وسریا بهترین و جدیدترین مطالب و اخبار فارسی

ترمه های رنگی مادربزرگ

آخرین مطالب ترمه های رنگی مادربزرگ به صورت خودکار دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده دارای مطالب نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



اتفاقی که نباید می افتاد

درخواست حذف اطلاعات
در خانه را که باز .، در فکر های همیشگی ام غرق بودم.... چرا آمده بود؟ می دانست که چشم دیدنش را ندارم... بدون اجازه داخل شد، سعی . جلوی او را بگیرم و زود در را ببندم که از زیر دستم وارد شد! با ناراحتی به او نگاه . و با خشم گفتم: برو بیرون! بی اعتنا به عصبانیت من وارد هال شد و بدون آنکه نگاهم کند، به طرف اتاق خوابم رفت! اخم هایم در هم رفت و گفتم: اگه فکر می کنی با تو توی یه اتاق می خوابم کور خوندی... بیا برو بیرون وگرنه خون ات پای خودته!همینطور که این حرف را می زدم، بطرف در رفتم و آن را باز .. با ص. که .ماس چاشنی اش بود گفتم: با زبون خوش بیا برو بیرون وگرنه بدشو می بینی.از ?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/04/07/post-274/اتفاقی




سال 3000 میلادی

درخواست حذف اطلاعات
منیر حال خوشی نداشت، آ. مرادش را گرفته بودند و به جرم بوییدن گلی حبس کرده بودند! جریان از این قرار بود که مراد موقع برگشتن از سر کار، یک شاخه گل سرخ را می بیند که از لای درز دیواری بیرون زده. آن را با سر انگشتانش می گیرد و می بوید... جرم او برای این دنیا و آدم های مهربانش سنگین بود و دیگر هیچ امیدی نبود که زنده از زندان بیرون بیاید.***مراد پشت میله ها ایستاده بود و فکر می کرد که اگر روزی آزاد شد،تمام حیاط خانه و سراسر پیاده روی کوچه شان را گل سرخ خواهد کاشت! ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/04/06/post-270/سال-3000-میلادی




تضاد

درخواست حذف اطلاعات
امروز انگار موشی شده ام و روی یک دیوار ترک خورده نشسته ام. یک تکه پنیر گندیده را در میان دستان بسیار کوچکم گرفته ام و تند تند گاز می زنم. بنظر می آید حتی آنها را قورت هم نمی دهم... پنیر را می خورم و هوای دور و برم را دارم. اینور دیوار، .  ای که موهای کم پشتش را دو گیس بافته و روی . ی استخوانی اش انداخته، یک عروسک پارچه ای . پوره را در دستانش گرفته و انگار در گوشش لالایی می خواند. پسری که سر زانوی شلوارش . هست، توپی را زیر کفش های پلاستیکی کهنه ای که برایش بزرگ است، قل می دهد. اما توپ سوراخ است و مدام در میان قل خوردن هایش گیر می کند. یک تکه نان تازه در دست پسرک هس... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/04/01/post-269/تضا




سفر به یک ستاره

درخواست حذف اطلاعات
راهی یک سفر رویایی ام،سفر به یک ستاره!بقچه ام را بسته ام،یک مشت عشق، پاکتی پر از لبخند و یک دنیا هیجان در آن است... فکر می کنم همین ها برای سفر به یک ستاره که چندان هم دور نیست، کافی باشد!تا شب،لحظه ها را می شمارم و دعا می کنم که ابرها بروند تا راحت راه را پیدا کنم. خدا صدایم را می شنود و ابرها را با باد پس می زند!هوا که تاریک شد،لباس بلند سفیدی می پوشم،موهایم را شانه می زنم،بقچه را به دست می گیرم و به ایوان خانه ام می روم تا با گلهایم خداحافظی کنم. به آنها می گویم که نمی دانم آنجا چقدر بمانم و نمی دانم چقدر طول بکشد تا برگردم. از آنها می خواهم که مرا ببخشند اگ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/03/31/post-266/سفر




