وسریا بهترین و جدیدترین مطالب و اخبار فارسی

ترمه های رنگی مادربزرگ

آخرین مطالب ترمه های رنگی مادربزرگ به صورت خودکار دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده دارای مطالب نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



قسمت آ.

درخواست حذف اطلاعات
ساعت نه که شد، سعید کت خوش دوخت ایتالیاییش را پوشید و برای چهارمین بار جعبه ی محتوی گردنبند را بررسی کرد. بعد با رضایت لبخندی زد و به راه افتاد. حتی برای یک لحظه هم ناراحت نبود که امشب رویا نمی داند چه سو.رایزی در انتظار اوست. چون برای او، بودنش در تولد رویا نشانه نبود، اینکه ده سال می شد که خواهرش با او دوست بود و او مرتب به خانه شان می اومد و می رفت بود. اینکه یک روزی یک جای دیگری، باید . به . ی هم، با هم روبرو می شدند و عاشق.ترافیک سنگین تهران باعث شد که ساعت از ده گذشته به آدرسی که محبوبه به او داده بود برسد. زنگ را فشرد و ماسک را به چهره زد..ی از آنطرف آیفون ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/01/11/post-178/رویایی-به-شیرینی-انگور-13




رویایی به شیرینی انگور 11

درخواست حذف اطلاعات
وقتی سعید به خانه رسید، خیلی دلش می خواست هزار سوال ی که درمورد رویا داشت را از محبوبه .د، ولی اگر او به رویا لو می داد، تمام نقشه هایش به هم می خوردند. پس به سراغ نت رفت و تا می توانست از ستاره ها اطلاع جمع کرد. ع. های زیبایی که موقع شب گرفته بودند را دید و فکر کرد که چطور تا بحال اینهمه زیبایی را سرسری رد کرده و به آنها توجه ای نداشته!فردای آن روز وقتی به مغازه رفت، آقای یاوری را در انتظار خودش دید. داشت با او سلام و علیک می کرد و دست می داد که متوجه کاغذ سفیدی روی شیشه ی مغازه ی محمود شد:" به علت گرفتاری خانوادگی، امروز عصر مغازه تعطیل می باشد"با تعجب و نگرا ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/01/09/post-175/رویایی-به-شیرینی-انگور-11




رویایی به شیرینی انگور 12

درخواست حذف اطلاعات
وقتی سعید همه چیز را برای محمود تعریف کرد، منتظر ماند تا ببیند دوستش چه نظری دارد. محمود آهی کشید و گفت:-چرا اصرار داری وقتی نمی تونه باهات باشه؟ مگه عاشقش نیستی؟سعید خندید و گفت:- چون عاشقشم می خوام مال من باشه مرد مومن!- نه سعید. این عشق نیست. تو عشق، احساس مالکیت . یعنی قفل و زنجیر. یعنی اسارت.یعنی کشتن عشق با دستای خودت!سعید با تعجب پرسید:- یعنی تو می گی عاشقش باشم ولی بذارم مال یکی دیگه باشه؟- همین دیگه! بازم میگی مال من. تو باید بذاری عشق رها باشه تا خودش انتخاب کنه که کجا و با کی پرواز کنه. تو نمی تونی واسه عشق تکلیف معلوم کنی.- پس حساب دل من چی میشه؟- هیچ ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/01/10/post-177/رویایی-به-شیرینی-انگور-12




رویایی به شیرینی انگور 11

درخواست حذف اطلاعات
وقتی سعید به خانه رسید، خیلی دلش می خواست هزار سوال ی که درمورد رویا داشت را از محبوبه .د، ولی اگر او به رویا لو می داد، تمام نقشه هایش به هم می خوردند. پس به سراغ نت رفت و تا می توانست از ستاره ها اطلاع جمع کرد. ع. های زیبایی که موقع شب گرفته بودند را دید و فکر کرد که چطور تا بحال اینهمه زیبایی را سرسری رد کرده و به آنها توجه ای نداشته!فردای آن روز وقتی به مغازه رفت، آقای یاوری را در انتظار خودش دید. داشت با او سلام و علیک می کرد و دست می داد که متوجه کاغذ سفیدی روی شیشه ی مغازه ی محمود شد:" به علت گرفتاری خانوادگی، امروز عصر مغازه تعطیل می باشد"با تعجب و نگرا ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/01/09/post-175/رویایی-به-شیرینی-انگور-11




