وسریا بهترین و جدیدترین مطالب و اخبار فارسی

♥بـرای دلـم دسـت به قـلـم شـدم!♥

آخرین مطالب ♥بـرای دلـم دسـت به قـلـم شـدم!♥ به صورت خودکار دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده دارای مطالب نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



دیوونه

درخواست حذف اطلاعات
بعد از یک عُمر اومده بود به دیدنَم! اُونَم کُجا! توی تیمارستان! طبق رسم و رسومات تیمارستان لباس دو تیکه آبی کرده بودَن تَنِمون... تَخت من تو یه اتاق یه نفره بود و منو مثه زندونی هایی که میخوان به چیزی اعتراف کنن نگه داری می.! هیچ وسیله ای تو اتاقم نبود! آخه هرچیزی به دستم میرسید سعی می. خودمو باهاش بُکُشَم،چند بار اقدام کرده بودم ولی خب نتیجه نمیداد،هر بار از شانس بد من یه نفر میرسید از در! بگذریم از اینکه با کَمر بند دستا و پاهام رو بسته بودن به تخت مثه .ایی که میخوان ترکشون بدن... اَمّا اون روز همه چیز برع. روزای دیگه بود! مَنُو برده... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://kingomid.persianblog.ir/post/613




خسته

درخواست حذف اطلاعات
یه روز کشیدَمِش کنار! گفتم بشین رو این صندلی! میخوام چند کلمه باهات مَردونه صُحبَت کنم! وایسادَم رو به روش،میدونی:من مسئول تمامی اتفاقاتی که میوفته توی زندگیمونم! من نمیخواستم اذیتت کنم! نمیخواستم آدم بدی باشم! ناراحت میشی ازَم،امّا کارایی که میکنم عَمدی دَرِش نیست! وسط حَرفَم پرید:تو باید همینطوری ادامه بدی! چی داشتم میگفتم اصلاً... مگه تو اذیت نیستی؟ چرا هستم،ولی تو باید همینطوری ادامه بدی! تا کی؟ تا وقتی خسته شی! یعنی اگه خسته میشدَم،همه اینا تموم میشه؟ نمیدونم... باشه تصمیم گرفتم خسته شَم... چـَند وقت گُذ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://kingomid.persianblog.ir/post/614




نَفَهــم

درخواست حذف اطلاعات
دست هایت را به مَن بده! حال تا چِشمانَم کار میکنند فَقط تاریکی اَست و مـَن! بیرون بیا،کَمی با مَن باش! حال دیگر کَسی مَس.ه اَم نمیکـنَد... راحَت باش،خجالَت نَکـِش،برای خُودَت چای تازه دَمی بِگُذار... حال انـدکی بخندیـم،چه میشَوَد مَگر؟ یک بار هَم ما به ریش این اَفراد الکی،الکی بخندیم! چه پیر و شکَسته شُده ای،این روز ها را دَر مَن چگونه طی میکنی؟ بی تفاوت؟ساده؟چرا فقط میگذریــم؟ تو دیگر چرا؟با اعصاب مــَن بازی نَکُن!کمتر سَر تِکان بده! کَمی حَرف بزن!جواب سر بالا نَده... به خُودَت بخند،تو هَم مِثل آنها شده ای! نامَرد،دروغ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://kingomid.persianblog.ir/post/612




دیوونه

درخواست حذف اطلاعات
بعد از یک عُمر اومده بود به دیدنَم! اُونَم کُجا! توی تیمارستان! طبق رسم و رسومات تیمارستان لباس دو تیکه آبی کرده بودَن تَنِمون... تَخت من تو یه اتاق یه نفره بود و منو مثه زندونی هایی که میخوان به چیزی اعتراف کنن نگه داری می.! هیچ وسیله ای تو اتاقم نبود! آخه هرچیزی به دستم میرسید سعی می. خودمو باهاش بُکُشَم،چند بار اقدام کرده بودم ولی خب نتیجه نمیداد،هر بار از شانس بد من یه نفر میرسید از در! بگذریم از اینکه با کَمر بند دستا و پاهام رو بسته بودن به تخت مثه .ایی که میخوان ترکشون بدن... اَمّا اون روز همه چیز برع. روزای دیگه بود! مَنُو برده... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://kingomid.persianblog.ir/post/613




