وسریا بهترین و جدیدترین مطالب و اخبار فارسی

عطر مادری

آخرین مطالب عطر مادری به صورت خودکار دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده دارای مطالب نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



تو واقعا فکر کردی بچه یه چیزی مثل شیشه نوشابه‌است؟!*

درخواست حذف اطلاعات
هرچه‌قدر هم خانم باردار خوشتیپی باشی و سعی کنی مرتب و منظم و خوش‌بو و خوش‌رنگ، همراه لبخند و چشمان پرفروغ باشی، وقتی می‌رسی به آ.های ماه هشت و تصمیم می‌گیری ده دقیقه پیاده راه بروی، با سعی بر غلبه بر سرعت معمولت و یادآوری اینکه «من باید اروم‌تر راه برم که به هن‌هن نیافتم!» باز هم به خاطر پستی و بلندی پیاده‌رو و ویراژ رفتن از کنار سیگاری‌ها و ادم‌های پیچ شده در زمین و گربه‌ها و خودت که یکدفعه سرعت می‌گیری و و و باز هم رنگت می‌پرد، دور چشمانت سرخ می‌شود، لبخندت ح. زن‌های باردار چادر گلی .‌فارسی‌ها را می‌گیرد و از میان لب‌هایت نفس سوت دار می‌کش... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://maman.blog.ir/1396/01/27/تو-واقعا-فکر-کردی-بچه-یه-چیزی-مثل-شیشه-نوشابه-است




مشهد ِ کوچک

درخواست حذف اطلاعات
کاظمین برای من مشهد ِ کوچک است، حرم . رضایِ دنج و آرام، هردوباری که رفتم با خسته‌گی بود، اولین‌بار که کاظمین رسیدیم بی‌جا بودیم، بلاتکلیف، ایستاده‌بودم جلو حرم، مثل همان خیابان . رضا که رد نگاه می‌رسد به گنبد طلا، آنجا هم رد نگاهم می‌رسید به دو گنبد طلا. رو به گنبدهاگفتم: ما عادت به . رضا داریم، نازپروده‌ایم، تحمل سختی نداریم.... خیلی عجیب نیست که هتل اپارتمان پیدا کردیم، نام‌ش هم . رضا بود، حس. هم خو.دیم. صف‌های ما.یچ غذای نذری  بابرکت حرم کاظمین را هم تجربه کردیم. صبحی که با علی برای .ید صبحانه رفتیم هر. می‌فهمید ایرانی هستیم سلامی به ما می‌سپرد ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://maman.blog.ir/1396/01/19/مشهد-کوچک




آرزوی محال

درخواست حذف اطلاعات
امسال مثل «تو» مادرم! مثل «تو»؟! دردانه عالم! بعید است....‌ ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://maman.blog.ir/1395/12/29/آرزوی-محال




علی شیر خدا لالا/علی مشکل‌گشا لالا

درخواست حذف اطلاعات
شب ماجرای بزرگ است، فردا اسباب کشی داریم و هرچه‌قدر که کارها را سر موقع و خوب انجام دهی و کمک داشته‌باشی باز هم کاری می‌ماند، از عصر کمی بی‌حال بودم، خو.دم و مامان و مهدیه کارها را ادامه دادند، بعد رفتم آن طرف، چندخانه بالاتر، علی پنجره تمیز می‌کرد و من تِی می‌کشیدم، معده‌ام به شدت می‌سوخت، اما حالم خوب بود، کمی کمرم درد می‌کرد، دست از تی که کشیدم  و رفتیم سراغ .ید موکت و بعد برگشت به خانه، حالم بد شد، پسرک سنگین شده‌بود، محکم و سفت یک گوشه نشسته‌بود، زیر قفسه .‌ام را فشار می‌داد، شام و شیرینی و دراز کشیدن و حرف زدن و دست کشیدن روی سرش هم فایده ن ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://maman.blog.ir/1395/12/20/علی-شیر-خدا-لالا-علی-مشکل-گشا-لالا




نامزد

درخواست حذف اطلاعات
باز هم شب است و سکوت و اضطراب من. کتاب به قدر کافی برایت .یدم؟ نه، ن.یدم، نکند بیایی و من کت.، لالایی، داستانی، .‌ای برای‌ت نداشته‌باشم!  نکند کمد کم بیاید، لباس، خانه و من و آنچه می‌دانم، توکلم به باد رفته، به تمام مادرهای مجازی و حقیقی حسادت می‌کنم و از تک‌تک‌شان می‌ترسم! دوسال انتظار کشیدم و هنوز آماده نیستم، شده‌ام منتخب آرای مردی ِ بی‌‌برنامه، دو دقیقه قبل از اولین نشست مطبوعاتی! *کم ِ من را به کرمت زیاد کن. باید دعا کنم. ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://maman.blog.ir/1395/12/14/نامزد




