وسریا بهترین و جدیدترین مطالب و اخبار فارسی

مُنَقَّش

آخرین مطالب مُنَقَّش به صورت خودکار دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده دارای مطالب نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



الکی مثلاً ...

درخواست حذف اطلاعات
زندگی را شلوغ کنید. اجازه بدهید همه‌چیز در هم بپیچد. بگذارید یادتان نیاید همین ثانیه‌ی پیش، شناسنامه‌ی در دست‌تان را کجا گذاشته‌اید. بگذارید از خستگی و دربه‌دری گوشه‌ای بایستید و فقط به آسمان نگاه کنید. اجازه بدهید حسرتِ همه‌ی بعضی‌ها را بخورید. خودتان را وادار به بدبختی کنید. چرا که فقط اینگونه می‌شود خوشبختی را چشید. چون می‌دانید همه‌‌ی بدبختی‌ها درست می‌شوند. - البته به جز همان حسرت! بقیه‌ش درست‌شدنی‌اند. - + الکی مثلاً شلوغی‌های ساختگی یا غیرساختگی، جواب می‌دهند و فراموشی می‌آورند! ولی دریغ که ... که اینگونه نیست.  ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://texting.blog.ir/post/681




معمای سی‌تیرماه هیچ‌وقت حل نمی‌شود

درخواست حذف اطلاعات
رو.مه را .یده بودم و فاتحانه به سمت خانه برگشتم. آن‌روزها رو.مه بزرگترین رسانه و سرگرمیِ من بود. بعدازظهر، به بهانه‌های دیگری، شاید بستنی شاید نان، زده بودم بیرون. تمامِ میدان معلم تا بیستون را بخاطر دکه‌ای که رو.مه داشت دویده بودم. سربالایی بود. نفس‌گیر بود. دویست‌تومان رو.مه .یدم و برگشتم. از قم آمده بودیم مثلا تعطیلات. یک هفته دو هفته، در خانه‌ی .. خودِ . نبود. کلید را نمی‌دانم به چه دلیلی، داده بود به ما، که هروقت خواستیم بیاییم و از خانه استفاده کنیم. بی‌تعارف می‌گفت از وسایل یخچال استفاده کنید، ولی ما نه تنها از آن‌ها استفاده نمی‌کردیم - چرا که... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://texting.blog.ir/post/680




جانا بمیر و خوش باش که ...

درخواست حذف اطلاعات
که مرگ، تلخ‌تر از این ابرهای تیره نیست... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://texting.blog.ir/post/680




ریاضیدانِ جوان

درخواست حذف اطلاعات
چند روز قبل، خبری در فضای مجازی و رسانه‌ای، به‌طور محسوسی پخش شد. خبر ابتلا به سرطانِ مریم میرزاخانی. نمی‌دانم چرا به‌گونه‌ای فضاسازی .د که پروفسور میرزاخانی، تنها همین چند روز است که به سرطان مبتلا شده است. خودم هم نمی‌دانم، ولی فقط همین چند روز است؟ همین چند روز، من هیچ قانع نمی‌شدم که سرطان، در طول مدت بسیار کوتاهی، زنِ نسبتاً جوان و هوشیاری را از پای درآورده باشد. تا اینکه در نوشته‌ی مطمئن و معتبری خواندم که یک‌سال‌ونیمِ قبل، سرطان ایشان رو به وخامت رفته است. سرطان را هم از چهارسال قبل داشته‌اند. این قانع‌کننده‌تر است! نه؟  برای شخص من، د?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://texting.blog.ir/post/679




برادران علیه برادران

درخواست حذف اطلاعات
چند روزی‌ست که اعصاب‌..‌هایم را، سرِ رکاب‌های بیچاره خالی می‌کنم. چند روزی‌ست که امیدوار شده‌ام. چند روزی‌ست که در پی بهتر شدن رفته‌ام. چند روزی‌ست که به فراموشی علاقه‌مند شده‌ام. چند روزی‌ست که دیگر حوصله‌ی این را ندارم که بگویم : «خدایا همین الان هم منو بکشی راضی‌ام...» کتاب خواندن، هیچ‌وقت نتوانسته ذهنِ من را از ح.ی که در آن است خارج کند. اگر شلوغ باشد، همان می‌ماند. و اگر خلوت، همان. اما اینکه غرقِ کت. بشوم، کمک می‌کند به اینکه دور شوم از شلوغی‌های ناخواسته‌ای که تمام نمی‌شوند. کتاب‌های داستانی و . و تحقیقاتی و دینی و تحلیلی، فرقی نمی‌ک?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://texting.blog.ir/post/678