لَحظات

درخواست حذف اطلاعات
میگونَد یک بار مَرگ یک بار زندگی ولی مَن برع. دیگران میگویَم! آدَم یک روز برای همیشه تَه میکشَد... همه را کنار میگذارد،زیر پا میگذارد! میشوُیَد،روی طَناب پَهن میکنَد... جارو میزَند،گَرد و خاک هایَش را میتکاند... اینجا درست لحظه ایست،که همه چیز برایَش حس. تمام شده است! دُنبال بهانه ای برای تمام شُدَن است،برای رَفتـَن به دور تریــن نقطه ممکن... بار و بندیلَش را جمع میکنَد،تِلفُنَش را خامـُوش میکنَد... میروَد دَمِه دَر خانه،لحظه ای می ایستَد،پُشت سَر را نِگاه میکنَد... لبخندی مَعنا دار میزَنَد به تمامی چیز هایی که پُشت سَر بوده ا ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://kingomid.persianblog.ir/post/611




اسفــند

درخواست حذف اطلاعات
کَمـی قبل تَر از بهـآر:در یک عَصر نسبتاً شلوغ... کِنار بَساط یک دَست فرُوش... بابا،بابا،بَرام می.ی؟چی پِسَرِ گُلَم؟ مـآهـی قرمز میخوام،بِخـَر دیگه بابا،باشه پسرم... انتخاب کُن آقا پِسَر،کدوم رو بگیرَم برات،اون،اونکه بالا دُمش نقطه نقطه مشکی داره... صدای زنگ موبایل آقای دَست فروش:باباجون؟جونم شیرین عسل بابا... قُولی که بهم دادی یادته؟آره عزیزم،فردا با مامانت میریم .یـد،امروز بازار خوب بوده... آخ جـُون،مامان،مامان بابا میگه فردا میریم .ید... آقا بفرمایید باقی پولتون... کَمـی قبل تر از عیـد:در یک بیمارستان بیماری های خاص... شُوق ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://kingomid.persianblog.ir/post/608




خوب

درخواست حذف اطلاعات
یک سوال خیلی پیچیده و در عین حال کَلَمـه ای بسیار ساده... البته جوابش به اینکه چه .ی این را از تو میپرسد هم نیز متفاوت است! مثلاً همکارَت وقتی از تو میپرسد امروز ح.ان چطور است؟شما بدون درنگ بسیار عادی به او پاسخ بدهید ممنون،حال شما چطور است! یا مثلاً همکلاسیت،فرق نمیکند در مدرسه باشد،یا . وقتی ح. را میپرسد،خیلی سرد به او پاسخ باید داد،چرا که پشت احوال پرسیَش قطعاً برنامه ای برایت چیده است... یا مثلاً وقتی یکی بعد از مدت ها،در بدترین موقعیت ممکن زمانی با پیامک یا زنگ جویای احو.ان میشود،خیلی محترمانه به او باید بگویید،حال خودت چطور است؟که از گفت... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://kingomid.persianblog.ir/post/609




جدید

درخواست حذف اطلاعات
یهـُو صدای مامانـَم پیچیـد تو گُوشـَم! که لباسات . میشه ها،دَمِه عیـدی،هر روز نپوش این لباس های نـُو رو،کمتر برو جُلو آیـنه،چِشم میزنی خـُودت رو ها! منم از این اتاق سریـع جُلو آینه چندتا ژست جدید میگرفتمو با شنیدن این صدا بدو بدو لباسام رو عوض می.،میذاشتَمِش توی کُمدَم که مَبادا . شَن! تا میخواستَم برم بیرون از اتاق،مادر با ظَرف اسپند میومد جُلوم،که بترکه چشم حسود،ماشاءالله بزرگ شده بچه اَم... تا اینکه روز اول عیـد میرسید! من با همون لباسای جدیدَم مینشستَم سر سفره عیـد و دونه دونه حُباب هایی که از دَهَن ماهی میومد بیرون رو نگاه میکردَم ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://kingomid.persianblog.ir/post/610




مَرگ

درخواست حذف اطلاعات
اینبار مَن تَصوُر نمیکنَم! تُو تَصَوُر کُن مُرده ای،نه فقط به مَرگ،بلکه به تمام جُزئیاتَش... شیرین است یا تَلخ؟! مرگ را دوس داشتی یا از آن ترسیدی؟ برای مَن نه تَلخ بود و نه شیریــن،دوستش داشتَمُ و نَداشتَمَش هم مُهم نیســت! مَن هَربار میمیرَم در واقعیـَت،به مَرگ حقیقـی فِکر میکنَم! کاری هَم با این نَدارم که روزی چَند بار میمیرَم و تو زنده اَم میکنی! مَرگ حقیقــی سَرد است؟خاموش است؟گَرم است!! آقای مُورچه کارگَر خواهِش میکنَم،مَـن دُکتر هَستَم،بَدَنَم را تَجزیه نَکُن و قُربانَت شَوَم! یا ساده تَر بِگُویَم،میشَود جواب های سوا... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://kingomid.persianblog.ir/post/599




