وسریا بهترین و جدیدترین مطالب و اخبار فارسی

کاش چون پاییز بودم - جستجو

کاش چون پاییز بودم از بین کلیه محتوا، اطلاعات و اخبار سایتها و وبلاگهای مرجع جستجو و نتایج آن به صورت خلاصه و با درج لینک مستقیم منبع آن نمایش داده شده است. در صورت مشاهده مطالب نامناسب، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید.



کاش چون پاییز بودم

درخواست حذف اطلاعات

کاش چون پائیــز بـودمکاش چون پاييز خاموش وملال انگیز بودم.برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,آفتاب دیدگانم سرد می شد,آسمان . ام پر درد می شدناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زداشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.وه ... چه زیبا بود, اگر پاييز بودم,وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانیدر کنارم قلب عاشق شعله می زد,در شرار آتش دردی نهانی.نغمه ی من ...همچو آواری نسیم پر ش.تهعطر غم می ریخت بر دلهای خسته.پیش رویم :چهره تلخ زمستان جوانیپشت سر :آشوب تابستان عشقی ناگهانی. ام :منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.کاش چون پاييز بودمسروده ی :فروغ ف ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://radepayeshaar.blogsky.com/1395/11/21/post-259/کاش-چون-پاییز-بودم

یک روزی که خوشحال تر بودم

درخواست حذف اطلاعات

نذر کرده ام یک روزی که خوشحال تر بودم بیایم و بنویسم که زندگی را باید با لذت خورد که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید و بعد لبخند زد و دوباره با شوق به راه افتاد ... یک روزی که خوشحال تر بودم می آیم و می نویسم که این نیز بگذرد مثل همیشه که همه چیز گذشته است و آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است ... یک روزی که خوشحال تر بودم یک نقاشی از پاييز می گذارم، که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست زندگی پاييز هم می شود، رنگارنگ، از همه رنگ، ب. و ببر ... یک روزی که خوشحال تر بودم نذرم را ادا می کنم تا روزهایی مثل حالا که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پ... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://falgosh.persianblog.ir/post/114

یک روز که خوشحال تر شوم ..

درخواست حذف اطلاعات

نذر کرده ام : یک روز که خوشحال تر بودم بیایم و بنویسم که  زندگی را باید با لذت خورد که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید و بعد لبخند زد  و دوباره با شوق راه افتاد یک روزی که خوشحال تر بودم  می آیم و می نویسم که "این نیز بگذرد " مثل همیشه که همه چیز گذشته است و آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است یک روزی که خوشحال تر بودم  یک نقاشی از پاييز می گذارم که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست زندگی پاييز هم می شود رنگارنگ , از همه رنگ , ب. و ببر ! یک روز که خوشحال تر بودم نذرم را ادا می کنم تا روزهایی مثل حالا که خستگی و ناتوانی  لای دست و پایم پیچ... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://boyofsky.blog.ir/1395/07/10/یک-روز-که-خوشحال-تر-شوم

96 : نذر کرده ام ..

درخواست حذف اطلاعات

نذر کرده ام یک روزی که خوشحال تر بودم بیایم و بنویسم که زندگی را باید با لذت خورد که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد. یک روزی که خوشحال تر بودم، می آیم و می نویسم که این نیز بگذرد مثل همیشه که همه چیز گذشته است و آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است یک روزی که خوشحال تر بودم یک نقاشی از پاييز میگذارم , که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست زندگی پاييز هم می شود , رنگارنگ , از همه رنگ , ب. و ببر یک روزی که خوشحال تر بودم نذرم را ادا می کنم تا روزهایی مثل حالا... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://maedeh-drad.blog.ir/1395/12/10/96-نذر-کرده-ام

یک روزی که خوشحال تر باشم

درخواست حذف اطلاعات

نذر کرده ام یک روزی که خوشحال تر بودم بیایم و بنویسم که زندگی را باید با لذت خورد  که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید و بعد لبخند زد و دوباره راه افتاد یک روزی که خوشحال تر بودم می آیم و می نویسم که این نیز بگذرد مثل همیشه که همه چیز گذشته است و  آب از آسیاب و طبل از طوفان از نوا افتاده است یک روزی که خوشحال تر بودم یک نقاشی از پاييز می گذارم، که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست زندگی پاييز هم می شود، رنگارنگ، از همه رنگ...ب. و ببر یک روزی که خوشحال تر بودم نذرم را ادا می کنم تا روزهایی مثل حالا که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده اس ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://gray-girl.blog.ir/1395/12/13/یک-روزی-که-خوشحال-تر-باشم

نذر کرده ام....

