وسریا بهترین و جدیدترین مطالب و اخبار فارسی

چوپیا

آخرین مطالب چوپیا به صورت خودکار دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده دارای مطالب نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



باز به دنبال پریشانی ام

درخواست حذف اطلاعات
قصه_نوع یک یه سوالی ازم پرسید، خیلی تند و تیز جوابشو دادم!جوری که حتی در حین جواب . متوجه شدم لحنم خشنه!ولی دیگه نمیتونستم کاریش کنمخندید اول بعد یکم مکث کرد! با ح.ی بین خنده و تعحب گفت چرا انقدر خشونت آمیز! جوابمو دادی؟!چون خودمم خج. کشیده بودم گفتم ببخشید .! نمیدونم چرا! شاید چون اسم فلانیو آوردید!!! باز خندیدپنج دقیقه بعد برای خودش چای ریخته بود داشت میرفت دفتر که تو راه ازون ویفرفندقیا بهش دادم گفت اینم آنتی خشونت! گفت بارکلا!باز خندید و رفتقصه ی دومگوشه اتاق تکیه داده بودم که یکی از اون یکی پرسید متولد چندی؟ گفت 74. گفت اوووه مدلتم که جدیده! شاسی بلندم ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://choopia.blogsky.com/1396/04/29/post-461/باز-به-دنبال-پریشانی-ام




پوستینی از شادی

درخواست حذف اطلاعات
 [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://choopia.blogsky.com/1396/04/26/post-460/پوستینی-از-شادی




ماه ترین تیریه این ماه

درخواست حذف اطلاعات
انقدر زیاااااد مُستَرِسَم برای فردا!!!قراره یه فرشته که حتی نمیدونم دختره یا پسر! به دنیا اضافه بشه:)مامانشم از خواننده های دشتمونه:)براشون دعاکنیم که زایمان راحت و لذت بخشیو پشت سر بذارن و مامان و نی نی صحیح و سالم باشن الهیییییییییییبی مقدمه!از ترسهای دوران کودکی و حتی نوجوانی من....ترس از بارداری بود!!!حالا شما میتونید بخندین! یا مس.م کنید!! ولی واقعا من به شدت از حامله شدن میترسیدم. اونم نه به شکلی که فکرشو میکنیدیعنی نه که از بارداری بترسم. از بی ازدواج!! باردار شدن خوف داشتم! :|اینی که میگم دوران ابت. رو هم شامل میشه!!!از وقتی عقل پیدا. و داستان حضرت مری?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://choopia.blogsky.com/1396/04/24/post-456/ماه-ترین-تیریه-این-ماه




24_4

درخواست حذف اطلاعات
یک روز پر بدو بدو! و شگگگگفت انگیزانه!!!ولی حیف که خییییلی خستم برای روایت .ش+خداروشکرررر مامان و گل پسرکش هردو سالمن:) رفتم دیدمشون! و میتونم بگم بینظیرترینننن قرار وبلاگیم بود! ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://choopia.blogsky.com/1396/04/24/post-457/24-4




از ده تا چنتا؟

درخواست حذف اطلاعات
میگه خوشگل!میگم این ع. که از پشته!! :|میگه چه ربطی داره! آدم نمیتونه از پشتم خوشگل باشه؟!چیزی نمیگم ولی یه ع. تار میدم!میگه دیدی خوشگلی؟!!!میگم تو تاری همه خوشگلن!میگه چرا اصرار داری که نیستی؟میگم اوکی! در حد معمول هستم. مثلا از ده چهارمیگه آفرین. ولی از ده شیش :*لبخند میفرستم..+بعد تو دلم میگم چه خوبن اونایی که به چشم هم تو هرچیزی از ده، دهن! حتی اگه در حقیقت چهار یا شش باشن :) ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://choopia.blogsky.com/1396/04/24/post-458/از-ده-تا-چنتا؟




دارم برای خودم کهنه .ی میشم!

درخواست حذف اطلاعات
مامان که کلا نمیدونستن امروز آزمون دارم!فقط همکارام خبرداشتن.صبح بیدارشدم و حال به شدت بدی داشتم. فوری قرص خوردم و تصمیم گرفتم چهل دقیقه ای بخوابم بعد برم.ولی نرفتم در آ....با این شد سومین سالی که از سن تحصیلیم عقب افتادم. البته به دلیل نیمه دومی بودن، میشه چهارمین سال:)یادمه دوران ابت. و راهنمایی مدام اصرار داشتم جهشی بخونم و مامان بابا همش مخالفت می.! اصرار اونها به این بود که با جریان زندگی جلو برم و ازش لذت ببرم.نمیگم احساس میکنم حالا سه سال هم از این جریان عقب افتادم! البته چهارسالولی اصلا چه اهمیتی داره که برنامه های 21سالگیم تا 26 طول کشیدن :) (از اتا?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://choopia.blogsky.com/1396/04/22/post-454/دارم-برای-خودم-کهنه-شرابی-میشم-