رویایی به شیرینی انگور 10

درخواست حذف اطلاعات
رویا به افسانه زنگ زد و با صدای دلخوری گفت:- افسانه جون من یه ذره از دست محبوب دلخورم ولی نمی خوام قضاوت بیجا کرده باشم و بیخودی با سوالم اذیتش کنم. تو می تونی کمکم کنی؟افسانه با کنجکاوی پرسید:- بگو ببینم چی شده؟!- یادته اونروز محبوب گفت برادرش چون یه جای دیگه دعوته نمی تونه بیاد تولد من واسه ع. برداری؟- آره.- اگه بمن روراست گفته بود برادرش نمی خواد ع. بگیره برام مهم نبود ولی نمی دونم چرا خودشو مجبور دیده به من دروغ بگه. مگه من او رو زیر فشار گذاشتم؟افسانه تو حرف رویا پرید و گفت:- هی هی! صبر کن ببینم چی شد؟ من نمی فهمم.- خب واسه اینکه صبر نمی کنی ببینی چی می خوا ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/01/08/post-174/رویایی-به-شیرینی-انگور-10




رویایی به شیرینی انگور 8

درخواست حذف اطلاعات
از آن طرف سعید که تنها شد، باز احساس کرد که دل و دماغ آنجا ایستادن را ندارد. "کاش امروز هیشکی نیاد سراغ .ید، حوصله ی هیشکی رو ندارم."... همین موقع محمود وارد مغازه اش شد و با لبخند دوستانه ای پرسید:- سلام، چه خبر؟... انگار مخ این دختره رو هم زدی!سعید لبخندش را جواب داد و بعد از فشردن دست او گفت:-اینبار اونه که مخ منو زده... نه!... در حقیقت قلبمو!محمود ناباورانه خندید و گفت:- مرگ من؟! بند رو آب دادی؟... نه!... بلا.ه گلوی سعید گیر کرد؟سعید سرش را تکان داد، نفس عمیقی کشید و با خوشحالی جواب داد:- چه جور هم!- یعنی تموم؟- من تموم ام ولی اونو نمی دونم کجای راهه؟- کاری نداره، از ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/01/06/post-172/رویایی-به-شیرینی-انگور-8




رویایی به شیرینی انگور 9

درخواست حذف اطلاعات
رویا آنروز هم نتوانست عکاس پیدا کند. اما دیگر مثل قبل در فکرش نبود. محبوبه زنگ زد و پرسید:- رویا جون هنوز باید لباس مبدل بپوشیم؟ نمیشه استثنا قائل بشی؟- نه محبوب، فکرتو بکار بنداز و به شکل یکی دیگه دربیا. خوب نیست همه با لباس مبدل بیان و تو نه!محبوبه گله کرد:- مثل اینکه همه چیز این پارتی تو می خواد برای من سخت بشه.- منظورت چیه؟محبوبه با زاری گفت:- من هنوز نمی دونم چی برات ب.م.رویا خندید و گفت:- من جای تو بودم یه کار خنده دار می ..- مثلآ چی؟- مثلآ یه قلاده می .یدم...  یا یه تکه چوب خشک میذاشتم تو یه قوطی قشنگ و می آوردم!محبوبه شاکی شد که:- می خوای جلوی همه آبروم بره؟- ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/01/07/post-173/رویایی-به-شیرینی-انگور-9




رویایی به شیرینی انگور1

درخواست حذف اطلاعات
رویا دختر شوخ و شیطونی بود که با چشمان درشتش همه را شیفته خودش می کرد. تازه دیپلمش را گرفته بود و دنیا زیر پاهایش می .ید!هیچ. نبود که این دختر هنرمند را دوست نداشته باشد، بخصوص که تابلو های رنگ و روغن اش پر از نقش ها و رنگ های شادی بود که خبر از درون سرحال و سرزنده ی او می داد. یک جور امید و انرژی در تمام نقاشی هایش بود که بیننده را  میخکوب می کرد و شاید بخاطر همین مزیت، کارهای او خیلی زود به فروش می رفت.یکی از روزهای اوایل تابستان بود و او با بی خیالی از هر غم و دردی خیابان ها را بقول مادرش زیر پا گز می کرد. ویترین فروشگاهها ر نگاه می کرد و گاهی که چیزی توجه ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/28/post-151/رمان-رویایی-به-شیرینی-انگور