درخواست حذف اطلاعات

نذر کرده ام یک روزی که خوشحال تر بودم بیایم و بنویسم که زندگی را باید با لذت خورد که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد یک روزی که خوشحال تر بودم می آیم و می نویسم که این نیز بگذرد مثل همیشه که همه چیز گذشته است و آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است یک روزی که خوشحال تر بودم یک نقاشی از پاييز میگذارم , که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست زندگی پاييز هم می شود , رنگارنگ , از همه رنگ , ب. و ببر یک روزی که خوشحال تر بودم نذرم را ادا می کنم تا روزهایی مثل حالا که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است بخوانم شان ... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://faryadbisedaaa.persianblog.ir/post/201

شاید منتظر پاییز...

درخواست حذف اطلاعات

از خنده های بی دلیل تو ترسیده بودم باز از چشم های بی بدیل تو ترسیده بودم باز شاید برای ماندن تو معجزه کــــــــــــــــــــم بود از آن شب رحیــــــــل تو ترسیده بودم باز «سید محسن .» _ پنجشنبه که میشود انگار یک قرار نانوشته هست که باید منتظر بود منتظر که یا چه فرقی نمیکند شاید منتظر شکفتن یک گل زیبا شاید منتظر دیدن یک دوست شاید چشم انتظار پیامی اشنا شاید منتظر پاييز...آری شاید منتظر پاييز...   + ا.ین پنجشنبه تابستونتون قشنگ:)   متاسفانه مرورگر شما، ق.لت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب html5 دارا نمی با... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://esfiukh.blog.ir/1395/06/25/شاید-منتظر-پاییز

ای کاش من ....

درخواست حذف اطلاعات

ای کاش من گلی در دستت بودم    یا شاید هم شالی بر سرت بودم یا که زره برفی بودم      من را نفس میکشیدی هوای سردی بودم ای کاش من را گره میزدی       سر سفره هفتسین سبزی بودم ای کاش در سرمای زمستان    مرا سر میکشیدی آش گرمی بودم ای کاش باران می آمد و پناه میخواستی    ای کاش یک خانه آجری بودم خواستید رومیزی با مبل یکی شود      ای کاش من  رومیزی خا.تری بودم ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://sarhashemi.blog.ir/1395/12/14/ای-کاش-من

هر اناری را که پروردم به خون آلوده بود ..

درخواست حذف اطلاعات

پاييز بود ؛ لباسِ فیروزه ای ام را پوشیده بودم ، تکه های نور را به موهایم گره زده بودم ، کوله ام را برداشته بودم و داشتم .ان و دَوان و خنده کنان از تپه های بهشت پایین می آمدم.. خدا صدایم کرد ، لقمه ی نان و نور را توی کوله ام گذاشت ، سبدی به دستم داد و گفت هرچه دلت خواست #انار بچین و با خودت ببر .. سبدم را پر از انار . و راهی شدم .. سرِ پیچِ جاده ی پاييز منتظرت شدم ، از دور که می آمدی ، قهوه ایِ چشم هات را شناختم .. آمدی ، نگاهم کردی ، بی اینکه چیزی بگوییم ، بهترین انارم را توی دست هات گذاشتم .. انار را انداختی ، خون انار کفش های مروارید پوشِ مرا خون آلود کرد.. از ترس... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://narkij.blog.ir/post/31

دقیقه ا. پاییز

درخواست حذف اطلاعات

کل روز رو همش به فکر این بودم که امروز یه دقیقه بیشتر از همه روز هاست شب ش یه دیقه بیشتر طول میکشه یه دقیقه میتونه چقدر دیر بگذره  همش  درگیر این بودم که این یه دیقه رو چطور باید بگذرونم خدا به خیر کند  دقیقه ا. پاييز را ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://s11a22h33e44l55.blogsky.com/1395/09/30/post-138/دقیقه-اخر-پاییز

هنگامه‌ی ویرانی

درخواست حذف اطلاعات

خسته بودم. ش.ته بودم. سایه‌ای بودم از گذار آن باد که پاورچین پاورچین قدم به معرکه‌ی موهای پریشانت گذاشت و تا ابد محکوم شد به اسارت در پریشانی... عبرتی بودم انگاری در خسران و عجب بی‌خبر از تنهایی... زخمی بودم. محتاج بودم و اما تو هم‌چنان طوری نبودی که شک برده بودم به کتابت لوح محفوظ و این که قرار نباشد تا ابد زنده‌گی کنم رنجِ نداشتنت را. با همه زخم‌ها اما انتظار درمانت را در جیب هام به اشتیاقی چسبیده بودم که مبادا .ی از آن بو ببرد یا بتواند آن را هم از قلبم سلب کند. سطر سطر می‌نوشتم و دریا دریا می‌با... می‌خواستم بدانی خسته‌تر از آن بودم که حتی درد .یام ... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bichoun.blog.ir/post/هنگامه-ی-ویرانی