یک تکّه ابر از داخل جیبم در آوردم

درخواست حذف اطلاعات
امروزمون خنکای مه انگیز جاده های شمال بود :)ارتفاعات غربی گیلان عزیزم... سبزی و طراوات و نسیم یخ!مایی که موقع حرکت از سمت رشت کولر ماشینو رو آ.ین توان گذاشته بودیمو با عینک دودیو کلاه لبه دارو کرم ضدآفتاب از چنگول کشیدنای! خورشید خانوم فرارمیکردیم، حالا در به در تو صندوق عقب دنبال پتو و کاپشن بودیم:)جای همتوووووون خالیمه موها و صورتمو تر میکرداونقدر خلوت بود بعضی جاهای جاده که فرفری موی غزل سازمو!!!!!( :پییییی ) باز می.و سر از شیشه بیرون میدادمو .... باقیشو دیگه نگم براتون!!!خدا بااااااد میشد میرفت تو موهام!(در این بند از سه آهنگ یاد شده که عاشق اولی و سومیشم... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://choopia.blogsky.com/1396/04/24/post-455/




دارم برای خودم کهنه .ی میشم!

درخواست حذف اطلاعات
مامان که کلا نمیدونستن امروز آزمون دارم!فقط همکارام خبرداشتن.صبح بیدارشدم و حال به شدت بدی داشتم. فوری قرص خوردم و تصمیم گرفتم چهل دقیقه ای بخوابم بعد برم.ولی نرفتم در آ....با این شد سومین سالی که از سن تحصیلیم عقب افتادم. البته به دلیل نیمه دومی بودن، میشه چهارمین سال:)یادمه دوران ابت. و راهنمایی مدام اصرار داشتم جهشی بخونم و مامان بابا همش مخالفت می.! اصرار اونها به این بود که با جریان زندگی جلو برم و ازش لذت ببرم.نمیگم احساس میکنم حالا سه سال هم از این جریان عقب افتادم! البته چهارسالولی اصلا چه اهمیتی داره که برنامه های 21سالگیم تا 26 طول کشیدن :) ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://choopia.blogsky.com/1396/04/22/post-454/دارم-برای-خودم-کهنه-شرابی-میشم-




به نام کوچکم آن شب خطاب کرد مرا

درخواست حذف اطلاعات
یه کیفی داره این خستگی و خواب آلودگی بعد از کار !مثل الان که دارم بیهوش میشمو اختیار پلکام از کفم رفته عنوان:حسین دهلوی[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...] ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://choopia.blogsky.com/1396/04/20/post-453/به-نام-کوچکم-آن-شب-خطاب-کرد-مرا




آدمیه دیگه! همیشه ناراضی

درخواست حذف اطلاعات
دلم نمیخواد صبح بشه!همینطور بی دلیل کاملا:|و مثلا .ب با تمام وجودم منتظر بودم زودتر صبح شه.بعدا نوشت:الان دیگه دمه ظهره(ساعت 11:40)و من خیلی خوشالم که صبح شد:)خوبیه جاهای خشک اینه که سایه های خنک دارن!دیروز همین موقعها: تاریک و تار ( به منچه! نور صفحتونو زیاد کنید!) ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://choopia.blogsky.com/1396/04/18/post-450/آدمیه-دیگه-همیشه-ناراضی




هستی... پَر

درخواست حذف اطلاعات
اگر همین حالا آتش سوزی بشود چه میکنم؟لپتاپ و گوشیها،چندتکه طلا و کارتهای بانکی و مقدار اندک پول نقدی که دارم را فوری برمیدارم و از خانه بیرون میزنم!نه دنبال ساعت یادگار پدربزرگ میگردم نه انگشتر برنجی مادربزرگمیا حعبه خاطرات دوران مدرسه و لباسهای کودکی ام.همه و همه این چیزهایی که به زور درون کمدهای اتاقم جا داده ام و سالها با خودم از این شهرو خانه به شهرو خا نه ای دیگر میبرم، می ماند و می سوزند.به همین راحتی!حالا می شود مرگ را تصور کنم. موقع مردن حتی لباسی که در آ.ین لحظه به تن داشته ام را هم جدا می کنند!یعنی هیچیه هیچ نخواهم داشت.از من اعمال و خاطراتی می... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://choopia.blogsky.com/1396/04/20/post-452/هستی-پَر




