وسریا بهترین و جدیدترین مطالب و اخبار فارسی

«نخستین شهروند مریخی»

آخرین مطالب «نخستین شهروند مریخی» به صورت خودکار دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده دارای مطالب نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



وقتی که غدهٔ خنده‌مان تحریک می‌شود

درخواست حذف اطلاعات
بعضی آدم‌ها هستند که چیزی را در وجودت تحریک می کنند. مثلا خنده را. طی شش ماهی که توی . رفت و آمد داشته ام، فقط دو نفر را با این خاصیت دیده‌ام. اولی٬ پسری بود که در اتوبوس داخل .٬ روی صندلی عقبیِ من نشسته بود. از توی آینه‌ی جلوی اتوبوس، می‌توانستیم چهره‌ی همدیگر را ببینیم. هی سرمان را این‌ور و آن‌ور می‌چرخ.م و نگاه مان توی آینه به هم می‌افتاد و نیم ثانیه زل می‌زدیم توی تخم چشمان یکدیگر. شاید بیست بار این روند را تکرار کردیم. هر بار هم انتظار داشتیم که آن یکی٬ نگاهش جای دیگری باشد. کم کم متبسم شدیم و بعد از چند ثانیه، نگاه مان دوباره به هم خورد. جفت مان زد... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://tyekz.blog.ir/1396/01/27/وقتی-که-غده-خنده-مان-تحریک-می-شود




دختری که پسر بود؛ پسری که دختر بود..

درخواست حذف اطلاعات
بعد از شش ماه مطلع شدم که پسرِ همسایه بالایی، دختره! یه حس شدیداً غریبی داره که می‌فهمی .ی که صبح ها با شلوارک پسرانه و موی کوتاه و ابروهای دست نخورده، باهات احوالپرسی سرد می‌کرده و از کنارت رد می‌شده و می‌رفته تا مارکت سر کوچه و بر‌می‌گشته، بالکُل یه چی دیگه بوده!  فکرشو .ین :)  . الصاقیه: امان از «گیتیِ غدّار» :)) الصاقیه دوم: اگه داری می‌خونی، باید بگم که حرفی ندارم! :)) . #خالد ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://tyekz.blog.ir/1396/01/24/دختری-که-پسر-بود-پسری-که-دختر-بود




دختری که پسر بود؛ پسری که دختر بود..

درخواست حذف اطلاعات
بعد از شش ماه مطلع شدم که پسرِ همسایه بالایی، دختره! یه حس شدیداً غریبی داره که می‌فهمی .ی که صبح ها با شلوارک پسرانه و موی کوتاه و ابروهای دست نخورده، باهات احوالپرسی سرد می‌کرده و از کنارت رد می‌شده و می‌رفته تا مارکت سر کوچه و بر‌می‌گشته، بالکُل یه چی دیگه بوده!  فکرشو .ین :)  . الصاقیه: امان از «گیتیِ غدّار» :)) الصاقیه دوم: اگه داری می‌خونی، باید بگم که حرفی ندارم! :)) . #خالد ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://tyekz.blog.ir/1396/01/24/دختری-که-پسر-بود-پسری-که-دختر-بود




طعم گیجِ دو مشتِ متوالی!

درخواست حذف اطلاعات
دیده اید که توی . های بروس لی، طرف با لگد می‌زند توی دماغ بروس‌لی و سپس بروس، انگشت شست‌ش را میگذارد سرِ سوراخ بینی اش و می آورد جلوی صورت و می‌بیند که یک قطره خون آمده است؟ بعدش هم جیغی می‌زند و مبارزه را ادامه می‌دهد! انگار نه انگار که چیزی شده. دیده اید که توی اکشن های هندی، طرف یک ساعت و نیم دعوا می‌کند و پانصد نفر از محلی ها را لت و پار می‌کند و سی بار با آجر، صورتش مورد اصابت قرار می‌گیرد و آ.ش حتی همان یک قطره خونِ بروس لی هم از دماغش بیرون نمی‌آید ؟ خواستم بگویم همه اش اراجیف است!  من مشت خوردم! فقط دو‌تا. اولی اش کنار گونه و دومی اش تقریباً با ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://tyekz.blog.ir/1396/01/18/طعم-گیج-دو-مشت-متوالی




