وسریا بهترین و جدیدترین مطالب و اخبار فارسی

ترمه های رنگی مادربزرگ

آخرین مطالب ترمه های رنگی مادربزرگ به صورت خودکار دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده دارای مطالب نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



رویایی به شیرینی انگور1

درخواست حذف اطلاعات
رویا دختر شوخ و شیطونی بود که با چشمان درشتش همه را شیفته خودش می کرد. تازه دیپلمش را گرفته بود و دنیا زیر پاهایش می .ید!هیچ. نبود که این دختر هنرمند را دوست نداشته باشد، بخصوص که تابلو های رنگ و روغن اش پر از نقش ها و رنگ های شادی بود که خبر از درون سرحال و سرزنده ی او می داد. یک جور امید و انرژی در تمام نقاشی هایش بود که بیننده را  میخکوب می کرد و شاید بخاطر همین مزیت، کارهای او خیلی زود به فروش می رفت.یکی از روزهای اوایل تابستان بود و او با بی خیالی از هر غم و دردی خیابان ها را بقول مادرش زیر پا گز می کرد. ویترین فروشگاهها ر نگاه می کرد و گاهی که چیزی توجه ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/28/post-151/رمان-رویایی-به-شیرینی-انگور




رویایی به شیرینی انگور 7

درخواست حذف اطلاعات
وقتی رویا از پاساژ بیرون رفت، خیس عرق بود! نمی دانست عرق شرم شیطنتی بود که کرده یا از احساسی بود که با بودن در کنار این مرد داشت؟ بدون اینکه بداند مقصدش کجاست، شروع کرد به راه رفتن. آنقدر رفت تا دیگر احساس کرد پاهایش همراهی اش نمی کنند!آنقدر از پاساژی که حالا دیگه برایش محبوب بود دور شده بود، که مجبور شد با تا.ی برگردد تا ماشینش را بردارد! شب شد. رویا در اتاقش به یک آهنگ عاشقانه ی غمگین گوش می کرد و نمی دانست با دلش چکار کند.  همیشه عشق را مس.ه می کرد و می گفت نمی گذارد که عاشق بشود چون هنوز بقول پدرش، اول بسم الله بود. تازه مدرسه را تمام کرده بود و می خواس ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/01/05/post-171/رویایی-به-شیرینی-انگور-7




رویایی به شیرینی انگور 6

درخواست حذف اطلاعات
با هم به طرف کافه تریای آ. پاساژ راهی شدند. محمود که مشغول چیدن ویترین مغازه اش بود، با تعجب دید که همان دختری که از سعید دل برده بود، با او راهی است. دستی به علامت سلام برای سعید تکان داد و مشغول شد.وقتی آنها وارد کافی شاپ شدند و پشت میزی نشستند، سعید نمی خواست یک ذره هم ریسک کند و او را از دست بدهد. بخصوص که فهمیده بود او با اکثر دخترهایی که در زندگیش بودند فرق دارد. پس باید احتیاط می کرد و چون به او احساس پیدا کرده بود، باید مثل یک تکه جواهر ناب و دست نخورده با او رفتار می کرد.- چی می خورید؟رویا نگاهی به منو کرد و گفت:- کافی گیلاسه لطفآ.سعید آن را به اضافه یک... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/01/04/post-170/رویا




رویایی به شیرینی انگور 5

درخواست حذف اطلاعات
***مادر سعید تلنگری به در اتاق زد و گفت:- سعید؟...سعید... مگه نمی خوای امروز بری سر کار؟ دیرت شده... سعید!سعید خواب آلود جواب داد:- خواب مونده بودم... الآن بلند می شم. و بعد خمیازه ای که صدای خستگی داشت، جایی برای حرف نگذاشت. مادر به آشپزخانه برگشت تا مطمئن بشود که همه چیز آماده است و سعید معطل نمی ماند. چای را در لیوانی که دوست داشت ریخت، چون می دانست او صبر می کند تا چای کمی سرد بشود.سعید دست و رو شسته و لباس عوض کرده، در حالیکه بند ساعتش را می بست وارد شد و صبح بخیر گفت:- صبح بخیر مادر، مگه .ب دیر خو.دی؟- بپرس اصلآ خو.دی؟مادر با نگرانی پرسید:- چرا نخو.دی؟سعید در حال... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/01/03/post-160/رویایی-به-شیرینی-انگور-5