زنجیره های شب

درخواست حذف اطلاعات
***چند روز گذشت. نیمه شب بود که از دل درد شدید بیدار شد. درد هر لحظه بیشتر می شد اما او خوشحال بود و فکر می کرد که داروی عطاری دارد اثر می کند و بچه درحال سقط شدن است.بعد از گذشت چند ساعت، احساس کرد شکم اش در حال ترکیدن است اما از درون. خبر و نشانه ای از بین رفتن جنین نبود! منتهی چاره ای نداشت بجز صبر .، تا اینکه صدای قوقولی قوقوی .وس همسایه، خبر از طلوع آفتاب داد. منتظر ماند تا سیمین برای گرفتن وضو از اتاقشان بیرون بیاید و صدایش کرد:- سیمین!سیمین که هنوز چشم هایش درست باز نشده بود، پلک هایش را بهم نزدیک کرد و در تاریکی راهرو به طرف اتاقی که قبلآ رختخواب های اضا?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/03/30/post-265/زن




زنجیره های شب 2

درخواست حذف اطلاعات
انگار تمام دارایی سیما در دستان مرد چندش آور بود. دیگر نتوانست تحمل کند، جلو رفت و دست دخترش را گرفت و به آرامی او را از چنگ مرد بیرون کشید. نکیتا با قدر شناسی به پاهای مادر چسبید و دست اش را به دور پاهای او حلقه کرد. در همین لحظه، زن همسایه با پیشدستی حاوی یک لیوان شربت به لیمو که در آن چند قطعه یخ شناور بود وارد شد و آن را جلوی مرد گرفت.آن را یک نفس سر کشید و در حالیکه سبیل و دور لب های خیس اش را با دست پاک می کرد، ایستاد و لیوان را به زن همسایه برگرداند. دست به جیبش فرو برد و ده هزارتومان از پول هایش را جدا کرد و به طرف سیما دراز کرد!او نمی خواست پول را قبول ک... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/03/28/post-263/زن




زنجیره های شب 3

درخواست حذف اطلاعات
صر که شد، سیما تصمیم جدیدی گرفته بود. دست نکیتا را گرفت و با اتوبوس به طرف خانه خواهرش سیمین به راه افتاد. امروز این زن بیست و پنج ساله، مثل پیرزنی هشتاد ساله احساس ضعف و درماندگی می کرد! اما چاره ای نداشت بجز اینکه به تنها امیدش پناه ببرد و از او کمک بگیرد تا همسرش از زندان آزاد بشود.تمام راه فکر می کرد که چطور سر صحبت را باز کند و کمک بخواهد. او هم می توانست برای از بین بردن جنین به او کمک کند و هم می توانست بگذارد که تا مدتی، آنها هم گوشه ای از خانه اش بمانند.آیا او دردش را خواهد فهمید؟ آیا اصلآ می تواند کمکی به او .د یا فقط غرورش خورد خواهد شد؟... خدا کند که... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/03/29/post-264/زن




زنجیره های شب 1

درخواست حذف اطلاعات
یه قصه ی قدیمی!صدای جیرجیرک ها با وجود تکراری بودنشان، نه تنها خواب آور و .ل کننده نبود، بلکه خواب را از چشمان سیما دور می کرد. شب گرمی بود و او نمی توانست پنجره را ببندد، پس تصمیم گرفت که کار اش را تمام کند.دست های یخ کرده اش را بهم مالید، نزدیک دهان برد و با گرمای نفس اش، سعی کرد که آنها را گرم کند. اما انجمادی که مدتها به سراغ آنها موقع قلاب بافی آمده بود، انگار ماندگار شده بود.خوشحال بود که اینبار با یک کلاف و نیم کاموا، دو تا لیف . بافته بود. دو قسمتی که دایره وار و به اندازه ی کف دست آماده بود را روی هم گذاشت و اطرافش را با پایه های کوتاه بهم وصل کرد و ?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/03/26/post-260/زن




یک تکه آسمان مال من است!