وقتی که قهر می‌کنیم، بعدش چکار می‌کنیم؟

درخواست حذف اطلاعات
امروز ظهر با پدر گرامی بحث .. حق‌ هم با من بود تا هفتاد درصد. خودش هم می دونست. وقتی بحث تموم شد٬ رفتم توی فاز‌ قهر. «ناب.دی های پیش بینی‌ پذیر» رو برداشتم و‌ شروع . به خوندن. اصولا هیچ. به اون کتاب نزدیک نمیشه. توی‌خونه‌ی ما، انجام کارهای‌ تمرکزی و‌ حساس و‌بعضاً غیرضروری، جزو‌ مست.ماتِ پس از قهرِ. مثلا وقتی بابام با .ی حرفش میشه، میره . ماشین ظرفشویی رو بر میداره و برقش می‌ندازه. من معمولا میرم یه جفت کفش پیدا می‌کنم و حس. وا.ش می‌زنم. گاهی هم میرم یه کتاب مس.ه و صعب‌المطالعه مثل تحلیل سیستم آموزشی ایران در دهه اول و دوم انقلاب .ی یا یه‌ کتاب با موضوع ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://tyekz.blog.ir/1396/01/23/وقتی-که-قهر-می-کنیم،-بعدش-چکار-می-کنیم




طعم گیجِ دو مشتِ متوالی!

درخواست حذف اطلاعات
دیده اید که توی . های بروس لی، طرف با لگد می‌زند توی دماغ بروس‌لی و سپس بروس، انگشت شست‌ش را میگذارد سرِ سوراخ بینی اش و می آورد جلوی صورت و می‌بیند که یک قطره خون آمده است؟ بعدش هم جیغی می‌زند و مبارزه را ادامه می‌دهد! انگار نه انگار که چیزی شده. دیده اید که توی اکشن های هندی، طرف یک ساعت و نیم دعوا می‌کند و پانصد نفر از محلی ها را لت و پار می‌کند و سی بار با آجر، صورتش مورد اصابت قرار می‌گیرد و آ.ش حتی همان یک قطره خونِ بروس لی هم از دماغش بیرون نمی‌آید ؟ خواستم بگویم همه اش اراجیف است!  من مشت خوردم! فقط دو‌تا. اولی اش کنار گونه و دومی اش تقریباً با ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://tyekz.blog.ir/1396/01/18/طعم-گیج-دو-مشت-متوالی




کاش هیچ دختری موهایش را قیچی نکند!

درخواست حذف اطلاعات
بافتنِ مو، جزء زیباترین تفریحات زندگی‌ ست. مهم نیست موهای دختران پنج شش سالهٔ فامیل باشد یا موهای سیمین یا مادر یا دختر همکارانِ پدر. می‌نشینی روی کاناپه. دو زانو می‌نشیند روی زمین. رو به تلویزیون و پشت به تو. موهایش را یک دور شانه می‌کشی. صاف‌ که شد، سه تکه می‌کنی‌اش. دستهٔ چپ را از روی وسطی رد می‌کنی، راست را از روی وسطیِ جدید، چپیِ جدید را از روی وسطیِ جدیدتر  ... . چند دقیقه می‌گذرد. کشِ صورتی یا آبیِ روشن‌ یا پاپیون سرخ‌اش را می بندی به انتهای بافه‌. دست می کشی به امتداد بافه و لذت می بری. با تمام وجود، پست و بلندی ‌اش را لمس‌ می‌کنی. می‌‌پرسد:... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://tyekz.blog.ir/1396/01/16/کاش-هیچ-دختری-موهایش-را-قیچی-نکند




کیفِ ز.له را بستیم...

درخواست حذف اطلاعات
دیروز مشهد پنج تا ز.له رو‌ تجربه کرد. همین نیم ساعت پیش هم یه پس لرزه ی پنج و نیم ریشتری. چند دقیقه پیش داشتم کیف می بستم برای ح.ی که خ. نکرده، ت.یبی داشته باشیم. گازاستریل میذاشتم توی کیف، داشت گریه م می‌گرفت! گفتم چرا انقد ترسیدیم ما! مگه چه غلطی کردیم که از یه ز.له ی پنج شیش ریشتری که خونه هامون قطعا در برابرش مقاوم هستن، این قدر میترسیم!  جدا از همه چی، بعنوان .ی که هر لحظه شک می کنه که دیوارای خونه ش داره میلرزه، میگم که حس خیلی بدی داره! خیلی بد. . الصاقیه: حلال بفرمایید :) خدا رو چه دیدین ... . ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://tyekz.blog.ir/1396/01/17/کیف-زلزله-را-بستیم




السلام علی الدوچرخه!