رویایی به شیرینی انگور 4

درخواست حذف اطلاعات
وقتی با دست پر به خانه برگشت، مادرش داشت میز غذا را می چید. رویا با سر و صدای همیشگی وارد شد و گفت:- سلام مامان... خسته نباشی.- درمونده نباشی. چی .یدی؟- یه کفش خوشگل سیندرلایی که قراره اونشب از پام دربیاد و جا بمونه رو پله های ساختمون و بعد شاهزاده ی خوش تیپی بیاد اونو برداره و دوباره پام کنه! بعد منهم بخاطر این کارش بشم زنش و تا آ. عمر با خوشی با هم زندگی کنیم!مادرش از ته دل خندید و گفت:- الحق که خوب اسمی روت گذاشتیم!رویا طبق عادت، دستاشو دور گردن او حلقه کرد و گفت:- آرزو بر جوانان عیب نیست مامانی.- آخه یه چیزی آرزو کن که یه ذره هم با واقعیت نزدیک باشه دختر. ساختم ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/01/02/post-159/رویایی




رویایی به شیرینی انگور 3

درخواست حذف اطلاعات
رویا گوشی را گذاشت و به فکر فرو رفت. مادرش پرسید:- کدوم کشتی رویا خانم غرق شده؟رویا لب ورچین کرد و گفت:- اون کشتیم که عکاس ام توش بود!مادرش ابروهاشو تو هم کشید و پرسید:- یعنی چی؟- قرار بود برادر محبوب شب تولدم بیاد برای ع.برداری. قبلآ جایی دعوت شده و عذرخواهی کرده.- خب مگه عکاس قحطه؟ این نشد یکی دیگه.- آخه تو نمی دونی چه ع.ای باحالی می گیره. دلم می خواد همه چی اونشب پرفِکت باشه.- چی باشه؟- بی نقص!- آهان... خب حالا فقط او تو شهر به این بزرگی عکاس خوبیه؟رویا مادرش را از پشت بغل زد و در گوشش گفت:- راست میگی... یکی دیگه رو پیدا می کنم. امروز قراره با افسانه و محبوب بریم بی... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/01/01/post-158/رویایی




راز یک زن 7

درخواست حذف اطلاعات
***   بعد از مراسم خا.پاری آنها که در کنار هم قرار گرفتند، من برای مدتی بخاطر دیدن کابوس های مداوم جاشوا، .ت بودن بیش از حدم و نخوردن غذا، به یک آسایشگاه منتقل شدم. به مرور بهبودی بسراغم می آمد و آرام گرفته بودم اما کابوس، همیشگی ماند. جاشوا از من رنجیده بود و من باید تمام عمر را با حس نابخشودگی او طی می .. چندین سال گذشت و با مرگ مادر و پدرم، خانه ام را فروختم و همراه با سهم ارثیه والدینم، به شهر کوچک، تمیز و .ت کنبرا نقل مکان . تا شاید دور از خاطراتم بتوانم به یک آرامش نسبی برسم. توشه ی همیشگی راه من، ع. های کارولین بود، آن شال زرد ابریشم و همان مجسمه ی محبو ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/27/post-149/راز-یک-زن-،-قسمت-آخر




رمان رویایی به شیرینی انگور

درخواست حذف اطلاعات
رویا دختر شوخ و شیطونی بود که با چشمان درشتش همه را شیفته خودش می کرد. تازه دیپلمش را گرفته بود و دنیا زیر پاهایش می .ید!هیچ. نبود که این دختر هنرمند را دوست نداشته باشد، بخصوص که تابلو های رنگ و روغن اش پر از نقش ها و رنگ های شادی بود که خبر از درون سرحال و سرزنده ی او می داد. یک جور امید و انرژی در تمام نقاشی هایش بود که بیننده را  میخکوب می کرد و شاید بخاطر همین مزیت، کارهای او خیلی زود به فروش می رفت.یکی از روزهای اوایل تابستان بود و او با بی خیالی از هر غم و دردی خیابان ها را بقول مادرش زیر پا گز می کرد. ویترین فروشگاهها ر نگاه می کرد و گاهی که چیزی توجه ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/28/post-151/رمان-رویایی-به-شیرینی-انگور