.ب که شکوه ام را با ماه کرده بودم(علی قیصری)

درخواست حذف اطلاعات

.ب که شکوه ام را با ماه کرده بودم جمعِ ستاره هــــا را آگاه کرده بودم با شرح روزگـــارم آشفته شد سه تارم از بس که نالــه های جانکاه کرده بودم معشوقه ردّ شد امّـا نشْنید هق هقـم را ای کاش درد دل را با چــاه کـرده بودم درد و دریغ و افسوس آمــد به پیشوازم گویا که قوم و خویشی با آه کرده بودم روزی کــه پا نهادم در شاهــراه مقصد یاران همدلـــم را همـراه کـــرده بودم تاریخِ ملتِ ما خـــود می دهد گــواهی بیعت به نام کـورش با شاه کـرده بودم قبل از عسل همیشه در کوچه های ایجاز محدوده ی غــزل را کـوتاه کـرده بودم ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://asalpoem.persianblog.ir/post/191

راز گلستان

درخواست حذف اطلاعات

       (شب انتظار) داریوش رفیعی منتظرت بودم، منتظرت بودم بودم همه شب دیده به ره تا به سحرگاه ناگه چو پری خنده‌.ن، آمدی از راه غم‌ها به سر آمد منتظرت بودم، منتظرت بودم اکنون از دل من، بشنو تو سرودم منتظرت بودم، منتظرت بودم  لینگ آهنگ : http://www.tabtaraneh.net /%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%a2%d9%87%d9%86%da%af -%d8%b4%d8%a8-%d8%a8%d9%87-%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7-%d9%85%d9%86%d8%aa %d8%b8%d8%b1%d8%aa-%d8%a8%d9%88/ نوشته: دختر هر روز در رادیو استانی برنامه ای به نام "طراوت "از ساعت 3 بعداز ظهر شروع میشه به مدت 30 دقیقه هست.که این برنامه آهنگ و ترانه درخواستی شنوندگان را پخش می کند . من زن عاشقاین... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://hamedhamedani.persianblog.ir/post/271

شهادت حضرت زهرا(س) (از زبان درب خانه)

درخواست حذف اطلاعات

سال ها پیش در این شهر درختی بودم یادگار کهن از دوره ی سختی بودم هرگز از همهمه ی باد نمی‌لرزیدم ناز پروده چه اقبال و چه بختی بودم به برومندی من بود درختی کمتر رشد می . و می شد تنه‌ام محکم‌تر من به آینده ی خود روشن و خوش بین بودم باغ را آینه‌ای سبز به آیین بودم روزها تشنه ی هم‌صحبتیِ با خورشید همه شب هم نفس زهره و پروین بودم ریشه در قلب زمین داشتم و سر به فلک برگ‌هایم گل تسبیح به لب مثل ملَک راستی شکر خدا برگ و بری بود مرا با درختانِ دگر سِرّ و سَری بود مرا دست و دل بازتر از سرو و صِنوبر بودم چتری از سایه و شهد و ثمری بود مرا چشم من بود به شاهین تراز... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://ha-sin.blog.ir/1395/12/12/shahadat2

...

درخواست حذف اطلاعات

احساس بی احساسی دارم :\  لعنت به این حس... که در بین حس هایی که تجربه شون میکنم، از نظر زمانی که صرفش شده، مقام بالایی را .ب کرده... لعنت به این خودسانسوری های ناخودآگاه من... که فهمیدن خودم را هم برام سخت می کنه اینقدر. ترجیح میدادم الان غمگین بودم، شاکی بودم، عصبانی بودم... ترجیح میدادم چیزی را خواسته بودم و بهش نرسیده بودم، ترجیح میدادم ش.ت خورده بودم، ترجیح میدادم در کف چیزی یا .ی بودم، ترجیح میدادم که در حال حسادت بودم، هر چیزی ترجیح داره به این بی  احساسی، به این پوچی و پوچ گراییِ تحمیل شده! کاش اقلا واقعا نهیلیست بودم، اونموقع شاید دیگه اینقد اذیت ن... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://awareness.blog.ir/post/118