درخواست حذف اطلاعات
دیروز دوچرخه را بردم تعمیرگاه. بعد از هفت ماه گوشه‌نشینی در کنج پارکینگ و حیاط. رو‌به‌راه .ش قدری پول روی دستم گذاشت. هر تعمیرکاری که می‌بیندش، می‌گوید که این بیچاره عمر خودش را کرده است. تایر عقبش ساییده شده، دنده‌هاش ش.ته، ترمز چپ‌ش شل شده، بخشی از میله‌هایش زنگ زده و چند قطعه‌اش گم و گور شده است! اما هنوز کار می‌کند. ساعت یک و نیم از تعمیرکار تحویل‌ش گرفتم. سوارش که شدم، انگار یک تکه از مغزم را به جا‌یش برگردانده باشند. حرم، کوهسنگی، مسیر چهار‌ساله‌ی دبیرستان، ساعت دو و نیم صبح ، باد سرد، هندزفری، خطّ گِل روی کاپشن، تصادف با سمند و مینی بوس و ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://tyekz.blog.ir/1396/01/13/السلام-علی-الدوچرخه




پرواز با هواپیمای کاغذی

درخواست حذف اطلاعات
وقتی هواپیمای کاغذی ات درست شد، مرا سوارش کن. بدون صندلی، بدون کمربند، بدون مهماندار و خلبان. دراز می کشیم روی بالهایش. یک دست مان را به لبه بالها می گیریم و دست دیگر را گره می کنیم در دست دیگر همدیگر. به بالای تپه می رویم و می دویم. آنقدر سرعت می گیریم که خودمان هم به خودمان نرسیم. باد به زیر بالهای هواپیمای کاغذی مان می خورد و بلندمان می کند از این زمینِ سفت. سبک می شویم و بالا می رویم. به باد دستور می دهیم که ما را ببرد به جایی که هیچ . پایش به آن نرسیده. جایی که فقط برای خودمان باشد. یک جزیره ی چند متر مربعی که تویش همه چیز پیدا می شود. از دلفین و نخل و درخت ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://tyekz.blog.ir/1396/01/10/پرواز-با-هواپیمای-کاغذی




یه چی مثلِ "آرگو"ی ایرانی!

درخواست حذف اطلاعات
بهترین چیزی که در موردش به ذهنم رسید، "آرگو"ی ایرانی بود! البته با صداقتِ بیشتر و خلاقیتِ وسیع تری که وضوحش زیاد بود توی ..یقیناً بهترین . ایرانی‌ای بود که تا حالا دیدم. پونزده-بیست دقیقۀ ابت.ِ .، کمی کُند بود و بیشتر به معرفیِ جوّ کلی . گذشت، اما کم کم جوری پیش رفت که همۀ سالن، میخکوب شدن روی صندلی هاشون. به نظرم نسبت به سیانور که جفت شون محوریتِ تقریباً مشابهی داشتن (سازمان مجاهدین خلق)، خیلی پر بارتر و تمیز تر بود؛ از طراحی صحنه و لباس گرفته تا .برداریِ دوست داشتنیِ . و ماجرای پر هیجان و رعب آور در مواردی!از . قبلیِ مهدویان(ایستاده در غبار)، خیلی عام پسند... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://tyekz.blog.ir/1396/01/07/یه-چی-مثل-آرگو-ی-ایرانی




امشب سعید را دیدم

درخواست حذف اطلاعات
امشب سعید را دیدم. بعد از ییش از یک سال. در تعطیلات عید، به مشهد آمده است. سعید اولین دوستِ دبیرستانی‌ام بود. اولین .ی که کتاب های رضا . خانی را به من معرفی کرد. اولین .ی که پیشنهاد عضویت در انجمن .ی دبیرستان و‌ راه‌اندازی نشریه‌ی دانش آموزی توی مدرسه را به من داد. اولین دوستی که همراهش به کتابفروشی رفتم. اولین .ی به من یاد داد چطور می‌شود با اتوبوس به حرم رفت! اولین .ی که مرا به اتحادیه برد. اولین .ی که همراهش . جماعت پنج نفره خواندم. اولین .ی که من را پیاده تا میدان . بُرد. اولین .ی با من به دوچرخه سواری دونفره‌ توی مشهد آمد و چندین اولینِ دیگر ... . شاید مهم‌ ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://tyekz.blog.ir/1396/01/09/امشب-سعید-را-دیدم




یه چی مثلِ "آرگو"ی ایرانی!

