وسریا بهترین و جدیدترین مطالب و اخبار فارسی

11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس

آخرین مطالب 11 صبح، زیر ِ طاق ِ یاس به صورت خودکار دریافت و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه مطالب نمایش داده شده دارای مطالب نا مناسب بوده و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



تو واقعا فکر کردی بچه یه چیزی مثل شیشه نوشابه‌است؟!*

درخواست حذف اطلاعات
هرچه‌قدر هم خانم باردار خوشتیپی باشی و سعی کنی مرتب و منظم و خوش‌بو و خوش‌رنگ، همراه لبخند و چشمان پرفروغ باشی، وقتی می‌رسی به آ.های ماه هشت و تصمیم می‌گیری ده دقیقه پیاده راه بروی، با سعی بر غلبه بر سرعت معمولت و یادآوری اینکه «من باید اروم‌تر راه برم که به هن‌هن نیافتم!» باز هم به خاطر پستی و بلندی پیاده‌رو و ویراژ رفتن از کنار سیگاری‌ها و ادم‌های پیچ شده در زمین و گربه‌ها و خودت که یکدفعه سرعت می‌گیری و و و باز هم رنگت می‌پرد، دور چشمانت سرخ می‌شود، لبخندت ح. زن‌های باردار چادر گلی .‌فارسی‌ها را می‌گیرد و از میان لب‌هایت نفس سوت دار می‌کش... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://zahrasn.blog.ir/1396/01/27/تو واقعا فکر کردی بچه یه چیزی مثل شیشه نوشابه‌است؟!*




یک سفر کوتاه

درخواست حذف اطلاعات
بابا چندبار می‌گوید: برچسب‌های رنگی، ستاره‌های شب‌تاب، جغجغه‌های باطری‌خور فقط دوهزارتومان! می‌خواهم از بغل مامان پائین بپرم و به سمت‌اش بروم تا ببیند آمده‌ایم تهران دیدنش و خوشحال شود. اما مامان محکم من را گرفته، صورتش را پشتم قائم کرده، صدای فین‌فین‌اش می‌آید، می‌خواهم که بابا را صدا کنم اما مامان پشتم س.که می‌کند، قلقلکم می‌آید، حواسم پرت می‌شود، نمی‌بینم بابا کِی از مترو پیاده می‌شود. بابا قول داده‌بود ماشین کنترلی  از مغازه‌ اسباب‌بازی فروشی‌اش برایم بیاورد اما هیچ ماشین کنترلی‌ دست‌اش نبود، انگار یادش رفته ماشینم را بیاورد.... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://zahrasn.blog.ir/1395/02/27/یک-سفر-کوتاه




آ.ین مهلت

درخواست حذف اطلاعات
تقدیم به تنها دخترم امضاء: بابا. از صفحه اول ع. می‌گیرم و زیرش می‌نویسم، آ.ین نسخه امضاء شده توسط نویسنده کتاب به بالاترین قیمت. چندبار صفحه گوشی‌ام را می‌بندم و باز می‌کنم، بابا آرام خو.ده و نفس‌های عمیق می‌کشد. پرستار آهسته در گوشم می‌گوید: این هفته وقت عمل بذارم بالا.ه؟ نگاهش می‌کنم بعد صفحه گوشی‌ام را روشن می‌کنم، کامنت‌ها زیرع. در حال زیاد شدن است، سرم را برمی‌گردانم، می‌گویم: فردا پول رو می‌ریزم. ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://zahrasn.blog.ir/1395/03/14/آخرین-مهلت




