند : ارنی : خود را به من نشان ده ! خداوند می فرمایند:  لن ترانی: هرگز مرا نخواهی دید ..( با چشم سر ) . . برداشت سعدی  چو رسی به کوه سینا، ارنی مگو و بگذر! که نیرزد این تمنا به جواب  " لن ترانی "    برداشت حافظ  چو رسی به طور سینا ،ارنی بگو و بگذر  تو صدای دوست بشنو ، نه جواب  " لن ترانی"    مولانا ارنی .ی بگوید که تو را ندیده باشد .. تو که با منی همیشه، چه " ترا "  چه " لن ترانی "  ... سه بیت ، سه نگاه ، سه برداشت .. مثل شیخ سعدی عاقلانه! مثل حافظ  عاشقانه ... مثل مولوی ، عارفانه .. به تعداد افراد ، نگاه متفاوت و تفس... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bafrin19.persianblog.ir/post/102




.انه !

درخواست حذف اطلاعات
خونه شده بود بازار شام! این چند وقت پشت سر هم مهمون هم داشتیم دیگه جوری شده بود که شتر با بارش گم میشد وسط هال ما! عصر مامان و بابا رفتن بیرون ، تنها بودم ، گفتم واسه لبخند مامانمم شده خودم یه دستی به روی خونه بکشم تا بخواد ا. هفته اون خانوم بیاد  یه گرد گیری مختصر و البته مفید و جمع و جور . وسایلا و ریخت و پاشا و یه دستی به آشپزخونه هم کشیدم ..برق میزنه حالا :) حالا نوبت جاروی کف هال و اتاقا بود ..رفتم جارو برقی رو اوردم و زدم به پریز اما هرچی . روشن نشد که نشد ! بابا تو که سالم بودی لجت سر چیه ؟ هیچی دیگه باید منتظر می موندم تا بابا بیاد و ببینه درد این چیه ، کا... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bafrin19.persianblog.ir/post/103




خودنویس !

درخواست حذف اطلاعات
چه مستی است ندانم که رو به ما آورد  که بود ساقی و این باده از کجا آورد .. من و مامان سیما و ایوب(پسرعموم) سه تایی یه سفر یه روزه رفتیم ،دیدار البته ..رفتیم "نجار" یه روستای بسیار سرسبز توو حوالی شهر پاوه ، رفتیم دیدن شیخ نجار..شیخی که اونجا زندگی میکنه  مسیر کوهستانی و سبز بود ، من بار اولی بود که نجار میرفتم ، وقتی رسیدیم دوتا پیرمرد دیدم که روی یه بام کوتاه زیر سایه درختا نشسته بودن ، پیاده شدمو رفتم سمتشون به بهانه ی پرسیدن آدرس خواستم باهاشون صحبت کنم! پسرعموم ادرسو بلد بود ولی من یه حس خووبی دارم به پیرمردا به بابابزرگا .. و  اغلب دوس دارم بشینم پای ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bafrin19.persianblog.ir/post/101




درخواست حذف اطلاعات
  حضرت موسی (ع)  خطاب به خداوند در کوه طور فرمودند : ارنی : خود را به من نشان ده ! خداوند می فرمایند:  لن ترانی: هرگز مرا نخواهی دید .. . . برداشت سعدی  چو رسی به کوه سینا، ارنی مگو و بگذر! که نیرزد این تمنا به جواب  " لن ترانی "    برداشت حافظ  چو رسی به طور سینا ،ارنی بگو و بگذر  تو صدای دوست بشنو ، نه جواب  " لن ترانی"    مولانا ارنی .ی بگوید که تو را ندیده باشد .. تو که با منی همیشه، چه " تری"  چه " لن ترانی "  ... سه بیت ، سه نگاه ، سه برداشت .. مثل شیخ سعدی عاقلانه! مثل حافظ  عاشقانه ... مثل مولوی ، عارفانه .. به تعداد افراد ، نگاه متفاوت و تفسیر متفاوت و ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bafrin19.persianblog.ir/post/102




(بدون عنوان)

درخواست حذف اطلاعات
تو که از می  جوانی همه سرخوشی چه دانی  که . ناامیدی چقدر خمار دارد .. _ شهریار ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bafrin19.persianblog.ir/post/99




درخواست حذف اطلاعات
یک روز از من هیچ نمی ماند حتی یادی هم ! تنها... شاید پسرکی بازیگوش  گوشه ی یک صندوقچه ی قدیمی ، کاغذ . هایی بیابد! با الفاظی موزون .. که از هر طرف خوانده شوند ، می شوند تو  !               حامد_ نیازی + ناهار همگی دعوت مای سیس و رامین بودیم . خونه شون..و دستپخت خواهر گرام ..، سنگ تموم گذاشته بود . شوهر . میگفت من همیشه تصویر دوتا دختر کوچولو رو که توو حیاط خونه بابابزرگتون بازی میکردین و دنبال هم می دویدین و توو ذهنم دارم ..شما چقد زود بزرگ شدین! صنم چه کدبانویی شدی .. یعنی خودت همه رو درست کردی تنها؟! :)) شوهر. م سیگار میکشه ، اما اینبار با یه کیسه ی کوچولوی تنباکو... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bafrin19.persianblog.ir/post/100