من و سالمندان و معلولان و افراد کم‌توان

درخواست حذف اطلاعات
از وقتی مطمئن شدم که باردارم و به این فکر افتادم که هرچه در اطرافم هست و می‌گذرد تاثیری هرچند ناچیز و گاهی عمیق بر این نقطه چشمک زن ِ 34 میلیمتری می‌گذارد حواسم بیشتر جمع شده، اتاق و خانه و ساختمان و محله و شهر و اتوبوس و تا.ی و آدم‌ها! را بهتر و با دقت‌تر می‌بینم.(می‌خواستم بنویسم منتقدانه‌تر، بعدش مهربانانه‌تر بعدش ملتمسانه‌تر و بعدش....) روز اول ِ بعد از علم  به حضور، از خانه که بیرون رفتم با پله‌برقی خاموش ایستگاه بی‌آرتی مواجه شدم، یاد تصویر داخل اتوبوس افتادم که در مورد اینکه اولویت نشستن بود، سالمندان، معلولان و افراد کم توان.  تصویر کم ت ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://maman.blog.ir/1395/07/13/من-و-سالمندان-و-معلولان-و-افراد-کم-توان




فقط شش ماه نیست!

درخواست حذف اطلاعات
بس کن رباب سر به سر غم گذاشتی اصلاً خیال کن که تو اصغر نداشتی.... ادامه می‌دهد، می‌رسد به لالایی و شش ماهه، رباب و شش ماهه‌اش! انگار که برای رباب هم مانند باقی شش ماه بوده، انگار نه انگار که رباب از اولین جوانه‌های بودن علی لبخند زده و فکر کرده، به صورتش، به نرمی و بوی ِ تن‌اش، انگار نه انگار که چشم انتظار اولین تکان‌های علی بوده، در خواب و بیداری به یادش بوده و . کرده:«فرزندم! دلبندم!» انگار که برای رباب هم شش ماه بوده، چونان دیگران، انگار نه که عمر مادری رباب بیشتر است، عمر بودنش با علی هم..... این گریه‌ها برای تو اصغر نمی‌شود...... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://maman.blog.ir/1395/07/25/فقط-شش-ماه-نیست




شتر ِغربالگری-۱

درخواست حذف اطلاعات
شتر غربالگری دم جیب همه تازه بابا شده‌ها می‌خوابد، دم ِ جیب ما همین هفته پیش خو.د، دوم آبان، وقتی که چندماهی است قید دفترچه بیمه‌مان را زده‌ایم چه برسد به بیمه تکمیلی رویایی، ماجرا وقتی هیجان‌انگیزتر می‌شود که به لطف شرکت همسر، البته شرکت در حال خداحافظی چند ماهی است(بیشتر از آن چندماهی که قید دفترچه را زده‌ایم...) رنگ پول را ندیده‌ایم، بی‌انصافی نکرده‌باشم ماه پیش لطفی .د و چیزکی واریز .د، خدارا شکر ما که راضی هستیم و شاکر، تابه‌حال هم بی‌روزی نمانده‌ایم، چه برسد الان که خودمان برکت متحرک شده‌ایم و برکت‌پراکنی می‌کنیم، الحمدالله :-) القصه ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://maman.blog.ir/1395/08/08/شتر-غربالگری-1




سَلامٌ عَلى آلِ یسَّ

درخواست حذف اطلاعات
اینکه اولین ضربه‌های بودنت و اثبات حضورت در کربلا بود یعنی خوب، نه؟ یعنی خیلی خیلی خیلی خوب! ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://maman.blog.ir/1395/09/17/salam




چشم‌هایت

درخواست حذف اطلاعات
حالا که قرار نیست کالسکه‌اش، لباس‌هایش، ملحفه تختش، کاپشنش، کلاه‌ش، گل‌گلی باشد و قرار نیست فکر کنم از کی دامن تنش کنم و از کی آستین حلقه‌ای تنش نکنم اوضاع بهتر است؟ قطعا این‌طور نیست، اصلا بد نبوده که بهتر شود! این مدل ذوق‌زده‌گی‌ها و خیال‌پردازی‌ها و دغدغه تراشی‌ها از آن‌هاست که در هرصورت پیش می‌آید، فرقی هم نمی‌کند شرایط و تقدیر چه‌طور باشد. حرم امن .المونین که بودیم، فکر می‌کنم بین بی‌حالی‌های سرماخورده‌گیه تازه‌ام بودم که خوابم برد، پسرک را با چشم‌های گرد و نفذ مشکی دیدم، نرم و لطیف و کوچک در آغوشم. هنوز هم باورش از پس تمام انتظ ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://maman.blog.ir/1395/09/25/چشم-هایت




حالا که مادرم...