شب به گلستان

درخواست حذف اطلاعات

شب به گلستان تنها منتظرت بودمباده ی ناکامی در هجر تو پیمودممنتظرت بودم، منتظرت بودمآن شب جان فرسا من بی تو نیاسودموه که شدم پیر از غم، آن شب و فرسودممنتظرت بودم، منتظرت بودمبودم همه شب دیده به ره تا به سحرگاهنا گه چو پری خنده .ن آمدی از راهغم ها به سر آمد، زنگ غم دوران از دل بزدودممنتظرت بودم، منتظرت بودمپیش گل ها شاد و شیدامی .امید آن قامت موزونتفتنه ی دوران، دیده ی تو از دل و جان من شده مفتونتدر آن عشق و جنون، مفتون تو بودماکنون از دل من، بشنو تو سرودممنتظرت بودم، منتظرت بودممنتظرت بودم، منتظرت بودم محمود صناعی ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://bing-hopal.persianblog.ir/post/151

از این بی آبرویی نامِ ما آوازه می گیرد..!

درخواست حذف اطلاعات

گفته بودم چطوری می شود صدایتان را بوسید ؟! گفته بودی نمی دانم ! و من که مثل بچه ها اصرار کرده بودم و تو که سیب ِ گلویت را نشانم داده بودی .. ! گفته بودم چطوری می‌شود نَفَس هایتان را بوسید ؟! خندیده بودی و . ات را نشانم داده بودی - دقیقا جای ریه ها را - .. بوسیده بودم و گفته بودم نه ! خود ِ نفَس هایت را می خواهم ! و بی هوا چشم بسته بودم و تمام صورتت را لمس کرده بودم .. گفته بودی دیوانه ! در به در ترین مرد ِ شهر را دیوانه تر از این نکن .. ! و من کمر به دیوانگی ِ تو بسته بودم ..  ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://narkij.blog.ir/post/26

همیشه از ربات ها میترسیدم!

درخواست حذف اطلاعات

صبح  روی زمین بودم بازار بودم کیف دستی کوچکم را برده بودم درونش تمام انچه باید میبود....بود بعدش بهشت بودم....انقدر خوب که پیش خودم می گفتم میشود همین جا بمیرم؟ باورم نمیشد مگر میشد اینقدر واقعی؟ باید قیافه ام را میدیدی....داشتم از خوشی میمردم انقدر به وجد امده بودم که دیگر اختیاری از خودم نداشتم میدویدم و می ایستادم  به ولله که دیوانه شده بودم! تمام راه برگشت از بهشت را یک گیج شاد بودم با اهنگ ها می.یدم و دوستداشتنی هایشان را میخواندم و گاهی لپ پدرم را میگرفتم! و قربان صدقه اش میرفتم از طرفی هم ناراحت بودم ا. از دیروز پای چپش درد گرفته بود و من باید م ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://fandoghneveshteh.blog.ir/post/238/همیشه-از-ربات-ها-میترسیدم

.‌هراسی

درخواست حذف اطلاعات

قبلا هم در کلاس‌ها از دانش‌آموزهایم دربارۀ تغییر مذهب‌شان شنیده بودم. خیلی به مساله نپرداخته بودم. نه مثل معلم عربی‌شان کشیده بودمش‌شان کنار دیوار و گفته بودم «تو کافری! یک بار دیگه از این حرف‌ها بزنی میگم از مدرسه بندازنت بیرون» و نه مثل بعضی از معلم‌های دیگر تاییدشان کرده بودم. خیلی بی‌توجه اجازه داده بودم حرفی زده شود و رد شود و به ادامۀ حرف دانش‌آموز دیگر یا خودم پرداخته بودم. کار من نبود و نیست این چیزها و از آن مهم‌تر خود بچه‌ها هم اصرار خاصی به حرف‌های‌شان نداشتند در آن لحظه. برای همین فقط رد شده بودم. یکی از دانش‌آموزهایم ... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://fatemeh-nazarian.blog.ir/1395/11/14-2

توبدین همه لطافت

درخواست حذف اطلاعات

تو بدین همه لطافت که ز حور دل ربودی ___ ز چه بر من سیه رو در دوستی گشودی ز ازل مرا ارادت به تو بوده از سعادت ___ چو سرشته شد گل من تو دل مرا ربودی به .ی اسیر بودم که ورا ندیده بودم ___ چودو چشم‌خود‌گشودم‌به‌خداقسم‌توبودی نه به روزگار بودم نه،حقیر و خوار بودم ___ تو مرا عزیز کردی تو به عزتم فزودی ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://ahmadesmati.blog.ir/1395/05/04/توبدین-همه-لطافت

من هنوز زنده ام :)