رویایی به شیرینی انگور 2

درخواست حذف اطلاعات
(تعریف همان روز از طرف سعید)سعید در حالیکه داشت لنز دوربینش را تمیز می کرد، به محمود که سالها با هم دوست بودند و روبروی هم مغازه داشتند حرف می زد که دید دختری جلوی ویترین مغازه اش ایستاد و به چیزی خیره شد.محمود گفت:- من هنوز نفهمیدم چرا هر چی دختر خوشگله جلب مغازه تو میشه و هر چی پیرمرد درب و داغونه میاد طرف من بدبخت!؟سعید خندید و گفت:- حالا تو از کجا می دونی این دختره خوشگله؟محمود با تعجب گفت:- مگه اینکه کور باشی که اینو بگی. دختر نگو هلو بگو! از اوناییه که چ. آدمو نابکار می کنه.سعید با شیطنت لنز دوربین را بطرف دختر گرفت و نیمرخ صورتش را دید.محمود راست می گفت... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/29/post-157/رویا




رمان رویایی به شیرینی انگور

درخواست حذف اطلاعات
رویا دختر شوخ و شیطونی بود که با چشمان درشتش همه را شیفته خودش می کرد. تازه دیپلمش را گرفته بود و دنیا زیر پاهایش می .ید!هیچ. نبود که این دختر هنرمند را دوست نداشته باشد، بخصوص که تابلو های رنگ و روغن اش پر از نقش ها و رنگ های شادی بود که خبر از درون سرحال و سرزنده ی او می داد. یک جور امید و انرژی در تمام نقاشی هایش بود که بیننده را  میخکوب می کرد و شاید بخاطر همین مزیت، کارهای او خیلی زود به فروش می رفت و با آینده نگری، بیشتر پول هایش را در بانک می گذاشت.یکی از روزهای اوایل تابستان بود و او با بی خیالی از هر غم و دردی خیابان ها را بقول مادرش زیر پا گز می کرد. ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/28/post-151/رمان-رویایی-به-شیرینی-انگور




راز یک زن ، قسمت آ.

درخواست حذف اطلاعات
***   بعد از مراسم خا.پاری آنها که در کنار هم قرار گرفتند، من برای مدتی بخاطر دیدن کابوس های مداوم جاشوا، .ت بودن بیش از حدم و نخوردن غذا، به یک آسایشگاه منتقل شدم. به مرور بهبودی بسراغم می آمد و آرام گرفته بودم اما کابوس، همیشگی ماند. جاشوا از من رنجیده بود و من باید تمام عمر را با حس نابخشودگی او طی می .. چندین سال گذشت و با مرگ مادر و پدرم، خانه ام را فروختم و همراه با سهم ارثیه والدینم، به شهر کوچک، تمیز و .ت کنبرا نقل مکان . تا شاید دور از خاطراتم بتوانم به یک آرامش نسبی برسم. توشه ی همیشگی راه من، ع. های کارولین بود، آن شال زرد ابریشم و همان مجسمه ی محبو ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/27/post-149/راز-یک-زن-،-قسمت-آخر




راز یک زن 6

درخواست حذف اطلاعات
آن روز لعنتی، یک روز گرم وسط تابستان بود. ما به خانه ی چار.، برای ناهار مهمان بودیم و قرار بود که آنها استیک را روی منقل الکترونیکی شان که تازه .یده بودند، کباب کنند. خانواده ی ادوارد باید با خودش نوشیدنی می آورد. خانواده ی ما سالاد سیب زمینی و سالاد فصل و همسایه شان که او نیز مهمان بود، دسر بیاورد. رسم خوب همیشگی مهمانیهای خودمانی تمام استرالیاییها. یه این ترتیب میزبان همه ی کارها را نمی کرد و خسته نمی شد. در نتیجه او هم به همان میزان مهمانها لذت می برد. برای کارولین، یک لباس سفید رک. .یده بودیم اما او با اصرار همان لباس آبی محبوبش را می خواست و راضی نمی ش... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/26/post-148/راز-یک-زن-6