درخواست حذف اطلاعات
بهترین چیزی که در موردش به ذهنم رسید، «"آرگو"ی ایرانی» بود! البته با کمی صداقتِ بیشتر و خلاقیتِ وسیع تری که وضوحش زیاد بود توی ..یقیناً بهترین . ایرانی‌ای بود که تا حالا دیدم. پونزده-بیست دقیقۀ ابت.ِ .، کمی کُند بود و بیشتر به معرفیِ جوّ کلی . گذشت، اما کم کم جوری پیش رفت که همۀ سالن، میخکوب شدن روی صندلی هاشون. به نظرم نسبت به سیانور که جفت شون محوریتِ تقریباً مشابهی داشتن (سازمان مجاهدین خلق)، خیلی پر بار تر و تمیز تر بود؛ از طراحی صحنه و لباس گرفته تا .برداریِ دوست داشتنیِ . و ماجرای پر هیجان و رعب آور در مواردی!از . قبلیِ مهدویان(ایستاده در غبار)، خیلی ع ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://tyekz.blog.ir/1396/01/07/یه-چی-مثل-آرگو-ی-ایرانی




غیرمنطقی

درخواست حذف اطلاعات
همیشه همه می گفتن که من یک انسان منطقی‌ام. قبل از رفتنش، تمام حرفای لعنتی‌ای رو که توی دلش مونده بود بهم گفت. تمام حرفایی که تا قبل از اون روز، نمی تونست بهم بگه.گفت:« ازت متنفرم. از خودت، از رفتارهای منطقی‌ت. حالم به هم می‌خوره از هر چیزِ منطقیِ .ی که توی دنیاست. از همه تون متنفرم.»می دونی؟ گمونم حق با اون بود. غیرمنطقی ترین کار توی دنیا، اینه که بخوای با یک آدمِ منطقی، ادامه بدی.برگی از دفتر خاطراتِ قاضی ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://tyekz.blog.ir/1396/01/05/غیرمنطقی-متن-فارسی-پست-قبل




دقایقی که هفتاد ثانیه اند!

درخواست حذف اطلاعات
امروز خیلی شانسی به طریقی، مسیرم خورد به هفتاد ثانیه! مسیر و طریق رو بیخیال. ماشین حساب رو باز .. نوشتم: 60*60*24. جواب داد: 86400. نوشتم: 86400 تقسیم بر هفتاد. جواب داد: 1234!پاسخِ اول، تعداد ثانیه های یک شبانه روز بود. پاسخ دوم، تعداد دقایقِ یک روز؛ البته با شرطِ هفتاد ثانیه بودنِ هر دقیقه! جالبه. اگر اون موقع که می‌خواستن برای ساعت، معیار مشخص کنن، به جای شصت، هفتاد رو بعنوان تعداد ثانیه های یک دقیقه معین می .، یه چیزِ بامزه به دنیا اضافه می شد. یعنی هر روز، هزار و دویست و سی و چهار دقیقه داشتیم! آره. باید همه شون رو مواخذه کنیم. همۀ اونایی که گفتن دایره، سیصدوشصت درج... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://tyekz.blog.ir/1396/01/06/دقایقی-که-هفتاد-ثانیه-اند




غیرمنطقی (متن فارسیِ پست قبل)