درخواست حذف اطلاعات

دیروز یکی از بدترین روزهای این هشت ماه بود ..به خودم نگاه می کنم که هشت ماه را گذروندم ..بیش از مدت زمانی که با او بودم ،درگیر نبودنش بودم..تمام دیروز گریه می . ..کم اورده بودم ومی خواستم فقط تمام شه ...ازبعد اون تلفن حالم بد شد.بالا اوردم و فقط افتاده بودم روی تخت ..استخاره . .. ..ارام تر شده بودم..صبح با یه .  صحبت . ..دلم را گرم کرد که نترسم که حالا وقت گذشتن و رفتن نیست که ببینم تا کجا امده ام ..نمی دونم که تا کی می تونم قوی بمونم اما نمی خواهم که هر کاری خواست با من .ه ... تو دفتر ثبت الکترونیکی نشسته بودم .امده بودند برای طلاق توافقی و پیوسته دعوا می .د .خانوده تو دخ... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://abanam.blog.ir/1395/12/10/من-هنوز-زنده-ام

ماه من

درخواست حذف اطلاعات

هوالغریب...دی ماه من اومد... ماه من...چقد بی سر و صدا اومدی امسال...چقد نفهمیدم اومدنت رو... این پاييز انقدر درگیر بودم و نبودم که اصلا نفهمیدم روزای پاييز چطور گذشت... اونم روزایی که پاييز ترین پاييز زندگیم بودن... چقدر حس می کنم امسال پر شدم و عمیق... اونقد .ت و سرد شدم که خودم هم این همه تغییر رو باور نمی کنم...چقدر وقتی به زندگیم و اتفاقاتش فکر می کنم به سکوت محض می رسم ... سکوتی که مهم نیس کجا باشم ولی منو در لحظه به گریه می رسونه.. حتی اگر سر کار باشم... حتی اگر وسط مهمونی باشم... و یا وقتی توی خلوت تنهایی اتاق خودمم ... اون وقته که به کاکتوس هام زل میزنم و ...بگذریم... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://darya-tanhast.blogsky.com/1395/10/03/post-532/ماه-من

ویران می آیی

درخواست حذف اطلاعات

نشسته بودیم در یک دخمه ای که اسمش را کافه گذاشته بودند. بوی سیگار توی سرم می پیچید، نور نیمه های روز تا . های میز ما جلو آمده بود و برع. همیشه هیچ دلخواهم نبود. انگشتش را گرفت سمت ع. و گفت: این تویی... و رفته بود. و من مانده بودم و کافه ی دخمه مانندی که شیشه های کثیفش زیباترین نورها را به بدشکل ترین امواج تبدیل می کرد، نشسته بودم پشت میز و زل زده بودم به قاب ع.ی از یک ویرانه، که خودم بودم. کی این همه ویران شده بودم؟ چرا نفهمیدم که این همه خالی ام، .ت و تنها و خا.تری. این همه تلخی از کجا آمده بود نشسته بود به جانم و من آنقدر نفهمیده بودم که دیگری به رخم کشانده بودش ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://shekvaiie.blog.ir/1395/12/13/ویران-می-آیی

ویران می آیی

درخواست حذف اطلاعات

نشسته بودیم در یک دخمه ای که اسمش را کافه گذاشته بودند. بوی سیگار توی سرم می پیچید، نور نیمه های روز تا . های میز ما جلو آمده بود و برع. همیشه هیچ دلخواهم نبود. انگشتش را گرفت سمت ع. و گفت: این تویی... و رفته بود. و من مانده بودم و کافه ی دخمه مانندی که شیشه های کثیفش زیباترین نورها را به بدشکل ترین امواج تبدیل می کرد، نشسته بودم پشت میز و زل زده بودم به قاب ع.ی از یک ویرانه، که خودم بودم. کی این همه ویران شده بودم؟ چرا نفهمیدم که این همه خالی ام، .ت و تنها و خا.تری. این همه تلخی از کجا آمده بود نشسته بود به جانم و من آنقدر نفهمیده بودم که دیگری به رخم کشانده بودش ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://shekvaiie.blog.ir/1395/12/13/ویران-می-آیی

حکایتِ عشق

درخواست حذف اطلاعات

  همه  شب  را   گرفتار   تو   بودم   نخو.دم   ،  که   بیدار   تو  بودم   شِمردم یک به یک من لحظه ها را   به  شوقِ   وصلِ  دیدار   تو  بودم      بهمن ماه ۱۳۹۵ --- داوود جمشیدیان ، متخلص به مجنون بختیاری ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://avayeshereman.blog.ir/1395/11/16/حکایت-عشق

اگر زِ خون دلم بوی شوق می آید..