صُبحونه

درخواست حذف اطلاعات
صُبح شُده،بیـدار شُو! نه خَسته اَم خوابـَم میــآد! باشه راحَت بگیــر بخواب،به رئیست بـگو خوابت میومد نرفتی سرکار! نه ترجیح میدَم برَم سَرکار... چرا تو که خوابت میومد! خوابَم میومد،حالا دیگه نمیاد! چطور میشه،به فاصله یک دقیقه این همه تغییر نظر؟ آره دیگه اینطوری میشه،که اگه مَن نَرَم سَرکار،یکی از مَن بهتر میاد و جایگزینَم میشه! خب بشه،بلا.ه اونم باید از یه جایی شروع کنه! نه دیگه،مسئله اینه که خَرج زندگیمون چی میشه! خب تو که اینو میدونستی چرا از همون اول بیدار نشُدی؟ میدونی بعضی وقتا لازمه یه سری چیزا رو بهت دقیقاً توی گُو... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://kingomid.persianblog.ir/post/600




سلیقه

درخواست حذف اطلاعات
بـَرف میباریــد! هَوا سَرد بـود،شَب و زمین یَخ... در خانه اَم را مُحَکم چند بار با دست های یخ زده اش زَد... آهسته از پِله های طبقه دُوّم پایین آمدَم و در خانه را باز کَردَم! سلام،ببخشید ماشین من چند متر اون طرف تر توی برف گیر کرده،میتونید کمکَم  کنید؟ اجازه بدید یه چیزی بپوشم،شما چیزی احتیاج ندارید؟ اَگِه میشه یه نوشیدنی گرم برام بیارید... باشه چند لحظه منتظر بمونید... نه اینطوری این ماشین رو نمیشه بیرون کشید،باید زنگ بزنم ماشین یدک کش بیارن،که فکر نمیکنم این موقع شب اونم توی این کولاک .ی بیاد... باشه پس من همین جا توی ماشین میمونم.... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://kingomid.persianblog.ir/post/601




غُرُوب

درخواست حذف اطلاعات
همیشه فِکر میکَردَم، حَتی اَگَر بَهتریـن لباس هایَم را بپوشَم... اَواخِر ماه اُردیبهــشت باشــَد! اُو چایی تازه دَم دارچیــنی برایــَم بیاورد، کنارم روی بالکــُن با مَن بنشیــنَد و به تماشای غُروب بنشیــنیــم... خوش حال باشیــم! اَمّا حال فهمیــدَم که نباید منتظر خوش حالی باشیــم... فَصلَش فرق نمیکنَد،مثلاً پاییز،اوایـل آبان... مَن با بیژامـِه ای کُردی و یک زی.ُوش سفیــد ساده... رُوی بالکـُن و تَه مانده چایی که برایــَم آورده است را از دِل و جــآن هـُورت میکـِشَم و لبخــندَش... داستانــَم را شُروع میکــند... گـُور پِدرَت... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://kingomid.persianblog.ir/post/602




تِکرار

درخواست حذف اطلاعات
اگر زمان به عَقب برگردد:از هَمان روز هایی که خُودم را شناختـَم،قطعاً به کلاس نَقاشی خواهَم رفت! اجازه میدَهَم خانواده اَم،رَنگ و مُدل لباس هایَم را انتخاب کنند! از مـآدرَم پُول میگیرَم و از بقالی سرکوچه مان بجای چیپس و پُفک شیر خواهَم گِرفت... و در همان کُودکی عاشق تو میشَوَم... در مدرسه بیشتر میخندَم و با دوستانَم بیشتر بُدُو بُدو خواهَم کَرد... خانه که آمدَم رو به روی تلویزیون مینشینَم تا کـآرتون مُورد علاقه ای پیدا کنم و پای آن بمانَم! و باز عاشقـَت میشَوَم! روز بعدَش با ناظم مدرسه خُوش بِش میکنَم و کارنامه اَم را میگیرَم و زنگ ورز... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://kingomid.persianblog.ir/post/603