رویایی به شیرینی انگور 7

درخواست حذف اطلاعات
وقتی رویا از پاساژ بیرون رفت، خیس عرق بود! نمی دانست عرق شرم شیطنتی بود که کرده یا از احساسی بود که با بودن در کنار این مرد داشت؟ بدون اینکه بداند مقصدش کجاست، شروع کرد به راه رفتن. آنقدر رفت تا دیگر احساس کرد پاهایش همراهی اش نمی کنند!آنقدر از پاساژی که حالا دیگه برایش محبوب بود دور شده بود، که مجبور شد با تا.ی برگردد تا ماشینش را بردارد! شب شد. رویا در اتاقش به یک آهنگ عاشقانه ی غمگین گوش می کرد و نمی دانست با دلش چکار کند.  همیشه عشق را مس.ه می کرد و می گفت نمی گذارد که عاشق بشود چون هنوز بقول پدرش، اول بسم الله بود. تازه مدرسه را تمام کرده بود و می خواس ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/01/05/post-171/رویایی-به-شیرینی-انگور-7




رویایی به شیرینی انگور 6

درخواست حذف اطلاعات
با هم به طرف کافه تریای آ. پاساژ راهی شدند. محمود که مشغول چیدن ویترین مغازه اش بود، با تعجب دید که همان دختری که از سعید دل برده بود، با او راهی است. دستی به علامت سلام برای سعید تکان داد و مشغول شد.وقتی آنها وارد کافی شاپ شدند و پشت میزی نشستند، سعید نمی خواست یک ذره هم ریسک کند و او را از دست بدهد. بخصوص که فهمیده بود او با اکثر دخترهایی که در زندگیش بودند فرق دارد. پس باید احتیاط می کرد و چون به او احساس پیدا کرده بود، باید مثل یک تکه جواهر ناب و دست نخورده با او رفتار می کرد.- چی می خورید؟رویا نگاهی به منو کرد و گفت:- کافی گیلاسه لطفآ.سعید آن را به اضافه یک... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/01/04/post-170/رویا




رویایی به شیرینی انگور 5

درخواست حذف اطلاعات
***مادر سعید تلنگری به در اتاق زد و گفت:- سعید؟...سعید... مگه نمی خوای امروز بری سر کار؟ دیرت شده... سعید!سعید خواب آلود جواب داد:- خواب مونده بودم... الآن بلند می شم. و بعد خمیازه ای که صدای خستگی داشت، جایی برای حرف نگذاشت. مادر به آشپزخانه برگشت تا مطمئن بشود که همه چیز آماده است و سعید معطل نمی ماند. چای را در لیوانی که دوست داشت ریخت، چون می دانست او صبر می کند تا چای کمی سرد بشود.سعید دست و رو شسته و لباس عوض کرده، در حالیکه بند ساعتش را می بست وارد شد و صبح بخیر گفت:- صبح بخیر مادر، مگه .ب دیر خو.دی؟- بپرس اصلآ خو.دی؟مادر با نگرانی پرسید:- چرا نخو.دی؟سعید در حال... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/01/03/post-160/رویایی-به-شیرینی-انگور-5




رویایی به شیرینی انگور 4

درخواست حذف اطلاعات
وقتی با دست پر به خانه برگشت، مادرش داشت میز غذا را می چید. رویا با سر و صدای همیشگی وارد شد و گفت:- سلام مامان... خسته نباشی.- درمونده نباشی. چی .یدی؟- یه کفش خوشگل سیندرلایی که قراره اونشب از پام دربیاد و جا بمونه رو پله های ساختمون و بعد شاهزاده ی خوش تیپی بیاد اونو برداره و دوباره پام کنه! بعد منهم بخاطر این کارش بشم زنش و تا آ. عمر با خوشی با هم زندگی کنیم!مادرش از ته دل خندید و گفت:- الحق که خوب اسمی روت گذاشتیم!رویا طبق عادت، دستاشو دور گردن او حلقه کرد و گفت:- آرزو بر جوانان عیب نیست مامانی.- آخه یه چیزی آرزو کن که یه ذره هم با واقعیت نزدیک باشه دختر. ساختم ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/01/02/post-159/رویایی