موقت - آرشیو

درخواست حذف اطلاعات
به مناسبتِ دوسالگیِ .، یکی از یادداشت‌های قدیمیِ گوشی‌م رو قصد دارم بذارم، بدونِ هیچ ویرایش و بازنگری‌ای... در واقع جایی دعوت بودیم و با زحمتِ بسیار که تایپ با گوشی داشت، این رو نوشته بودم، خیلی باید طولانی‌تر می‌بود. یادمه بعدش هم گفتم بی‌خیال و ادامه‌اش ندادم و ویرایش هم ن. و همینجوری موند، به دلیلِ نبودِ کیبوردِ مناسب :| ولی خب؛ همینه که هست... ------ اینکه الان ظریفِ ظریفمان ناراحته که چرا یه تیکه از حرفاش پخش شده که توش گفته من اشتباه . . همین ظریف و وزارت خارجیمان که الان میگه همه ی . رو اشتباه نکرده و سر باز میزنه از همچین حرفی ، این اصلا مشکلی ندا?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://texting.blog.ir/post/679




برادران علیه برادران

درخواست حذف اطلاعات
چند روزی‌ست که اعصاب‌..‌هایم را، سرِ رکاب‌های بیچاره خالی می‌کنم. چند روزی‌ست که امیدوار شده‌ام. چند روزی‌ست که در پی بهتر شدن رفته‌ام. چند روزی‌ست که به فراموشی علاقه‌مند شده‌ام. چند روزی‌ست که دیگر حوصله‌ی این را ندارم که بگویم : «خدایا همین الان هم منو بکشی راضی‌ام...» کتاب خواندن، هیچ‌وقت نتوانسته ذهنِ من را از ح.ی که در آن است خارج کند. اگر شلوغ باشد، همان می‌ماند. و اگر خلوت، همان. اما اینکه غرقِ کت. بشوم، کمک می‌کند به اینکه دور شوم از شلوغی‌های ناخواسته‌ای که تمام نمی‌شوند. کتاب‌های داستانی و . و تحقیقاتی و دینی و تحلیلی، فرقی نمی‌ک?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://texting.blog.ir/post/678




مپرس حال مرا، روزگار یارم نیست * جهنمی شده‌ام، هیچ‌. کنارم نیست

درخواست حذف اطلاعات
به پوچی رسیدن‌ دقیقا همین نقطه است. و از این نقطه‌ای که در آن قرار دارم‌ تا هلاکت راهی نیست.  بعضی حس‌ها و احوالات درد دارند. و برای بعضی دردها، درمانی نیست.  بعضی حرف‌ها تمام نمی‌شوند و در بعضی پایان‌ها چاره‌ای نیست. بعضی اوقات باید کنار آمد و بعضی نبودن‌ها، کنار آمدنی نیست.  بعضی صداها باید باشد و نشنیدن آن‌ها، گناهی نیست.  بعضی اوقات ولی، واقعا جبرانی نیست. نیست. نیست.  عنوان : فاضل نظری | گریه‌های امپراتور ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://texting.blog.ir/post/676




داستان سیستان؛ رضا .خانی

درخواست حذف اطلاعات
در بین قفسه‌ها چشم می‌چرخانم. اولین‌بار است که چندین و چند قفسه کتاب را آزادانه، با اختیار، به راحتی، می‌بینم و در بینِ آن‌ها می‌چرخم. البته که در کتاب‌فروشی‌ها هم همین منوال است و می‌توان آزادانه چرخید و دید. ولی آنجا «فروشی» است و اینجا «آزاد». چند کتاب را دستچین می‌کنم. می‌گذارم روی میز و می‌روم اتاق‌های دیگر. وقتی که برمی‌گردم دیگر آن کتاب‌ها روی میز نیست. عجبا. بچه‌ها برداشته‌اند. هرچه نگاه می‌کنم به هیچکدامشان نمی‌آید که کتاب «صهیونیسم» را برداشته باشد یا علاقه‌ای به خواندنش داشته باشد! علاقه‌مندترین چهره به این کتابخانه، .خوانی ب... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://texting.blog.ir/post/677