درخواست حذف اطلاعات
روی زمین دراز کشیده ام و به دیوارهایی که دور و برم هست نگاه دوخته ام. یک دیوار منحنی و صاف و بدون روزنه.از پنجره خبری نیست… آنچه من بیشتر از هر چیزی در اتاقم دوستش دارم. دیوارها بی زاویه اند و حتی جاهایی که به سقف وصل می شوند، انحنای بخصوصی دارند و از گوشه ها فرار کرده اند.قاعدتآ هیچ رنگی هم به اتاق راه ندارد و این زجر بزرگی است. باید کاری کنم... سقف آنقدر به من نزدیک است که دستم را دراز می کنم، مشتم را باز می کنم و یک تکه از سقف را می کَنم! مثل یک تکه مقوایی کُلُفت ِ خیس، نرم و آسان کنده می شود!تکه را می گذارم بغل دستم و به روزنه ای که درست کرده ام نگاه می کنم..... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/03/25/post-255/یک




یک تکه آسمان مال من است!

درخواست حذف اطلاعات
روی زمین دراز کشیده ام و به دیوارهایی که دور و برم هست نگاه دوخته ام. یک دیوار منحنی و صاف و بدون روزنه.از پنجره خبری نیست… آنچه من بیشتر از هر چیزی در اتاقم دوستش دارم. دیوارها بی زاویه اند و حتا جاهایی که به سقف وصل می شوند، انحنای بخصوصی دارند و از گوشه ها فرار کرده اند.قاعدتآ هیچ رنگی هم به اتاق راه ندارد و این زجر بزرگی است. باید کاری کنم... سقف آنقدر به من نزدیک است که دستم را دراز می کنم، مشتم را باز می کنم و یک تکه از سقف را می کَنم! مثل یک تکه مقوایی کلفت ِ خیس، نرم و آسان کنده می شود!تکه را می گذارم بغل دستم و به روزنه ای که درست کرده ام نگاه می کنم... خ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/03/25/post-255/یک




یک نقطه به آ.

درخواست حذف اطلاعات
مثل یک عنکبوت شده بودی! تار می تنیدی و دست و پایت را به هر جایی می کشیدی تا بلا.ه به جایی بند شوی و بچسبی! اما آنقدر تنیدی، که دیگر راه بجایی نداشتی!دور خودت چرخیدی و چرخیدی، تنیدی و باز هم تنیدی... به این کار عادت کرده بودی. تا شدی یک گلوله ی غیر قابل نفوذ!و... مُردی!ترا درون کارتنی گذاشتم. همان که توی راه پله ها گذاشته بودی و هر وقت می خواستم به پشت بام بروم، وسط راهم را گرفته بود.می خواستم بروم تا پرواز کبوترهای پرویز را تماشا کنم. من از دیدن پ.ر زدن آنها در آسمان لذت می بردم. می نشستم پشت خمیدگی راه پله ها تا مرا نبیند.بعد به کبوترها نگاه می .. دلم می خواست جا... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/03/24/post-254/یک-نقطه




یادگاری با دوستای وبلاگ قبلیم

درخواست حذف اطلاعات
می خوام دوباره بچه بشم. یه کاغذ روبروم بذارم، یه خورشید گنده اون بالای سمت چپ با رنگ زرد و نارنجی بکشم و شعاع نورش را اونقدر بکشم تا برسه به اینور صفحه!بدون اینکه هیشکی ببینه، دردا رو بذارم وسط صفحه و یه کوه روشون بکشم. بعد یه کوه سمت راستش ادامه بدم که غرور و یه کوه سمت چپ که احساسمه. اینا از همه اصلی ترند!پایین کوه ها کلی گل آفتاب گردون و شقایق بکشم. سمت راست کاغذم، یه کلبه ی چوبی که فقط مال من باشه. باید یادم باشه که یه دودکش براش بذارم که معلوم بشه شومینه هم داره! هر طرف خونه یه پنجره داشته باشه که با . هایی پر از گلای ارغوانی و بوته های بلند تمشک پر شده ب?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/03/23/post-253/یادگاری