. 96/2/29

درخواست حذف اطلاعات
برگِ تعرفه رو که بهشون دادیم رای نوشتن اما دادن دستِ پسر کوچولوشون ..یه پسر خیلی دوست داشتنیِ حدودا سه ساله ..باباش بغلش کرد و بلندش کرد تا بتونه برگه ی رای رو بندازه توی صندوق اخذ رای ! و مامانش با گوشیش از جهات مختلف ازش ع. میگرفت ..همه ماها(کادر اجرایی و نظارتی ) و بقیه ی رای دهنده ها برای چن مین نگاشون میکردیم  و اونا اما فقط حواسشون پیش پسر کوچولوشون بود و ع.ایی که ازش میگرفتن ..و البته یه روبان نازک بنفش بسته بودن به مُچ دستش که رای رو انداخت توو صندوق ... اون پسرکوچولو چلوندنی بود  من جزو کادر نظارتی بودم و باید حتما نظارت می. هیچ تقلبی انجام نگیره ، بَ ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bafrin19.persianblog.ir/post/96




(بدون عنوان)

درخواست حذف اطلاعات
گفتی نظر خطاست ، تو دل می بَری رواست ؟ خود کرده جُرم و خَلق گن.ار میکنی ...  _ شیخِ سعدی  ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bafrin19.persianblog.ir/post/97




. 96/2/29

درخواست حذف اطلاعات
برگِ تعرفه رو که بهشون دادیم رای نوشتن اما دادن دستِ پسر کوچولوشون ..یه پسر خیلی دوست داشتنیِ حدودا سه ساله ..باباش بغلش کرد و بلندش کرد تا بتونه برگه ی رای رو بندازه توی صندوق اخذ رای ! و مامانش با گوشیش از جهات مختلف ازش ع. میگرفت ..همه ماها(کادر اجرایی و نظارتی ) و بقیه ی رای دهنده ها برای چن مین نگاشون میکردیم  و اونا اما فقط حواسشون پیش پسر کوچولوشون بود و ع.ایی که ازش میگرفتن ..و البته یه روبان نازک بنفش بسته بودن به مُچ دستش که رای رو انداخت توو صندوق ... اون پسرکوچولو چلوندنی بود  من جزو کادر نظارتی بودم و باید حتما نظارت می. هیچ تقلبی انجام نگیره ، بَ ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bafrin19.persianblog.ir/post/96




چندگانه !

درخواست حذف اطلاعات
عسل مالیده بودم رو پوست صورتم ،..ایفون گیر کرده بود و باید میرفتم تا دم در که درستش کنم . اون ساعت از روز معمولا .ی این طرفا دم در خونه ما نیس. گفتم یه دیقه میرم و میام ...اتفاقا پامم از در بیرون نزاشتم حتی! فقط تا کمر رفتم بیرون و تستش . . اومدم توو خواستم درو ببندم تازه متوجه دوتاچشم باااز شدم :| ..اقای همسایه ی واحد بالا از سرکار اومده بود و .... همونی که شبا خوشی میزنه زیر دلش و آوازمیخونه ... چشم توو چشم شدیم و همون هزارم ثانیه تصور خودم غرق در عسل  :/ ..شدم عین لبو...سرخ .. به ح. در رفتن و فرار اومدم توو و درو بستم ....خیلی سریع ..امیدوارم تا مدتها نبینمش ..... + این هفت ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bafrin19.persianblog.ir/post/93




(بدون عنوان)

درخواست حذف اطلاعات
کمتر از 4 ساعت به روشن شدن هوا مونده ..به صبح! دراز کشیدم و اما اونقد خسته م که دلم میخاد این شب این تاریکی این سکووت این بستر خواب برای 48 ساعت باشه .... +  نمیدونم چرا همش مرگ میاد توو ذهنم . فقطم مرگ خودم نه هیچ. دیگه ! یه حس خلسه وار داره. یه میلی منو به سمتش میکشه ..!!! ...نمیدونم چی شده ولی یه چیزی شده .... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bafrin19.persianblog.ir/post/94




(بدون عنوان)

درخواست حذف اطلاعات
امروز  رفته بودم فرمانداری ، جلسه بود و ازم دعوت کرده بودن اونجا باشم. بیشتر .ایی که دعوت شده بودن جوون بودن. و بین همه ی خانوم ها فقط من با شال طوسی روشن ....بقیه همگی مقنعه پوشیده بودن! به خودم گفتم الانه که بیان و تذکر بدن ...اخه جلسه دیگه خیلی رسمی بود .البته شال  چیز مهمی نیس ولی اینکه یجورایی بین همه به چشم میومد خصوصا اینکه طبق عادت همیشه ردیف اول هم می شینم ! دقیقا روبروی سخنرانان که . مجلس و .  ی استاندار و خان عمو و بقیه  کارمندای فرمانداری بودن ..  خوشم نمیومد برم ، تصورم این بود که حتما حوصله م سرمیره ولی بد نبود ..خصوصا وقتی که . مجلس اومد و صحبت کرد ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bafrin19.persianblog.ir/post/92




چندگانه !

درخواست حذف اطلاعات
عسل مالیده بودم رو پوست صورتم ،..ایفون گیر کرده بود و باید میرفتم تا دم در که درستش کنم . اون ساعت از روز معمولا .ی این طرفا دم در خونه ما نیس. گفتم یه دیقه میرم و میام ...اتفاقا پامم از در بیرون نزاشتم حتی! فقط تا کمر رفتم بیرون و تستش . . اومدم توو خواستم درو ببندم تازه متوجه دوتاچشم باااز شدم :| ..اقای همسایه ی واحد بالا از سرکار اومده بود و .... همونی که شبا خوشی میزنه زیر دلش و آوازمیخونه ... چشم توو چشم شدیم و همون هزارم ثانیه تصور خودم غرق در عسل  :/ ..شدم عین لبو...سرخ .. به ح. در رفتن و فرار اومدم توو و درو بستم ....خیلی سریع ..امیدوارم تا مدتها نبینمش ..... + این هفت ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bafrin19.persianblog.ir/post/93