مپرس حال مرا، روزگار یارم نیست * جهنمی شده‌ام، هیچ‌. کنارم نیست

درخواست حذف اطلاعات
به پوچی رسیدن‌ دقیقا همین نقطه است. و از این نقطه‌ای که در آن قرار دارم‌ تا هلاکت راهی نیست.  بعضی حس‌ها و احوالات درد دارند. و برای بعضی دردها، درمانی نیست.  بعضی حرف‌ها تمام نمی‌شوند و در بعضی پایان‌ها چاره‌ای نیست. بعضی اوقات باید کنار آمد و بعضی نبودن‌ها، کنار آمدنی نیست.  بعضی صداها باید باشد و نشنیدن آن‌ها، گناهی نیست.  بعضی اوقات ولی، واقعا جبرانی نیست. نیست. نیست.  + عنوان از فاضل نظری.  ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://texting.blog.ir/post/676




بازی وبلاگی : دستی‌های ماندگار

درخواست حذف اطلاعات
چندی پیش همونطور که مستحضر هستید و یا نیستید و اصلا مهم هم نیست که در جریان هستید یا نیستید! هولدن یک بازیِ وبلاگی راه انداخته به اسم : گاهی به کتاب‌هایت نگاه کن. همونطور که در کامنتِ خودم در ذیل پست شفاف‌سازی کرده بودم که این مسئله‌ی دست‌نوشته‌ها از هر.ی و هرجایی و هرطوری و به‌هرشکلی برام جالب هست، پس قرار بود که بازیِ جالبی رو شاهد باشم. نه قصدِ شرکت داشتم و نه قصدِ شرکت! همینطور در حینِ فکرت بودم که من که یه دست‌نوشته بیش‌تر ندارم و اینا؛ که دیدم «ملتِ یک‌دست‌نوشته‌دار» شروع . به پست گذاشتن و شرکتِ انتحاری در بازی. باز هم برام قانع کننده نبود و ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://texting.blog.ir/post/674




از پستچی تا خبر مهم روابط‌عمومی

درخواست حذف اطلاعات
دیدید یه وقت‌هایی آدم از خودش عقب میفته؟ من الان چندین و چند پست به خودم و دلم بد.ارم. که بخاطر پست‌های مناسبتی، موقعیتی، خاطره‌ای و امثالم ننوشتم. و نمی‌خوام بنویسم حتی. پس بذارید همین روندِ پست‌های مناسبتی، موقعیتی و خاطره‌ای و موقتی رو پیش بگیرم تا ببینم اوضاع به کجا می‌رسه... ::: 1. یکشنبه، چهارم تیرماه، وقتی بیدار شدم متوجه شدم که . میمِ عزیز، از ارسالِ تابلو خبر دادن. تشکر . و هیچی دیگه. چهارشنبه هفتم تیر بود که با خبرِ رسیدن تابلو و زنگِ پستچی بیدار شدم. با تعجب و یه‌جورایی ناباوری، رفتم جلو و خب تا بخوایم بسته‌بندی رو باز کنیم یه ده دقیقه‌ای ?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://texting.blog.ir/post/675