نمیــدانــَم

درخواست حذف اطلاعات
ایــن روزهـآ ساده تر از همیشه میپـُوشـَم! نه مثل همیشه قبل از بیرون رفتن از خانه مـُوهایـَم را شانه میزنَم،نه حِس و حال چایی دَم کَردن برای صبحانه را دارَم! به یک لقمه نان و مُربایی که فرق نمیکنَد چه باشد و دَست کشیدَنی تـُوی مُوهایـَم بَسَنده میکنم... دیگــر آینه اتاقـَم هَم خسته شُده اَست از اینکه خـُودَم را در آن نمیبیـنَم! حـَتی ریش هایــَم را نیــز حِس و حال کُوتاه کَردن،نیــست! در خیابان فقط چَشم هایـَم به دنبال مُوزائیک ها میدَوَند و من ساده از آنان میگذرم... این روزها در مـَن یک بی تفاوت زنده شده است،یا من آن را پوشیــده اَم... ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://kingomid.persianblog.ir/post/604




خُودکشــی

درخواست حذف اطلاعات
یکــی رو میشناخــتَم اما نه خیلی خُوب،فقط میدونستم کُور بود... یه روز بهش گفتم چند س.ه،گفت45سالمه!گفتم چند ساله کُوری؟گفت 45سال! بهش گفتم چرا عمل نمیکنی چِشم هاتو؟بینائیتو به دست بیاری! چند لحظه سکـوت کرد... گـُفت باشه عمل میکنم کیه که دوست نداره ببینه؟! چند روز بعد رفتم بیمارستان بهش سر بزنم،هنوز چِشماش بسته بود،.ِش اومد ازش پرسیدم کی چشماش رو باز میکنین؟ گفت فردا قبل از ظهـر! پیر مرد لبخندی زد از اینکه قراره فردا خیلی چیزا رو ببینه... فردا قبل از ظهر رفتم بیمارستان،چشماش رو باز کرده بودن! اَوّل ازم پرسید شما کی هستی؟تا حرف زدم ص ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://kingomid.persianblog.ir/post/605




با تو

درخواست حذف اطلاعات
آیـنده را نمیدانـَم چه میشـَود! امـّا حـآل،درست در همیــن لحظه... مـَرا نیاز است به یــک بغـل... حـتی در تَصَوُراتَت،برای دقایـقی مَرا در این لحظه بی نیاز میکنَد... در آغـوش کشیــدَن،شایــد که نه،یحتمـل قدمــتش برابر با بشریــت میباشــَد که معنایـَش فرا تر از لمـس دو بـَدن است به تعبیـر مَن.. به آغـُوشــَت که دَعوت میشَوَم... یعنــی،مَرا ترسی نیســت از در کنارت بودَن... از استشمـآم عطر تَنَـت... پَرت شُدَن نَفس هایــَت... حال که در آغوشـَم آرام گرفــتی،احساس امنیــتَت کامل کـِه شُد،چه ایرادیــست،شانه هایـَت را هَم کمی بالا و پ ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://kingomid.persianblog.ir/post/606




مـآدر

درخواست حذف اطلاعات
فقط پنج دقیقه زَمان میخواهـَم! بیشتر نه،شاید حَتی کَمــتر... آغـُوشـَت،نه دیگر بُزرگ شده اَم... شانه هایـَت،نه حَرف هایَم انقدر سنگیــن نخواهـَد بود... دَست هایــَت کفایـَت میکنَد و آن نوازِش همیشگــیَت لا به لای دَستانَم... گُوش هایَت هم نیـز،لطفاً در این اندک زمان به مَن بسپـآر... میدانـم سِنی از جُفتمان گُذشته اَست... تو با تجربه تر از قبل با مُو های سپیــد و مــَن حِس. قَد کشیده اَم... دُرست است،کَم نگذاشتــی و کَم برداشتـی،درست است کَم گُذاشتـَم و زیاد برداشتـَم... تو نِگران مَن بودی و مَن تا نیمه های صُبح در خیابان های ناتما ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://kingomid.persianblog.ir/post/607




اسفــند

درخواست حذف اطلاعات
کَمـی قبل تَر از بهـآر:در یک عَصر نسبتاً شلوغ... کِنار بَساط یک دَست فرُوش... بابا،بابا،بَرام می.ی؟چی پِسَرِ گُلَم؟ مـآهـی قرمز میخوام،بِخـَر دیگه بابا،باشه پسرم... انتخاب کُن آقا پِسَر،کدوم رو بگیرَم برات،اون،اونکه بالا دُمش نقطه نقطه مشکی داره... صدای زنگ موبایل آقای دَست فروش:باباجون؟جونم شیرین عسل بابا... قُولی که بهم دادی یادته؟آره عزیزم،فردا با مامانت میریم .یـد،امروز بازار خوب بوده... آخ جـُون،مامان،مامان بابا میگه فردا میریم .ید... آقا بفرمایید باقی پولتون... کَمـی قبل تر از عیـد:در یک بیمارستان بیماری های خاص... شُوق ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://kingomid.persianblog.ir/post/608