درخواست حذف اطلاعات

جهت ریا، من هم جشن عبادتم را  در حضور آقا جشن گرفته ام.. صف دوم ایستادم و سرودی که یکماه تمرین میکردیم را خو.م و با لباس جشن عبادت به خانه برگشتم. اولین باری بود که آقا سید علی را از نزدیک میدیدم. نیمه شعبان بود و آقا مهمان قمی ها شده بود.. من سراپا گوش و چشم بودم و پلک نمیزدم. کل سخنرانی را حفظ کرده بودم و شب وقتی مهمانها به سخنرانی گوش میدادند جلو جلو جملات آقا را میگفتم. با کلمات خودش..انگار در او محو شده بودم. در روح تک تک کلماتش.. بعد گل قرمزی را که دستم بود با تمام توان پرت کرده بودم و دیده بودم که به داخل جایگاه افتاده است.. کاش . آن روز را پیدا می... فکر می ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://drjonah.persianblog.ir/post/273

معامله

درخواست حذف اطلاعات

در زمانی که با پر قو پرواز می . و به دنیا لبخند می زدم.یا زمانی که بر تندر خیال بودم و دنیای خاکی را فراموش کرده بودم.یا زمانی دیگر که در قطار نشسته بودم وبا گذر از تونل وحشت امیدی به آینده در من موج می زد.نمی دانم شاید هم آن زمان که بر سورتمه سوار بودم و گوئی اسبی تندرو بودم که به دنبال .ی می گشتم.عزیزی , عزیزی که بر روی آسمانها دنبالش می گشتم و در روی زمین خاکی پیدایش کرده بودم.نه , نه , نه .اینها همه به کنار, آن زمان که در بشقاب پرنده عمر زجه زده بودم و به قیامت , نه ,  اصلا نمی دانم به چه فکر می ..بهترین لحظاتم بودند.بهترین لحظات عمرم که اینک فکر می کنم می توان ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://khalvatedel.blog.ir/post/18

به روایت رفیقِ جان

درخواست حذف اطلاعات

حالا داستان به روایت بنده صبح سرساعت هشتِ صبح طبق قرارمون کتابخونه بودم و اما کدوم قرار؟(همون قراری که طبق معمول دوست های عزیزخواب آلوی بنده همیشه یادشون میره و خواب می مونن) حدودا تا ساعت سه بعد ازظهر تو کتابخونه درس خوندم!!!!!که از تنهایی خسته شدم و برگشتم خونه به محض . به خونه دیدم پرنوش بانو زنگ زده(به دلیل اینکه کتابخونه بودم گوشی سایلنت بود) بلافاصله آنلاین شدم که پیام داد بیا کتابخونه!!!!!!! کارد میزدی خونم درنمی اوم.ی چه کنم که اینقدر خوبم و اما پاييز و حال و هواش...رسما دیوونس این فصل. هوا گرم گرم بود صبح و من لباس تابستونی پوشیده بودم که به لطف لاغر ... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://parnoosh.persianblog.ir/post/21

(بدون عنوان)

درخواست حذف اطلاعات

خواب دیدم کنارمی دست در دست تو بودم دل من تنگ تو بود و محو لبخند تو بودم... گرم بود لمس تن تو آتشین همنفس من! چه پارادو. عزیزی بدن تو، بدن من... یاد دارم که من آن شب مست آغوش تو بودم من از آهنگ تو لبریز، در هوای تو به . آمده بودم... خواب دیدم کنارمی خواب و رویای منی تو با نگاه تو شکفتم مهر و هم ماه منی تو...     شیما شایسته پور 94.10.4         ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://shimashayestehpour.persianblog.ir/post/142

خیال کن رفتی و دلم نمرده...

درخواست حذف اطلاعات

جمله ساده بود و اما درد داشت.یک جوری که هر بار می خوانمش گریه ام می گیرد.ساره به مرد گفته بودگاهی چیزای خیلی کوچیک میشه بزرگ ترین حسرت تو زندگی ات مثل چای دونفره و فنجان چای را گذاشته بود جلوی مرد،نگاه کرده بودم به ساره،به لبخند غمگین روی لب ش.... . کنار بود و پنجره تا ا. باز مانده بود.هوا سرد بود و من رفته بودم زیر پتوی چل تکه هزار رنگ م.فک کرده بودم به دست های ش.به بازوهایش.به گرمای تنش.به آهنگ صدایش،فکر کرده بودم و فکر کرده بودم و خواب م برده بود ..... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://nabbat.blog.ir/1395/09/27/خیال-کن-رفتی-و-دلم-نمرده