از محفلِ ما بی‌رخِ او نور و صفا رفت

درخواست حذف اطلاعات
«زیر تابوت را که گرفتند با فاصله دنبالشان رفتم. می‌خواستم نزدیک‌تر باشم ولی هم سرعتِ آن‌ها بیش‌تر بود و هم من پاهایم سست. گذاشتند زمین برای .. صف دوم ماندم و . خوانده شد. قبل از اینکه ادامه‌ی راه را بروند، گره‌ی بالاییِ کفن را باز .د. به سختی چند نفر را کنار زدم تا ببینم. هم دلم نمی‌خواست آ.ین تصاویرم از مامانی تغییر کند و هم دلم می‌خواست که یک‌بار دیگر ببینمش. صورتش لاغرتر شده بود. لب و گونه‌هایش ناراحت بودند. دلم می‌خواست یک چهره‌ی معمولی از او ببینم. از همان لحظه هم چهره‌اش را برای خود، تحریف . : لبخندی بر لب و گونه‌ای که از رضایت باز شده. عامجان ـ?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://texting.blog.ir/post/672




یادگاران

درخواست حذف اطلاعات
حالا بعد از رفتنِ مامانی، در به در به‌دنبالِ یادگاری‌هایی از او می‌گردم. تسبیح‌هایش. همان تسبیح‌هایی که از مکه آورده بود. به خانه و دم و دستگاه و سجاده‌ و چادر.ش فعلا دسترسی ندارم، ان‌شاالله که بتوانم از . بگیرم آن‌ها را :| اما ع.‌ها. فکر می‌کنم که بعد از میلاد، و تقریباً بهتر از میلاد، قدیمی‌ترین آرشیوها دستِ ماست.البته نمی‌شود گفت قدیمی‌ترین. که ای کاش یک دوربینِ بهتر می‌داشتیم. اما خب، آرشیوِ بدی هم نیست. می‌شود مامانی را حس کرد. به‌یاد آورد. راستش من دلم نمی‌خواهد به‌یاد بیاورم. بچگیِ مس.ه‌ای داشتم. می‌توانم بگویم مس.ه‌ترین بچه‌ی کلِ فام... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://texting.blog.ir/post/673




بازی وبلاگی : دستی‌های ماندگار

درخواست حذف اطلاعات
چندی پیش همونطور که مستحضر هستید و یا نیستید و اصلا مهم هم نیست که در جریان هستید یا نیستید! هولدن یک بازیِ وبلاگی راه انداخته به اسم : گاهی به کتاب‌هایت نگاه کن. همونطور که در کامنتِ خودم در ذیل پست شفاف‌سازی کرده بودم که این مسئله‌ی دست‌نوشته‌ها از هر.ی و هرجایی و هرطوری و به‌هرشکلی برام جالب هست، پس قرار بود که بازیِ جالبی رو شاهد باشم. نه قصدِ شرکت داشتم و نه قصدِ شرکت! همینطور در حینِ فکرت بودم که من که یه دست‌نوشته بیش‌تر ندارم و اینا؛ که دیدم «ملتِ یک‌دست‌نوشته‌دار» شروع . به پست گذاشتن و شرکتِ انتحاری در بازی. باز هم برام قانع کننده نبود و ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://texting.blog.ir/post/674




یادگاران

درخواست حذف اطلاعات
حالا بعد از رفتنِ مامانی، در به در به‌دنبالِ یادگاری‌هایی از او می‌گردم. تسبیح‌هایش. همان تسبیح‌هایی که از مکه آورده بود. به خانه و دم و دستگاه و سجاده‌ و چادر.ش فعلا دسترسی ندارم، ان‌شاالله که بتوانم از . بگیرم آن‌ها را :| اما ع.‌ها. فکر می‌کنم که بعد از میلاد، و تقریباً بهتر از میلاد، قدیمی‌ترین آرشیوها دستِ ماست.البته نمی‌شود گفت قدیمی‌ترین. که ای کاش یک دوربینِ بهتر می‌داشتیم. اما خب، آرشیوِ بدی هم نیست. می‌شود مامانی را حس کرد. به‌یاد آورد. راستش من دلم نمی‌خواهد به‌یاد بیاورم. بچگیِ مس.ه‌ای داشتم. می‌توانم بگویم مس.ه‌ترین بچه‌ی کلِ فام... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://texting.blog.ir/post/673