تلنگر

درخواست حذف اطلاعات
.ب خواب ِ .ی را دیدم. نشسته‌بودیم، انگار همه آنهایی که می‌شناختم و می‌دانستم که روزی خواهم شناخت حضور داشتند، دور سفره‌ای بودیم، افطاری؟ ناهار؟ سفره یکی از سفرهای جنوب؟ نمی‌دانم! فقط همه بودند، منتظر بودیم انتخاب شویم، آمد و دوری زد، حرفی نزد، نگاهم به او بود، می‌خواستم ببینم من را هم انتخاب می‌کند، انتخاب نکرد! از میان ما چندنفری را دستچین کرد و رفت، ما م.م، ولوله افتاد، من فکر .، حقم بود! از صبح فکر می‌کنم حقم بوده!  نیمه شب گذشته و من فکر می‌کنم حقم نبوده! باید من را هم انتخاب می‌کرد، من دلم برایش بیشتر از همه تنگ شده، بیشتر از بیشتر از بیشتر!... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://zahrasn.blog.ir/1395/03/14/تلنگر




من، مثل ِ ساره!

درخواست حذف اطلاعات
اینجا قرار است حرفی بزنم. صرفا جهت آنکه یادم بماند و بدانم که باید بنویسم. تقدیم به ساره‌ها تقدیم به تک‌تک کلمات ِ دعای هرشب ِ ساره‌ها ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://zahrasn.blog.ir/1395/03/14/من،-مثل-ساره




من و سالمندان و افراد کم‌توان

درخواست حذف اطلاعات
از وقتی مطمئن شدم که باردارم و به این فکر افتادم که هرچه در اطرافم هست و می‌گذرد تاثیری هرچند ناچیز و گاهی عمیق بر این نقطه چشمک زن ِ 34 میلیمتری می‌گذارد حواسم بیشتر جمع شده، اتاق و خانه و ساختمان و محله و شهر و اتوبوس و تا.ی و آدم‌ها! را بهتر و با دقت‌تر می‌بینم.(می‌خواستم بنویسم منتقدانه‌تر، بعدش مهربانانه‌تر بعدش ملتمسانه‌تر و بعدش....) روز اول ِ بعد از علم  به حضور، از خانه که بیرون رفتم با پله‌برقی خاموش ایستگاه بی‌آرتی مواجه شدم، یاد تصویر داخل اتوبوس افتادم که در مورد اینکه اولویت نشستن بود، سالمندان، معلولان و افراد کم توان.  تصویر کم تو ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://zahrasn.blog.ir/1395/07/13/من-و-سالمندان-و-افراد-کم-توان




فقط شش ماه نیست!

درخواست حذف اطلاعات
بس کن رباب سر به سر غم گذاشتی اصلاً خیال کن که تو اصغر نداشتی.... ادامه می‌دهد، می‌رسد به لالایی و شش ماهه، رباب و شش ماهه‌اش! انگار که برای رباب هم مانند باقی شش ماه بوده، انگار نه انگار که رباب از اولین جوانه‌های بودن علی لبخند زده و فکر کرده، به صورتش، به نرمی و بوی ِ تن‌اش، انگار نه انگار که چشم انتظار اولین تکان‌های علی بوده، در خواب و بیداری به یادش بوده و . کرده:«فرزندم! دلبندم!» انگار که برای رباب هم شش ماه بوده، چونان دیگران، انگار نه که عمر مادری رباب بیشتر است، عمر بودنش با علی هم..... این گریه‌ها برای تو اصغر نمی‌شود...... http://maman.blog.ir/ ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://zahrasn.blog.ir/1395/07/25/فقط-شش-ماه-نیست




شتر ِغربالگری

درخواست حذف اطلاعات
شتر غربالگری دم جیب همه تازه بابا شده‌ها می‌خوابد، دم ِ جیب ما همین هفته پیش خو.د، دوم آبان، وقتی که چندماهی است قید دفترچه بیمه‌مان را زده‌ایم چه برسد به بیمه تکمیلی رویایی، ماجرا وقتی هیجان‌انگیزتر می‌شود که به لطف شرکت همسر، البته شرکت در حال خداحافظی چند ماهی است(بیشتر از آن چندماهی که قید دفترچه را زده‌ایم...) رنگ پول را ندیده‌ایم، بی‌انصافی نکرده‌باشم ماه پیش لطفی .د و چیزکی واریز .د، خدارا شکر ما که راضی هستیم و شاکر، تابه‌حال هم بی‌روزی نمانده‌ایم، چه برسد الان که خودمان برکت متحرک شده‌ایم و برکت‌پراکنی می‌کنیم، الحمدالله :-) القصه ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://zahrasn.blog.ir/1395/08/08/شتر-غربالگری