راز یک زن 5

درخواست حذف اطلاعات
سه - چهار سال گذشت. من و جاشوا هر دو معلم بودیم و در یک مدرسه ی کوچک به بچه های ابت.، درس می دادیم. او معلم کلاس اول و من کلاس دوم را درس می دادم. هر دو شیفته ی کاری که می کردیم بودیم، بخصوص که هر روز با هم به محل کارمان می رفتیم. با فاصله ی چند دیوار، از صبح تا عصر نزدیک هم بودیم و هر دو ساعت یکبار، برای زنگ تنفس، همدیگر را می دیدیم. با هم قهوه می خوردیم یا ناهار را با هم شریک می شدیم و در آ. روز، با هم به خانه هایمان برمی گشتیم. تعطیلات آ. هفته هم با برادرها و دوستان دیگر، همیشه برنامه داشتیم و با هم می گذر.م. در یک روز زیبای بهار بود که جاشوا از من خواست بعد از ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/25/post-147/راز-یک-زن-5




گلهای آفتابگردان

درخواست حذف اطلاعات
روبرویم یک دشت بزرگ است. پر از زرد گلهای آفتابگردان و چقدر زیبا هستند!نسیم لابلای آنها می .د، با آن همراه می شوم. بلندی گلها از من بلندتر است، به هوا می جهم و جلو می روم... خنده ام می گیرد: همتایی با گل های آفتابگردان؟!پیش می روم، بدون آنکه چیز دیگری را ببینم.از وسط یکی از گلها، یک تخمه را در می آورم و به دهانم می گذارم، طعم آن را حس نمی کنم، اما می دانم که شیرین است!... به رفتن ادامه می دهم، دلم می خواهد ببینم آ. راه به کجا ختم می شود؟ پشت اینهمه گل چیست و کجاست؟چرا یادم نمی آید که از کجا آمده ام؟ از کجا این راه شروع شد؟... پایم به سنگی می خورد و به زمین می خورم. ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/16/post-135/گ




مالیخولیا

درخواست حذف اطلاعات
برای زن قصه هایم:. ی . ی پنجره را می کشد و دریچه ی چوبی ش.ته را باز می کند. لولاهای زنگ زده اش دارند از هم وا می روند و هنگام باز و بسته شدن جیغ می کشند!با ورود وحشی باد، قفس خالی پرنده روی آویز سقف جُم می خورد... چند پَر کف آن افتاده بود که همراه باد می شوند و دو ظرف آب و دانه ی خالی، حکایت از بودن گذشته ای می کنند!تخت زهوار در رفته ای کنار دیوار است با متکای کثیف و لحاف و تشکی . و پر وصله. چند تکه رخت و لباس چرک آلود روی پایه ی پایینی تخت بی هوا هموار شده اند.روی میزی که یک پایه اش ش.ته را، رومیزی گلدار رنگ و رو رفته ی پر از لکه های چربی پوشانده. روی آن یک گلدان خاک گ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/18/post-137/مالیخولیا




اتفاق

درخواست حذف اطلاعات
.ب وقتی در را باز .، در فکر های همیشگی ام غرق بودم. بدون اجازه داخل شد! می دانست چشم دیدنش را ندارم، پس سعی . جلوی او را بگیرم و زود در را ببندم که از زیر دستم وارد شد! با نگاهی پر از انزجار به او نگاه . و با خشم گفتم: برو بیرون! بی اعتنا به عصبانیت من وارد هال شد و بدون آنکه نگاهم کند، به طرف اتاق خوابم رفت! اخم هایم در هم رفت و گفتم: اگه فکر می کنی با تو توی یه اتاق می خوابم کور خوندی... بیا برو بیرون وگرنه خون ات پای خودته!همینطور که این حرف را می زدم، بطرف در رفتم و آن را باز .. با ص. که .ماس چاشنی اش بود گفتم: با زبون خوش بیا برو بیرون وگرنه بدشو می بینی.از اتاق بیر ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/19/post-138/اتف