بیَع کی می صدا تنهایی فانرِسِه به جایی

درخواست حذف اطلاعات
اینکه انسان در یک روز، یک ماه یا یک سال، اندازه‌ی چندین سال ش.ته‌تر شود را این روزها فهمیده‌ام. چه .ی من را می‌فهمد؟ من از این تنها فهمیدن‌های خود، خسته‌ام. همه‌ی مردم دنیا خسته‌اند. فشارهای روانی‌ام چندین برابر شده. این همه وقت گذشت اما هیچ راهی برای حلش پیدا نکرده‌ام. خوب و بد را تمیز میدهم ولی تشخیص در عمل، نه. سخت است. به‌خدا سخت است. توانش را ندارم. ش.تم. همین. + متوجه شدید که برای اولین بار قسم خورده‌ام؟ به یاد ندارم، حداقل از ی.ال قبل تا به امروز، از ته دل نوشته باشم‌‌ «به خدا». دوست دارم مثل بچگی‌هایم بگویم:‌ «خدایا توروخدا.» و خدا آرزویم را... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://texting.blog.ir/post/671




از محفلِ ما بی‌رخِ او نور و صفا رفت

درخواست حذف اطلاعات
«زیر تابوت را که گرفتند با فاصله دنبالشان رفتم. می‌خواستم نزدیک‌تر باشم ولی هم سرعتِ آن‌ها بیش‌تر بود و هم من پاهایم سست. گذاشتند زمین برای .. صف دوم ماندم و . خوانده شد. قبل از اینکه ادامه‌ی راه را بروند، گره‌ی بالاییِ کفن را باز .د. به سختی چند نفر را کنار زدم تا ببینم. هم دلم نمی‌خواست آ.ین تصاویرم از مامانی تغییر کند و هم دلم می‌خواست که یک‌بار دیگر ببینمش. صورتش لاغرتر شده بود. لب و گونه‌هایش ناراحت بودند. دلم می‌خواست یک چهره‌ی معمولی از او ببینم. از همان لحظه هم چهره‌اش را برای خود، تحریف . : لبخندی بر لب و گونه‌ای که از رضایت باز شده. عام‌دخت?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://texting.blog.ir/post/672




1396 - 1305

درخواست حذف اطلاعات
1. دیروز ساعت ده صبح، با زنگ پستچی بیدار شدم. امروز ده صبح با خبرِ اینکه مامانی ... 2. مامانی رفت. دوران بچگی، شاید شیش هفت سالگی، با پسر.‌ام نشسته بودیم توی ایوونِ خونه‌ی مادربزرگِ مادری. مجید برگشت بهم گفت: «امروز صبح از . پرسیدم من رو بیش‌تر دوست داری یا محمد رو. اونم گفت من رو بیش‌تر از تو دوست داره.» با اینکه دوران بچگی بود و اقتضا می‌کرد که من ناراحت بشم، ولی خوب یادمه که هیچ احساس ناراحتی نمی‌.. فقط حس . باید جوابشو بدم. فقط همین. یه پوزخندی زدم و گفتم در عوض من دوتا مامان‌بزرگ دارم و تو یکی. اون مامان‌بزرگم من رو خیلی دوست داره. یه خنده‌ی تلخی هم تو?... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://texting.blog.ir/post/670




بیَع که می صدا تنهایی فانرِسِه به جایی

درخواست حذف اطلاعات
اینکه انسان در یک روز، یک ماه یا یک سال، اندازه‌ی چندین سال ش.ته‌تر شود را این روزها فهمیده‌ام. چه .ی من را می‌فهمد؟ من از این تنها فهمیدن‌های خود، خسته‌ام. همه‌ی مردم دنیا خسته‌اند. فشارهای روانی‌ام چندین برابر شده. این همه وقت گذشت اما هیچ راهی برای حلش پیدا نکرده‌ام. خوب و بد را تمیز میدهم ولی تشخیص در عمل، نه. سخت است. به‌خدا سخت است. توانش را ندارم. ش.تم. همین. + متوجه شدید که برای اولین بار قسم خورده‌ام؟ به یاد ندارم، حداقل از ی.ال قبل تا به امروز، از ته دل نوشته باشم‌‌ «به خدا». دوست دارم مثل بچگی‌هایم بگویم:‌ «خدایا توروخدا.» و خدا آرزویم را... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://texting.blog.ir/post/671