درخواست حذف اطلاعات
همیشه همه می گفتن که من یک انسان منطقی‌ام. قبل از رفتنش، تمام حرفای لعنتی‌ای رو که توی دلش مونده بود بهم گفت. تمام حرفایی که تا قبل از اون روز، نمی تونست بهم بگه.گفت:« ازت متنفرم. از خودت، از رفتارهای منطقی‌ت. حالم به هم می‌خوره از هر چیزِ منطقیِ .ی که توی دنیاست. از همه تون متنفرم.»می دونی؟ گمونم حق با اون بود. غیرمنطقی ترین کار توی دنیا، اینه که بخوای با یک آدمِ منطقی، ادامه بدی.برگی از دفتر خاطراتِ قاضی ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://tyekz.blog.ir/1396/01/05/غیرمنطقی-متن-فارسی-پست-قبل




دختری که بوی قهوه می داد

درخواست حذف اطلاعات
... شقیقه‌هایم محکمتر کوبیده می‌شدند. صورتم داغ شده بود. بوی قهوه تا مغزم بالا رفته بود و تلخی‌اش توی قلبم پمپاژ می‌شد و می‌رفت تا نوک انگشتان دستم. خودش بود؟ مگر می‌شود یک نفر جز او، تا این حد بوی قهوه بدهد؟ کمر راست .. تکیه دادم به پشتی صندلی. نمی‌خواستم صورتش را ببینم. چرا باید می‌دیدم؟ دلیلی نداشتم برای تماشای چهره‌اش. زل زده بودم به یقۀ پیراهنِ اتو نشدۀ مرد میانسال مقابلم. لابد رگ های سورمه‌ایِ پیشانی ام بیرون زده بود. صبر .. تا ایستگاه فلسطین، کنارم نشسته بود. چهار ایستگاه، کنار هجمه‌ای از بوی قهوه نشسته بودم. درها باز شدند. بلند شد و رفت!... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://tyekz.blog.ir/1396/01/03/دختری-که-بوی-قهوه-می-داد




unreasonable

درخواست حذف اطلاعات
.i've been always told to be a reasonable guy before she left, she told me every damn thing in her head, whatever she couldn't talk about before i hate you, i hate your reasonabe behavior, i hate every f**kin' reasonable thing in the world," she said you know, i think she was right. the most unreasonable thing for a human is to stay with a reasonable body the judge's diaries .الصاقیه: خالد امشب زود بیدار شده :) ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://tyekz.blog.ir/1396/01/05/Unreasonable




دختری که بوی قهوه می داد/ قسمت آحر

درخواست حذف اطلاعات
... شقیقه‌هایم محکمتر کوبیده می‌شدند. صورتم داغ شده بود. بوی قهوه تا مغزم بالا رفته بود و تلخی‌اش توی قلبم پمپاژ می‌شد و می‌رفت تا نوک انگشتان دستم. خودش بود؟ مگر می‌شود یک نفر جز او، تا این حد بوی قهوه بدهد؟ کمر راست .. تکیه دادم به پشتی صندلی. نمی‌خواستم صورتش را ببینم. چرا باید می‌دیدم؟ دلیلی نداشتم برای تماشای چهره‌اش. زل زده بودم به یقۀ پیراهنِ اتو نشدۀ مرد میانسال مقابلم. لابد رگ های سورمه‌ایِ پیشانی ام بیرون زده بود. صبر .. تا ایستگاه فلسطین، کنارم نشسته بود. چهار ایستگاه، کنار هجمه‌ای از بوی قهوه نشسته بودم. درها باز شدند. بلند شد و رفت!... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://tyekz.blog.ir/1396/01/03/دختری-که-بوی-قهوه-می-داد




دختری که بوی قهوه می‌داد

درخواست حذف اطلاعات
هر ظهر، وقتی از ایستگاه مترو خارج می‌شد، در راه خانه، به قهوه فروشیِ «لئون» می‌رفت تا برای عصرانه‌، قهوه‌ی تازه‌آسیاب شده ب.د. نه! برای خودش نه. برای یک نفر دیگر می‌.ید. ناپدری‌اش. برای ناپدری‌اش! حتماً ناپدری‌اش عاشق قهوه بود. قهوه‌ای تلخ که دانه‌هایش را همان روز، آسیاب کرده باشند. مطمئنم برای او می‌.ید. خودش که علاقۀ خاصی به قهوه نداشته است. یعنی نباید می‌داشت! حتماً او هم مانند من، از بوی تلخ قهوه متنفر بوده است. ادامه مطلب ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://tyekz.blog.ir/1396/01/01/دختری-که-بوی-قهوه-می-داد-یک