ماجرای ِ فقط یک نیمروز ِ ما

درخواست حذف اطلاعات
1. خانه موسی خیابانی را زدند، خیابانی هم کشته شد، نمای لانگ بود از یک کوچه در زمستان، درخت‌های .، قبل‌ترش صدای اذان ظهر هم می‌آمد، «ماجرای نیمروز» که ظاهر شد با خودم فکر .، کجا این صحنه را دیده‌ام؟ چه آشناست! یادم به اولین باری که ماجرای شناسایی موسی خیابانی و زن اول مسعود رجوی را خواندم، افتاد، انگار که هرچه از داستان به یاد داشتم زنده شده بود، حتی پسر .دسال رجوی. 2. اُمّت ما داستان‌ها با یک نیمروز دارند، نیمروزهای ماندگار، نیمروزهای زیبا که به یک اذان ختم می‌شود، از صبحی سرد تا ظهری آفت.، از سرمای یک کوچه تا داغی یک دشت، امان از نیمروزهای ِ ما. ... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://zahrasn.blog.ir/1395/11/20/ماجرای-فقط-یک-نیمروز-ما




عاشقانه در 28 هفته و سه روز

درخواست حذف اطلاعات
امروز، خیابان ولیعصر، شمال به جنوب، دختری/زنی لبخند.ن، رها، پیاده‌رو را می‌دوید، چشمانش ناگهان ریز می‌شد و اشک می‌درخشید، در خلسه‌ای مستانه و لذت‌بخش فرو می‌رفت، هوای خنک صبح زمستانی را فرو می‌برد و به لبخندی فکر می‌کرد.... اولین لبخند پسرکم، انگار که کم‌کم مطمئن می‌شوم هستی! یک کیلو و دویست و بیست و پنج گرمی ِ من! پ.ن:قبل‌تر گفته بودم از . بگیر تا . که با روند بارداری و زایمان طرف است باید درک از این میزان ذوق داشته‌باشد، امروز یک مورد بالاتر از حد ایده‌آلم را هم دیدم، . فاطمه مهتاب قربانی، از همان ابتدا که روی تخت خو.دم تا سونوگرافی را شروع... ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://zahrasn.blog.ir/1395/11/27/عاشقانه-در-28-هفته-و-سه-روز




مشهد ِ کوچک

درخواست حذف اطلاعات
کاظمین برای من مشهد ِ کوچک است، حرم . رضایِ دنج و آرام، هردوباری که رفتم با خسته‌گی بود، اولین‌بار که کاظمین رسیدیم بی‌جا بودیم، بلاتکلیف، ایستاده‌بودم جلو حرم، مثل همان خیابان . رضا که رد نگاه می‌رسد به گنبد طلا، آنجا هم رد نگاهم می‌رسید به دو گنبد طلا. رو به گنبدهاگفتم: ما عادت به . رضا داریم، نازپروده‌ایم، تحمل سختی نداریم.... خیلی عجیب نیست که هتل اپارتمان پیدا کردیم، نام‌ش هم . رضا بود، حس. هم خو.دیم. صف‌های ما.یچ غذای نذری  بابرکت حرم کاظمین را هم تجربه کردیم. صبحی که با علی برای .ید صبحانه رفتیم هر. می‌فهمید ایرانی هستیم سلامی به ما می‌سپرد ... ادامه مطلب ...

جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://zahrasn.blog.ir/1396/01/19/مشهد-کوچک