تویی نیست . منم و من

درخواست حذف اطلاعات

  دیروز دوشنبه 16-12-95در نشریه پنجره شرکتمون در صفحه ادبیات و شعرش مطلب زیبایی توجه من جلب کرد. پیشتر در مورد احساس خودم به ( مز ) شبیه این مطلب رو به اون شخص می گفتم . مطلب پنجره این بود :کاش یک تکه سنگ بودم .. یک تکه چوب ، مشتی خاک ،کاش یک سپور بودم ، یک نانوا ، یک خیاط ، دستفروش ، دوره گرد ، پزشک ، . ، یک وا.ی کنارِ خیابان کاش .ی بودم که تو را نمی شناخت ، کاش دلم از سنگ بود .. کاش اصلا دل نداشتم ، کاش اصلا نبودم ، کاش نبودی .. کاش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد .. آخ مهتاب ! کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم یا یک مشت خاک باغچه ات .. کاش دستگیره اتاقت بودم تا روزی هز... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://shayananisa.persianblog.ir/post/29

تویی نیست . منم و من

درخواست حذف اطلاعات

  دیروز دوشنبه 16-12-95در نشریه پنجره شرکتمون در صفحه ادبیات و شعرش مطلب زیبایی توجه من جلب کرد. پیشتر در مورد احساس خودم به ( مز ) شبیه این مطلب رو به اون شخص می گفتم . مطلب پنجره این بود :کاش یک تکه سنگ بودم .. یک تکه چوب ، مشتی خاک ،کاش یک سپور بودم ، یک نانوا ، یک خیاط ، دستفروش ، دوره گرد ، پزشک ، . ، یک وا.ی کنارِ خیابان کاش .ی بودم که تو را نمی شناخت ، کاش دلم از سنگ بود .. کاش اصلا دل نداشتم ، کاش اصلا نبودم ، کاش نبودی .. کاش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد .. آخ مهتاب ! کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم یا یک مشت خاک باغچه ات .. کاش دستگیره اتاقت بودم تا روزی هز... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://shayananisa.persianblog.ir/post/29

بی خبری خوش خبری

درخواست حذف اطلاعات

من قبلا هم ورزش کرده بوم و رژیم گرفته بودم. ولی هیچ کدوم شون این قدر تو مدت زمان کم نتیجه نداده بودن. نمیدونم مشکلی نباشه یهو. چون من سال هشتاد و چهار و پنج و شش هم ورزش میرفتم و اصلا کم نکرده بودم. یادم نیست البته ولی یادمه که هشتاد کیلو بودم و همون هم مونده بودم. حتی برای زایمان هام ده کیلو ده کیلو اضافه کرده بودم و اصلا قبلش کم نکرده بودم. نمیدونم ولله این کاهش وزن موندگاره یا نه؟ کاش اصلا خودم رو نکشیده بودم که اینقدر ذهنم مشغول نشه. خیلی استرس پیدا .. احساس میکنم مسولیتم سنگین شده. کاش اصلا نمیدونستم و در جهل و نادانی به سر میبردم. الانم کاش میخو.دم. اقل ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://carpetdesigning.blogsky.com/1395/12/12/post-1467/بی-خبری-خوش-خبری

تنهایی

درخواست حذف اطلاعات

اگر ماه بودم به هرجا که بودم سراغ تورا از خدا می گرفتم وگرسنگ بودم به هرجا که بودی سر رهگذار تو جا می گرفتم اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب بام من می نشستی وگر سنگ بودی به هرجا که بودم مرا می ش.تی مرا میش.تی (فریدون مشیری) ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://asamoonabi.persianblog.ir/post/441

دوباره دل..

درخواست حذف اطلاعات

پاييز آمد.محرم آمد.هر دویشان یاد تو و بوی تو را برایم آوردند آن هم به بدترین شکل.حزن شدیدی دارد این حال.پاييز بوی بیمارستان و شیمی درمانی و غم می دهد.می ترسیدم از شروع محرم.خانه ما نبش کوچه است و سر خیابان.روبه روی خانه مان حسینیه ایی و هیئتی.چند سالیست دقیقا از سال نود و یک یا نود و دو که به یاد دارم دسته عزاداری خیابانمون رو.پاييز نود و دو بود که ظهر تاسوعا افتادم .رسیدم به تهش.زخمی شدم.پیام سه خطی سینا رو خوندم و رسیدم به ته خطی که انتظارشو داشتم.شبش من بودم و دسته عزاداری خیابونمون.ظهر عاشورا با ستاره و ساغر در خیابونمون بعد از . خوندن .گزارای محل زیارت ... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://sabzz.blog.ir/1395/07/15/دوباره-دل