کابوس

درخواست حذف اطلاعات
آن سال لرستان زمستان سختی را به اتمام می رساند. باد و باران همچنان خودشان را بر چادر می کوبیدند و از سر و صدای رعد و برق، نوزاد نمی خو.د. انگار ترسیده بود!نجمه با دقت، شکافی که به جای در از آن استفاده می .د را جفت و جور کرد و دور تا دور چادر را وارسی کرد تا مطمئن شود که آب به درون چادر نفوذ نکند. با صدای بلند به خودش گفت:- چه خبره؟! انگار تاق آسمون . شده... کاش . زودتر برسه. حالا خیس و درمونده شده تو این هوا!صدای گریه دخترکش، نجمه را به طرف او کشاند. طفل را از ننویی که در کنار چادر روی دو چوب محکم . وصل بود، برداشت و چهارزانو روی زمین نشست. . را در دهان او گذاشت و در ه... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/20/post-139/کا




رمان راز یک زن

درخواست حذف اطلاعات
از چند هفته پیش که مری به این د.ده کوچک آمده بود، هر . او را در خیابان ها می دید، یک جعبه بیست در بیست سانتیمتری قهوه ای رنگ در دست داشت و انگار قیمتی ترین چیزی را که در زندگی دارد، درون آن حمل می کند.این زن کوچک اندام، صدای ظریفی داشت، همیشه لبخند می زد و تمام حرکات، حتا راه رفتنش آرام و متین بود. همیشه یک بلوز و دامن تقریبآ بلند به تن داشت با یک پلوور جلو باز روی آن... مردم بیشتر او را در رنگ آبی می دیدند.روی مچ یک دستش همیشه بند کیف کوچک سیاهش بود و در هر دو کف دست، جعبه را نگاه می داشت. اگر به مغازه ای می رفت، یک لحظه آن را زمین نمی گذاشت، مگر برای پرداخت ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/21/post-140/راز-یک-زن




راز یک زن 2

درخواست حذف اطلاعات
.، سر ساعت ده در دفتر نشر قلم بود. . آنجا دختر جوانی بود که با درنظر گرفتن درجه حرارت هوای آن روز، زیاد لباس پوشیده بود. عینک ضخیمی به چشم داشت و با این وجود، کاغذی را نزدیک صورتش نگه داشته بود تا بتواند آن را بخواند! بیشترین چیزی که در صورت او جلب توجه می کرد، لبهای بسیار نازک او بود که با ماتیک صورتی کمرنگی آغشته بود!مری صبح بخیر گفت و خودش را معرفی کرد. . با لبخندی گفت:- ایشون در حال گفتگوی تلفنی با مشتری دیگه ای هست ولی دیگه طولی نمی کشه... کتاب برای چاپ دارید؟- بله. اما اول یه مقدار اطلاعات لازم دارم.- پس شاید من بتونم بهتون کمک کنم.مری لبخندش را پررنگ تر ک ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/22/post-144/راز




راز یک زن 3

درخواست حذف اطلاعات
وقتی به خانه رسید، زانوانش پر از درد بود. زانو بند را به پا کشید، دو مسکن خورد و روی صندلی چرمی بزرگش لم داد و پتوی کوچکی را روی پاهایش کشید. با فشار دادن شاسی کوچک زیر دسته، زی.ایی کوچکی بالا آمد و او پاهایش را به آرامی روی آن گذاشت و تلویزیون را روشن کرد. اما بعد از چند دقیقه، بر اثر یکی از خاصیت های قرص و گرم شدن پاهایش، بخواب رفت. نیمساعتی نگذشته بود که بیدار شد و برای خودش چای درست کرد. دو عدد بیسکویت ساده را در پیشدستی گذاشت و مشغول خوردن شد. با تمام شدن چای، تلویزیون را خاموش کرد و به سراغ دفترهای خاطراتش رفت. روی هر کدام، سال نوشتن آن را مشخص و در او... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1395/12/23/post-145/ر