نگاه خالی

درخواست حذف اطلاعات
زن میزی را بیرون از کافی شاپ انتخاب کرد و روی صندلی نشست که رویش به آفتاب باشد. پاییز بود و آفتاب کم حرارت!هنوز اثر سرما خوردگی را در استخوان های بی رمق اش حس می کرد و از اینکه خورشید امروز سر از لابلای ابرها بیرون کرده، لذت می برد... انگار این زیبای بی نظیر امروز فقط برای او نورافشانی می کرد و بس!دست هایش را در جیب پ.و اش فرو برد، چشم ها را بست و سعی کرد از بینی کیپ شده اش نفس بکشد، اما زیاد موفق نشد.صدای نازک گارسن چشم هایش را باز کرد:ـ صبح بخیر، چی میل دارید؟دختری بود بسیار لاغر، با چشمان عسلی. زیر آنها لکه ی تیره رنگ نیم دایره شکل و برجسته ای که زیبایی... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/03/21/post-252/نگاه




بهای یک لبخند 7

درخواست حذف اطلاعات
ساعت نُه که شد، مرد خوش تیپ و قد بلندی با یک کارتن وارد کارگاه شد. سیما چرخ را خاموش کرد و به ماندانا گفت:- ماندانا جان اینو که تموم کردی خاموش کن بریم برای چایی.و خوشحال به طرف مرد تازه وارد رفت:-سلام داوود جان. چه سر وقت، خوشمان آمد!- می دونم چقدر رو وقت شناسی حساسی. پنج دقیقه پیش رسیدم ولی وایسادم یه سیگار دود . و هوا رو یه ذره پا.ازی . ، بعد اومدم تو...هر دو با خنده به دفتر کار رفتند. کار پوشه ها تمام شده بود و فقط چند کاغذ و رسید مانده بود که سلمان آنها را بیرون آورد. داوود کارتن را روی میز گذاشت. سیما همه را بهم معرفی کرد. داوود گفت:-با اجازه ی همگی من باید یه ?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/03/20/post-251/به




بهای یک لبخند 6

درخواست حذف اطلاعات
مرد شش عدد چک را با هم جمع کرد و گفت:- شیش تا هشتاد تومن... چارصد و هشتاد تومن .- ببخشید اینجوری شد. مدتی بیکار شدم وگرنه عقب نمی افتاد.مرد که خوش اخلاق شده بود با لبخندی گفت:- بجاش با صاف . بدهی جبران کردی. این به اون در!میثم لبخندی زد و با گرفتن چک ها که پشت آنها نوشته شد: واصل شد، پول را به او داد.آنها خداحافظی .د و رفتند و میثم به داخل خانه برگشت. نه تنها احساس سبکی خوبی از روی شانه هایش می کرد، دیدن لبخند پر آرامش ماندانا نیز پر ارزش بود... رو به سیما گفت:- شما از آسمون برای ما رسیدید سیما خانم. وقتی که هیچ راهی به جایی نداشتیم.سیما که طبع شوخی داشت با خنده گفت:- ?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/03/19/post-250/بهای




بهای یک لبخند 5

درخواست حذف اطلاعات
- حتمآ متوجه شدی که گاهی من با آقا سلمان خصوصی حرف می زنم. نمی خواستم بهت بگم تا راحت بهم بگی چی در مورد محیط کار فکر می کنی و هم اینکه کارای کاغذیش تموم نشده بود. من تولیدی رو از سلمان .یدم و امروز ظهر رفتیم محضر و همه چی تموم شد. سلمان تا دو هفته ی دیگه بیشتر اونجا نیست.ماندانا خشکش زده بود و نمی دانست چه بگوید. باورش نمی شد زنی به جوانی سیما اینهمه پول دارد که هم تولیدی و هم آپارتمان سلمان را .یده. سیما با لبخندی مشغول خوردن پیش غذا شد و گفت:-همینجور که داری حرفای منو هضم و جذب می کنی، غذاتو هم بخور.ماندانا شروع به خوردن کرد ولی مزه ی غذا را نمی فهمید، نمی تو... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/03/18/post-247/بهای-یک-لبخند-5