رویایی به شیرینی انگور 3

درخواست حذف اطلاعات
رویا گوشی را گذاشت و به فکر فرو رفت. مادرش پرسید:- کدوم کشتی رویا خانم غرق شده؟رویا لب ورچین کرد و گفت:- اون کشتیم که عکاس ام توش بود!مادرش ابروهاشو تو هم کشید و پرسید:- یعنی چی؟- قرار بود برادر محبوب شب تولدم بیاد برای ع.برداری. قبلآ جایی دعوت شده و عذرخواهی کرده.- خب مگه عکاس قحطه؟ این نشد یکی دیگه.- آخه تو نمی دونی چه ع.ای باحالی می گیره. دلم می خواد همه چی اونشب پرفِکت باشه.- چی باشه؟- بی نقص!- آهان... خب حالا فقط او تو شهر به این بزرگی عکاس خوبیه؟رویا مادرش را از پشت بغل زد و در گوشش گفت:- راست میگی... یکی دیگه رو پیدا می کنم. امروز قراره با افسانه و محبوب بریم بی... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/01/01/post-158/رویایی




راز یک زن 7

درخواست حذف اطلاعات
***   بعد از مراسم خا.پاری آنها که در کنار هم قرار گرفتند، من برای مدتی بخاطر دیدن کابوس های مداوم جاشوا، .ت بودن بیش از حدم و نخوردن غذا، به یک آسایشگاه منتقل شدم. به مرور بهبودی بسراغم می آمد و آرام گرفته بودم اما کابوس، همیشگی ماند. جاشوا از من رنجیده بود و من باید تمام عمر را با حس نابخشودگی او طی می .. چندین سال گذشت و با مرگ مادر و پدرم، خانه ام را فروختم و همراه با سهم ارثیه والدینم، به شهر کوچک، تمیز و .ت کنبرا نقل مکان . تا شاید دور از خاطراتم بتوانم به یک آرامش نسبی برسم. توشه ی همیشگی راه من، ع. های کارولین بود، آن شال زرد ابریشم و همان مجسمه ی محبو ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/27/post-149/راز-یک-زن-،-قسمت-آخر




رمان رویایی به شیرینی انگور

درخواست حذف اطلاعات
رویا دختر شوخ و شیطونی بود که با چشمان درشتش همه را شیفته خودش می کرد. تازه دیپلمش را گرفته بود و دنیا زیر پاهایش می .ید!هیچ. نبود که این دختر هنرمند را دوست نداشته باشد، بخصوص که تابلو های رنگ و روغن اش پر از نقش ها و رنگ های شادی بود که خبر از درون سرحال و سرزنده ی او می داد. یک جور امید و انرژی در تمام نقاشی هایش بود که بیننده را  میخکوب می کرد و شاید بخاطر همین مزیت، کارهای او خیلی زود به فروش می رفت.یکی از روزهای اوایل تابستان بود و او با بی خیالی از هر غم و دردی خیابان ها را بقول مادرش زیر پا گز می کرد. ویترین فروشگاهها ر نگاه می کرد و گاهی که چیزی توجه ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/28/post-151/رمان-رویایی-به-شیرینی-انگور




رویایی به شیرینی انگور 2

درخواست حذف اطلاعات
(تعریف همان روز از طرف سعید)سعید در حالیکه داشت لنز دوربینش را تمیز می کرد، به محمود که سالها با هم دوست بودند و روبروی هم مغازه داشتند حرف می زد که دید دختری جلوی ویترین مغازه اش ایستاد و به چیزی خیره شد.محمود گفت:- من هنوز نفهمیدم چرا هر چی دختر خوشگله جلب مغازه تو میشه و هر چی پیرمرد درب و داغونه میاد طرف من بدبخت!؟سعید خندید و گفت:- حالا تو از کجا می دونی این دختره خوشگله؟محمود با تعجب گفت:- مگه اینکه کور باشی که اینو بگی. دختر نگو هلو بگو! از اوناییه که چ. آدمو نابکار می کنه.سعید با شیطنت لنز دوربین را بطرف دختر گرفت و نیمرخ صورتش را دید.محمود راست می گفت... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/29/post-157/رویا