درخواست حذف اطلاعات
حالا که مادرم، همین! ِننه‌ش می‌گفت بُواش قنداقه‌شو دید رو بازوش دس کشید مثل همیشه می‌گفت دِستاش مثه بال نِهنگه  گِمونم ای پسر غِواص می‌شه . نِنه‌ش می‌گفت: همه‌ش نزدیک شط بود می‌ترسیدُم که دور شه از کنارُم به مو‌ می‌گف: نِنِه می‌خام بزرگ شُم  بِرُم سی لیلا مرواری بیارُم . نِنه‌ش می‌گفت نمی‌خاستُم بره شط می‌دیدُم هی تو قلبُم .هابه یه روز اومد به مو گفت: بل بِرُم شط  نفس مو بیشتِر از جاسم تو آبه . زِد و نامردای بعثی رسیدن مثه .چنگ افتادن تو کارون کِهورا سوختن، نخلا ش.تن  تموم شهر شد غرقابه‌ی خون . نِنه‌ش می‌گفت روزی که داشت می‌رفت ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://maman.blog.ir/1395/10/04/حالا-که-مادرم




عاشقانه در 28 هفته و سه روز

درخواست حذف اطلاعات
امروز، خیابان ولیعصر، شمال به جنوب، دختری/زنی لبخند.ن، رها، پیاده‌رو را می‌دوید، چشمانش ناگهان ریز می‌شد و اشک می‌درخشید، در خلسه‌ای مستانه و لذت‌بخش فرو می‌رفت، هوای خنک صبح زمستانی را فرو می‌برد و به لبخندی فکر می‌کرد.... اولین لبخند پسرکم، انگار که کم‌کم مطمئن می‌شوم هستی! یک کیلو و دویست و بیست و پنج گرمی ِ من! پ.ن:قبل‌تر گفته بودم از . بگیر تا . که با روند بارداری و زایمان طرف است باید درک از این میزان ذوق داشته‌باشد، امروز یک مورد بالاتر از حد ایده‌آلم را هم دیدم، . فاطمه مهتاب قربانی، از همان ابتدا که روی تخت خو.دم تا سونوگرافی را شروع... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://maman.blog.ir/1395/11/27/عاشقانه-در-28-هفته-و-سه-روز




مریم ِ مقدس ِ درون

درخواست حذف اطلاعات
از پیاده‌رو که رد می‌شم، از کنار ماشین‌ها و درهای رفل. یا جلوی شیشه مغازه‌ها به خودم نگاه می‌کنم، شکمم به صورت جدی از زیر چادر معلومه، توی مدرسه بعضی‌ها که خبر نداشتند یکدفعه انگار غافل‌گیر شدند و من یکدفعه هفت ماهه! تعجب می‌کنند و اولین جمله‌ای که می‌گن اینکه «من نمی‌دونستم!» یعنی من نفهمیده‌بودم، یعنی مگه می‌شه یه دفعه تو جامله بشی و شکمت اینقدر بشه! در واقع واقعا هم یکدفعه بود، نه مریم ِ مقدس طور :-) بلکه پسرک ِ مهربان و بی‌آزار ِ من، اینقدر سبک و نرم و کم‌جاست که حتی الان هم که مثلا خودی نشان داده باز هم مانعی نیست و گاهاً دیگران رو به اشت ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://maman.blog.ir/1395/12/10/مریم-مقدس-درون




مرگ بر رسوم من درآوردی .زام آور

درخواست حذف اطلاعات
دوستانم، آن دسته از دوستانی ک هانتظارش را نداشتم، به من پیشنهاد .د که آتلیه بروم، اول شاخ درآوردم از این پیشنهاد .زام عملی‌شام در اجرای رسوم جدید من درآوردی، دوم گفتم من اعتقادی به اتلیه ندارم، چه‌قدر قراره عمر کنیم که اینهمه در آتلیه‌ها خاطره می‌سازیم؟ وقت می‌کنیم برای مرور همه‌شان. ماجرای اتلیه بارداری به خاطر این همه‌‌گیر بودن و رسم بد شدن برایم خط قرمز شده، ترجیه‌ام این هست که در خانه ع.‌های بامزه بندازم. ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://maman.blog.ir/1395/12/10/مرگ-بر-رسوم-من-درآوردی-التزام-آور




پنچری

درخواست حذف اطلاعات
از استرس نمی‌توانم بخوابم، عذاب‌وجدان کارهای نکرده دارم، قرآن نخوانده‌ام، کتاب‌های ماندهام، مادر ناقص بودنم، اعتماد به نفسم به باد رفته، پنچرم! ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://maman.blog.ir/1395/12/13/پنچری