بهای یک لبخند 4

درخواست حذف اطلاعات
صبح روز بعد، وقتی که ماندانا با روحیه ای خوب وارد کارگاه شد، با تعجب دید که سیما یک سبد را پر و آماده ی چرخکاری کرده است!-سلام!سیما سر برداشت و با لبخند همیشگی اش گفت:-به به! درود بر عروس شادمون... تعجب کردی زود اومدم؟-آره. معلومه این کار رو دوست داری.-اگه آدم کارشو دوست نداشته باشه، زجره و بس. تو کارتو دوست داری؟ماندانا کیفش را کنار چرخ گذاشت و نشست:-خیلی. وقتی کار می کنم به هیچ چی نمی تونم فکر کنم بجز کار تمیزی رو تحویل دادن. البته بجز دو هفته ی قبل که داغون بودم و اصلآ حوصله ی حتی از خونه بیرون اومدنو هم نداشتم.-خیلی خوبه... فقط خیلی گدابازی درمیارن بعضیا برا... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/03/17/post-246/بهای




بهای یک لبخند 1

درخواست حذف اطلاعات
وقتی حرف هایش را با صاحب ائلیدی تمام کرد، با خوشحالی پرسید:- از کی می تونم شروع کنم؟-اگه دوست دارید از همین الآن.- می تونم دو ساعت بمونم. متآسفانه چون نمی دونستم قبول می کنید، بقیه ی روزم رو آزاد نذاشتم. ولی از فردا تمام وقت میام.-مسئله ای نیست. دو ساعت هم خوبه. می تونید هر چقدر تونستید ریشه دوزی کنید تا ماندانا چرخ دوزی رو انجام بده.سیما با رضایت بلند شد و با سلمان به کارگاه نه چندان بزرگ که چسبیده به دفتر کار بود رفت. دختری با چشم های قرمز و ورم کرده مشغول ریشه دوزی لباس ها بود. او متوجه آمدن آنها نشد. سلمان گفت:-ماندانا... از امروز کمکی داری. سیما خانم برای م... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/03/14/post-239/بهای-یک-لبخند




بهای یک لبخند 3

درخواست حذف اطلاعات
یک سال گذشت و مادرم سخت مریض و جاگیر شد. من مجبور شدم مدتی خونه بمونم و تمام سنگینی مخارج افتاد گردن میثم. طفلی هیچی نمی گفت ولی من می دیدم که چقدر استرس داره. بخصوص اول ماه که می شد و باید قسط وام عروسی رو بده. .ج دوا و درمون مادرم هم اضافه شده بود و درآمد منهم قطع شده بود... اینا دست به دست هم داد که اینهمه استرس و فشار مالی رو زندگیمون تاثیر بذاره. منهم خسته بودم و روم خیلی فشار بود.تا اینکه مادرم عمرشو داد به شما و .ج کفن و دفن، روی تمام مخارج اضافه شد... انگار قرار نبود که ما دوتا نفس بکشیم. دلمون برای همون حرف زدنای یواشکی مجردی تنگ شده بود. چه راحت بودیم و ?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/03/16/post-244/بهای-یک




بهای یک لبخند 2

درخواست حذف اطلاعات
ساعت سه و بیست دقیقه بود که سیما در حالیکه یک پوشه ی قرمز در دستش بود، از در وارد شد. به ماندانا که مشغول سبد عوض . بود، با لبخندی سلام کرد و به دفتر رفت. در باز بود و چون ماندانا مشغول چرخ . نبود، شنید که سیما گفت:-سلام آقا سلمان. خسته نباشید.-سلام. شما هم خسته نباشید، مدارک رو آماده کردید؟-همه چی اینجاست. کامل! فقط مونده شما به من بگید دقیقآ چه روزی می تونیم بریم محضر؟-بهتون تا یه هفته ی دیگه خبر میدم.سیما پرسید:-فقط اگه ممکنه آپارتمان رو زودتر در اختیارم بذارید چون می خوام یه تغییراتی بدم و وسایل تهیه کنم. نمی خوام بیشتر از این مزاحم خواهرم باشم. فکر می کنی?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://termehayerangi.blogsky.com/1396/03/15/post-243/بهای