رمان رویایی به شیرینی انگور

درخواست حذف اطلاعات
رویا دختر شوخ و شیطونی بود که با چشمان درشتش همه را شیفته خودش می کرد. تازه دیپلمش را گرفته بود و دنیا زیر پاهایش می .ید!هیچ. نبود که این دختر هنرمند را دوست نداشته باشد، بخصوص که تابلو های رنگ و روغن اش پر از نقش ها و رنگ های شادی بود که خبر از درون سرحال و سرزنده ی او می داد. یک جور امید و انرژی در تمام نقاشی هایش بود که بیننده را  میخکوب می کرد و شاید بخاطر همین مزیت، کارهای او خیلی زود به فروش می رفت و با آینده نگری، بیشتر پول هایش را در بانک می گذاشت.یکی از روزهای اوایل تابستان بود و او با بی خیالی از هر غم و دردی خیابان ها را بقول مادرش زیر پا گز می کرد. ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/28/post-151/رمان-رویایی-به-شیرینی-انگور




راز یک زن ، قسمت آ.

درخواست حذف اطلاعات
***   بعد از مراسم خا.پاری آنها که در کنار هم قرار گرفتند، من برای مدتی بخاطر دیدن کابوس های مداوم جاشوا، .ت بودن بیش از حدم و نخوردن غذا، به یک آسایشگاه منتقل شدم. به مرور بهبودی بسراغم می آمد و آرام گرفته بودم اما کابوس، همیشگی ماند. جاشوا از من رنجیده بود و من باید تمام عمر را با حس نابخشودگی او طی می .. چندین سال گذشت و با مرگ مادر و پدرم، خانه ام را فروختم و همراه با سهم ارثیه والدینم، به شهر کوچک، تمیز و .ت کنبرا نقل مکان . تا شاید دور از خاطراتم بتوانم به یک آرامش نسبی برسم. توشه ی همیشگی راه من، ع. های کارولین بود، آن شال زرد ابریشم و همان مجسمه ی محبو ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/27/post-149/راز-یک-زن-،-قسمت-آخر




راز یک زن 6

درخواست حذف اطلاعات
آن روز لعنتی، یک روز گرم وسط تابستان بود. ما به خانه ی چار.، برای ناهار مهمان بودیم و قرار بود که آنها استیک را روی منقل الکترونیکی شان که تازه .یده بودند، کباب کنند. خانواده ی ادوارد باید با خودش نوشیدنی می آورد. خانواده ی ما سالاد سیب زمینی و سالاد فصل و همسایه شان که او نیز مهمان بود، دسر بیاورد. رسم خوب همیشگی مهمانیهای خودمانی تمام استرالیاییها. یه این ترتیب میزبان همه ی کارها را نمی کرد و خسته نمی شد. در نتیجه او هم به همان میزان مهمانها لذت می برد. برای کارولین، یک لباس سفید رک. .یده بودیم اما او با اصرار همان لباس آبی محبوبش را می خواست و راضی نمی ش... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/26/post-148/راز-یک-زن-6




راز یک زن 5

درخواست حذف اطلاعات
سه - چهار سال گذشت. من و جاشوا هر دو معلم بودیم و در یک مدرسه ی کوچک به بچه های ابت.، درس می دادیم. او معلم کلاس اول و من کلاس دوم را درس می دادم. هر دو شیفته ی کاری که می کردیم بودیم، بخصوص که هر روز با هم به محل کارمان می رفتیم. با فاصله ی چند دیوار، از صبح تا عصر نزدیک هم بودیم و هر دو ساعت یکبار، برای زنگ تنفس، همدیگر را می دیدیم. با هم قهوه می خوردیم یا ناهار را با هم شریک می شدیم و در آ. روز، با هم به خانه هایمان برمی گشتیم. تعطیلات آ. هفته هم با برادرها و دوستان دیگر، همیشه برنامه داشتیم و با هم می گذر.م. در یک روز زیبای بهار بود که جاشوا از من خواست بعد از ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/25/post-147/راز-یک-زن-5