آدمیه دیگه! همیشه ناراضی

درخواست حذف اطلاعات
دلم نمیخواد صبح بشه!همینطور بی دلیل کاملا:|و مثلا .ب با تمام وجودم منتظر بودم زودتر صبح شه.بعدا نوشت:الان دیگه دمه ظهره(ساعت 11:40)و من خیلی خوشالم که صبح شد:)خوبیه جاهای خشک اینه که سایه های خنک دارن!دیروز همین موقعها:تاریک و تار ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://choopia.blogsky.com/1396/04/18/post-450/آدمیه-دیگه-همیشه-ناراضی




بدو بدو بدو بدو بدو (با ریتم . پنجاه کیلو آلابلو! )

درخواست حذف اطلاعات
خدایا چرا نمیشه یبار من مثل آدم!!! و متشخص از روز قبل آماده سفرم باشمو اینجوری به پ.رزدن نیوفتم یه ساعت مونده به حرکت؟؟؟ :(((نت هم که ندارم. ام پی تری پلیر هم ندااارم. هیچی ندارمتنها راهی که به ذهنم رسید برای حوصله سر نرفتن. در راه!!! کتاب و کتاب صوتیهناتور دشتو میبرم و یکی هم . میکنم:| نمیدونم چیبعدا نوشت:هیییچی صوتی نبود راحت . شه:(خ.ظظظظ فعلاااداره بارون هم میزنه ریز ریز:) کاش چنتا از ابرا باهام بیان اونجام گرمم نشه:دی ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://choopia.blogsky.com/1396/04/17/post-449/بدو-بدو-بدو-بدو-بدو




وقتی خواب بودم صدای نفسامو ضبط میکرد... شما بودین عاشقش نمیشدید؟!

درخواست حذف اطلاعات
بعد از بیماریم واسم ازون شربت پرتقالیای بچگیامون بودا... مثلثی بود شیشه اش... ازونا .ید باباروش ع. سه تا بچه ی آلمانیه که دارن لی لی بازی میکننو میخندن :)+چهارکلیو وزنی که از دست داده بودم دو کیلوش برگشته. راست میگفت که آب بدنته!+روزی که کتاب دختر پرتقالیو بهم هدیه داد، گفت خودش این کتابو نخونده. منم گفتم پس خودمم نمیخونم!بنظرم وقتی .ی کت.و بهت هدیه میده، پیام اون کتابم بهت هدیه میده. اگر نخونده باشدش مثل این میمونه که یه تیک چوب بهت هدیه داده. بی معنی و منظور.+ پرتقال و آلمانو بجه های بور منو یهو یاد اون کتاب انداختن... که هیچوقت نخوندمش. فقط توی کتابخونمه.عنو... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://choopia.blogsky.com/1396/04/16/post-447/وقتی-خواب-بودم-صدای-نفسامو-ضبط-میکرد-شما-بودین-عاشقش-نمیشدید؟-




شانزدهم تیرماه نودوشش

درخواست حذف اطلاعات
یه دفتر جلومه، یه مداداومدم بنویسمش. دستم نرفت به نوشتن. عادتی شدم به تاچ این دکمه های نامرئیه روی صفحه... جای نوشتن رو برگه ها.ورقش زدم. یه خاطره از شهریور پارسال توش بود...گویا بارون زده بود بعد از دوهفته گرمای سختنوشته بودم که خونه اجاره نرفته و اوضاع مالی به همه!که دوهفته بعد قراره طرحم شروع بشه و قراره سخت و نفسگیر باشه! عجیبه که چرا از واژه نفسگیر استفاده کرده بودمنوشته بودم تصمیمم برای ارشد قطعی نیستکه انگار دارم به کنکور دوباره فکرمیکنم...آدمِ اون نوشته ها الان اینجاستبرخلاف تصورش طرحش نه دوهفته بعد که دوماه بعد شروع شد!سخت بود، نفسگیرم بود اتفا... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://choopia.blogsky.com/1396/04/16/post-445/شانزدهم-تیرماه-نودوشش




با صدای بلند

درخواست حذف اطلاعات
اون روز حالم خوش نبود، ولی میگفتم میخندیدم. خوش اخلاق بودمیکی از همکارا بلند گفت امروز رو فرم نیستیا!  همزمان رزیدنتمونم تایید کرد حرفشو. گفت راست میگهگفتم من؟!چرا میگید؟گفت وقتی یکی هرروز مدان درحال ورجه وورجه و با.یین پ.و خندیدنه، یه روز که رو فرم نباشه لو میره دیگهگفتم واقعا؟؟ من چنین آدمی ام؟؟؟گفتن خودت نمیدونی؟؟؟چیزی نگفتم... ولی واقعا اینجوری ام؟ پس چرا خودم فکرمیکنم سوغاتیم برای هرمکانی سکوت و سکوت و سکوته؟ که اگر وارد جایی بشم بعد از رفتنم .ی نمیفهمهاما انگار اینجور نیستقدم بزن وسط شهر با صدای بلندبه عابران پیاده غزل تعارف کنحمیدرضا برقعی ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://choopia.blogsky.com/1396/04/16/post-446/با-صدای-بلند




دستِ تقدیر!