مسافرت

درخواست حذف اطلاعات

بعد از کلی چک و چونه زدن سر برنامه عید بالا.ه یه امسالو  من از برنامه ام راضی بودم و دلم خوش بود که اونم برادر خانومم جفت پا رفت توش !!اگرچه امسال هم مثله پارسال موقع سال تحویل من شیفت بودم ولی خوب بعدش تا  ۵ ام  off بودم و بعد از اون هم از چها روز قبل از سیزده بدر تا فرداش باز هم off  بودم ,البته ۱۲ هم شیفت هستم ولی زیاد مهم نبود .خلاصه من راضی بودم تا اینکه دیروز  مادر خانوم عزیزتر از جانم زنگ زد و گفت که ؛ بله . . . .  اقا پسرشون هوس شمال . و میخوان از ۱۴  فروردین تا ۱۸ هم تشریفشون رو ببرن شمال و دستور دادن که ما هم بریم !!باران هم اینقدر مسافرت رفتن با خانواده اش ر... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://doctorkhatereh.blogsky.com/1395/12/23/post-277/مسافرت

نامرد نبودم

درخواست حذف اطلاعات

من مست بودم اما پست نبودم،  سرکار بودم اما سر بار نبودم بودم اما بی عار نبودم بیکار  بی . بودم اما نا. نبودم شاید بی صفا بودم اما بی وفا نبودم، همش دل تنگ بودم اما دل سنگ نبودم،  خلاصه کنم...  من مرد نبودم اما نامرد هم نبودم.... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://saeed1372.blogsky.com/1395/12/23/post-130/نامرد-نبودم

. خود را چگونه می گذرانید

درخواست حذف اطلاعات

عصر بارون  می امد ،6 تا نون خامه ای خوردم ..میگن واسه افسردگی خوبه :(( استرس ندارم.نگران اما هستم .شایدیه حس دیگه است نمی دونم اسمش چیه؟ .قبلا می گفتم عیبم اینه که صبور نیستم اما این تجربه صبورم کرده ...شب .،عشق ! ع. های پارسال نگاه می کنم که فکر می . خوشبختم .چقدر تو اون ع. ها احمق بودم که دل خوش کرده بودم به تو .پارسال  همراه هدیه ام بهت یه دفتر گل گلی داده بودم که برام بنویسی ..جفت .یده بودم .تمام این هشت ماه وقت هایی که داغون بودم توش نوشتم .از عشق من به تو یک عالمه صفحه نوشته شده مونده که روش قطره های اشک ریخته .. نشستم به نوشتن رای وحدت رویه و ماده قانونی ، برا... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://abanam.blog.ir/1395/11/25/ولنتاین-خود-را-چگونه-می-گذرانید

کابوسِ نبودنش...

درخواست حذف اطلاعات

خواب دیده بودم رفته‌ام مأموریت! یک جای شمال‌طوری بود! دریا داشت!  بعد همین‌طوری یکهویی خبر داده بودند که دیگر همسری نداری که منتظرت باشد!! بعد هی پرسیده بودم چه شده؟ .ی جواب نداده بود! آ. یکی گفته بود «خب مُرده دیگه!»! انگار که تا بر زبان نیاورده بودند، نمی‌خواستم باور کنمش!  بعد حتی گریه‌ام نمی‌آمد! بهت‌زده بودم! بهت‌زده بودم و نمی‌دانم چرا عوض ناراحتی برای نبودنش، به این فکر می‌. که یعنی از این به بعد به جای یک زن متأهل، یک زن بیوه هستم؟! آن هم در 27 سالگی؟! یعنی حلقه‌ام را باید دربیاورم؟! و سعی کرده بودم حلقه‌ام را دربیاورم، نشده بود... . از خواب پر... ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://litracon.persianblog.ir/post/2456

من، خانه، ویشکا (داستان عاشقانه)

درخواست حذف اطلاعات

نور اتاق کم بود. روی مبل نشسته بودم. حواسم به تلویزیون خسته ای بود که روی میز خسته تر آرام گرفته بود. پای راستم را روی میز دراز کرده بودم. انواع پمادها کنار پا و روی میز روبه روی مبل پخش بود. مادرم میوه ها را شسته و چای را تازه دم گذاشته بود. دنبال پارچه ای میگشتم روی پایم بگذارم. نگران چالش آب . چربی های روی شکم بودم. تلویزیون هم خسته تر از آن بود که برای آب . چربی ها و چرب . پاها برنامه ای داشته باشد. از زمانی که تلویزیون مدرن .یده بودم زمان زیادی میگذرد اما هنوز راضی به عوض . تلویزیون خسته لامپی سونی نشده است. به فکر دویدن بودم. حسی بهم میگفت میتوانم بدوم ولی ... ادامه مطلب ...


جهت مشاهده متن و محتوای کامل کلیک نمائید ...


منبع : http://haminan.persianblog.ir/post/116