درخواست حذف اطلاعات
من. الان بعد از کلی خستگی و استرس راه باید اونجا میبودمتنهای تنها!ولیالان تو اونجاییدرسته توام تنهایی!ولی غربت من تو شهر غریبو نداری دست کم و یا شاید کلی خاطره ی مشترک با اون فضا!امیدوارم خییییییلی خوش بگذره بهتتتتتتتتایش:دی+منم الان شادوخندان دارم  ب.انم میرزاپیزا!!! درست میکنیم با سالاد.ه آبغوووره دار:پی+مرسی که قبولش کردی:)+ازون پست مز.فا که فقط من میفهممشو نهایتا یکی از بین شماها:دی ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://choopia.blogsky.com/1396/04/15/post-444/دستِ-تقدیر-




ماما

درخواست حذف اطلاعات
قدیم ترها!بنظرم تصویر یک زن باردار یا یک مادر درحال شیردادن به فرزندش ضعیفترین و قابل ترحم ترین ح. برای یک زن بود!فکرمی. اگر قصدم بارداری بشه روزی، برم یه شهر دیگه تا هیچ دوست و آشنا و همکاری منو با اون شکل و وضعیت نبینه!!!یا شیردادن به بچم تو یه اتاق دربسته و به دور از چشم پدرش باشه حتی.در این حد!!!ولی حالا ذوق میکنم از دیدن خانمهای باردار. بنظرم دنیا دنیا زیبایی و پاکی و آرامش و امیدو میشه با دیدن یک خانم باردار حس کرد.زنهای باردار عیییین بچه ها پاک و دوستداشتتی هستن. عین بچه ها که زشت و زیبا و سفید و سیاه ندارن میشه دوستشون داشت و عییین بچه ها باید مراقبشو... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://choopia.blogsky.com/1396/04/15/post-443/ماما




وقتی خدا یک زن شد

درخواست حذف اطلاعات
میگه به چه کار مشغولید؟میگم تماشای مادرم! ....رو تختم دراز کشیده بودمو مشغول گوشی بازی!شنیدم یه آهنگ گیلکی گذاشته... سربلند . دیدم داره می.ه! مامانِ گریزون از . من!با اون آهنگ شاد گیلکی (چینی ام، چینی ام، چینی ام لای لای!) می .یدو به سمت اتاقم میومدگفت پاشو بیا پیش مامان. تو آشپزخونه پیش من بشینبی غر بلند شدم و عین تسخیرشده ها پشتش راه افتادم...خودمو رو صندلی آشپزخونه جادادم. میخوندو می.یدپیشبندشو پوشیدتعدادی ظرف گذاشت تو ماشینو باقیو با دست دست به کار شدهمچنان میخوندو می.یدیاد  اون شب کذایی افتادم که بهمون گفتن کیستی تو. بدنش خون ریزی کرده... من سرکار بودم...... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://choopia.blogsky.com/1396/04/14/post-440/وقتی-خدا-یک-زن-شد




بز کوهی کجا جَسته؟

درخواست حذف اطلاعات
خب مدتیه مرد رشتی نمینویسه!از اردیبهشت تا حالا چندتا کامنت بی اسم و نشون! داشتم که آیا ازیشون باخبرم من؟!واقعا حق میدم که دنبال کننده های ایشون کنجکاو باشن که بدونن کجا رفته؟چه بلایی سرش اومده؟ چرا خبری نداده از خودش؟!حالا به رسم همشهری بودن!!! از من و دوست دیگمم پرس و جو شده ...باید مختصر و مفید عرض کنم خدمتتون که ایشون خوبن! خدای نکرده اتفاق بدی نیوفتاده. ولی درگیریهای زندگیشون جوری شده که ترجیح دادن کمی دور باشن از وبلاگ :)ایشالا به زودی حل بشه گرفتاری ها و مثل قبل با پستای خوشمزش برگرده ;) ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://choopia.blogsky.com/1396/04/13/post-439/بز-کوهی-کجا-جَسته؟